تبليغاتX
من زندگی را دوست دارم!
وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند...
انگار برای گل شدن

                          هنوز هوا آماده نیست

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط صبا علوی | 
قد یه دنیا

خيلي دوسش داشت.
دوست داشت زير تموم درد دلاي شبونش کمر خم کنه ولي اون شاد باشه،
اون مث هميشه پر تحرک و اکتيو و خلاق و پر نور بمونه.
فقط يه چيز ميخواست:ميخواست مث هميشه باهاش مهربون بمونه،فقط همين.
دوست داشت همه،اين رابطه رو حس کنن،
ببينن که دوست داشتن حتما نبايد منجر به يه رابطه ي قراردادي بشه،
ببينن که انسان ،آزاده که هر کسي رو هر چقدر که ميخواد دوست داشته باشه،حتي بيشتر ازوني که بايد باهاش زندگي کنه!
دوست داشت تموم بندها پاره بشه
دوست داشت کسي جولوي اونو نگيره
دوست داشت کسي بهش خرده نگيره
دوست داشت کسي ازش ايراد نگيره
دوست داشت آزاد باشه
دوست داشت مجبور نباشه بخاطر احساسش گاهي دروغ بگه،اوني که تا ميتونست سعي ميکرد دروغ نگه
دوست داشت مجبور نباشه کاراشو يواشکي بکنه،که نکنه بقيه فکر بد بکنن!!!
ولي...
...
...
اما با تموم اينا حتي الان که فکر ميکنه اون ازش فاصله گرفته،بازم دوسش داره ،قد يه دنيا

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط صبا علوی | 
      بايد مي دانستم
          
     
      بايد مي دانستم
      که مادرم کليد يخچال را کجا مي گذارد
      اما نمي دانستم
      بايد مي دانستم
      که پدرم قرص هايش را کجا مي گذارد
      اما نمي دانستم
      بايد مي دانستم
      که وقتي خواهرم گم شد
      او را کجا پيدا کنم
      اما نمي دانستم
      بايد مي دانستم
      که قلبم را کجا به چه کسي ببخشم
      اما نمي دانستم
      براي همين در يخچال خانه ما
      هميشه بسته ماند
      من بزرگ شدم
      پدرم قرص هايش را پيدا نکرد و مرد
      خواهرم ديگر پيدا نشد
      و من هرگز
      هرگز عاشق نشدم.
      _______________
      شل سيلور استاين
+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط صبا علوی | 

گفتم حيفه که لااقل ترجمه شو نخونين

 
حقيقت ساده
the simple truth

يه بچه تو ميدون جنگ به دنيا اومد
پسر سربازي روي دو زانوش افتاده بود
و زني از روي خوشحالي و نيز درد گريه ميکرد
کي ما همگي دوباره در آرامش زندگي خواهيم کرد؟

يه بچه وقتي به دنيا اومد که باد شديدي ميوزيد
در کشوري که از جنوب تا شمال به هم ريخته بود
و خانواده اي که روز به روز که ميگذشت
ميگفتند کي ما خونمونو دوباره ميبينيم؟

کي ما اين حقيقت رو ميفهميم
که تنها چيزي که ارزش داره

زندگي يه بچه بيشتر ازارزش يه جنگل
زندگي يه بچه بيشتر ازارزش يه مرز
ميتونه باشه

يه بچه تو گرماي صحرا به دنيا اومد
يه زندگي کوچيک شروع شد
و يه مادر واسه کودک گرسنش گريه ميکرد
کي ميشه که من دوباره پسرمو شير بدم؟

يه بچه تو يه خونه ي معمولي به دنيا اومد
شرق يا غرب اون هر کسي ميتونه باشه
ولي ما همگي ميخوايم بدونيم
که آيا بچمون نجات پيدا ميکنه که روزو ببينه؟
کي ما دوباره نجات پيدا ميکنيم؟


کي ما اين حقيقت رو ميفهميم
که تنها چيزي که ارزش داره

زندگي يه بچه بيشتر ازارزش يه جنگل
زندگي يه بچه بيشتر ازارزش يه مرز
زندگي يه بچه بيشتر از ارزش يه منطقه
زندگي يه بچه تنها ضربان قلبي از ابديته
ما بايد باور داشته باشيم بخاطر انسانيت
ما بايد باور داشته باشيم...

بخاطر انسانيت ما بايد باور داشته باشيم
 
 

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط صبا علوی | 


The Simple Truth

From Flying Colours
by Chris de Burgh   

A child is born on a battlefield,
A soldier boy falls to his knees,
And a woman cries in joy and pain,
When will we all live in peace again?

A child is born where the wild wind blows,
In a country torn from the south to the north,
And a family runs from day to day,
When will we see our home again?

When will we see the simple truth,
That the only thing that's worth a damn,

The life of a child is more than a forest,
The life of a child is more than a border,  
Could ever be;

A child is born in the desert sun,
A tiny life has just begun,
And a mother cries for her hungry babe,
When will I feed my boy again?

A child is born to an ordinary home,
East or west, it could be anyone,
But we all want to know,
Will my child survive to see the day,
When we will be secure again?

When will we see the simple truth,
That the only thing that's worth a damn,

The life of a child is more than a forest,  
The life of a child is more than a border,  
The life of a child is more than a region,    
The life of a child is only a heartbeat from eternity,
We must believe, for the sake of humanity,
We must believe...

For the sake of humanity, we must believe.
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط صبا علوی |