تبليغاتX
من زندگی را دوست دارم! - جنون!
وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند...

    دست از سرش بر نمی­داشت، اعصابش را به هم ریخته بود، نه می­توانست دورش کند و نه از پس کشتنش بر می­آمد. کشتن او بی شک برایش آرزو شده بود، تصمیمش قطعی بود، باید بلند می­شد. خانه تاریک بود. برق ها رفته بودند، نمی توانست چراغ روشن کند، مهتاب اتاق را نیمه روشن کرده بود، همین نور هم کافی بود تا از تصمیمش منصرف نشود، باید او را می­کشت، بیش از حد آزارش داده بود، بارها تلاش کرده بود تا فراریش دهد ولی نرفته بود. نگاهی به دستش انداخت، به خود یاد آوری کرد که پس از اتمام کار باید دست ها را بشوید. می­دانست که آثار آن موجود کثیف نیز او را آزرده خواهد ساخت. ناگاه چیزی در وجودش او را به فکر برد، عذاب وجدان داشت، به این اندیشید که اگر آزارش داده فقط به خاطر طبیعتش است و بس. باخود گفت: "اگر او نمی رود شاید این من هستم که باید بروم. شاید من جای او را تنگ کرده­ام، شاید حقی از او ضایع کرده­ام. اصلا چرا فکر می کنم او موذیست؟ اصلا چرا باید از او بدم بیاید؟ چرا فکر می کنم خونخوار است و پلید؟" صدایی او را به خود آورد، خودش بود، نجوای آزار دهنده­ی او. به دنبال صدا رفت، تمام افکار منصفانه­ی چند لحظه پیش جای خود را به خشم داد. سرگردان رفت و رفت، چرخید و چرخید. صدا بلند تر می­شد. اورا دید. دستش را پرتاب کرد، دیگر صدا به گوش نمی­رسید. آرام آرام دستش را گشود. دلهره داشت، او را کشته بود. باید به سرعت دستش را می­شست. دوید. لبه­ی فرش بلند شده بود، پایش به آن گیر کرد، سرش به شدت به زمین اصابت کرد. درد زیادی در بدنش احساس می­کرد. چند دقیقه همانجا افتاد تا فهمید بی حسی به سراغش آمده. نفهمید که در حال بی هوش شدن است یا مردن.نمی خواست بمیرد. در حالی که سعی داشت فریاد بزند:"من زندگی را دوست دارم!" به این فکر کرد که مجازات قتل یک مگس نباید چنین سنگین باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط مسعود مس فروش |