![]() |
![]() |
|
| وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند... |
|
چقدر خوب بود اگر تاكسي چند متر جلو تر نگه ميداشت... ديگر مجبور نبودم براي رسيدن به خانه به فاصله ي چند متر فكر كنم ! اما هر روز زندگي بي آنكه بداند چگونه بزرگترين جنايت زمان را در حقم متحمل مي شود ، به تحمل چيزي وا مي داردم كه سالهاست هر ساعت و هر ثانيه بيشتر از آن ميگريزم ... صدای راننده را می شنوم که برای گرفتن بقیه پولم بوق می زند و من بی آنکه حتی رویم را برگردانم به راهم ادامه می دهم چرا که اگر می دانست مبلغی را که برای چند دقیقه فکر باید بپردازم چیست ... ماشين ها با شتاب عجيبي از مقابلم ميگذرند ، انگار همه براي يك لحظه كمتر فكر كردن از هم پيشي ميگيرند! اما من تسليم نمي شوم ... نبايد بگذارم نتيجه ي سالها تلاشم فقط به خاطر چند دقيقه راه از هم بپاشد . آن هم درست زماني كه بالاخره توانستم آنقدر خودم را در تكرار زندگي غرق كنم كه ديگر هر روز از درد روزمرگي به خود نپيچم ! ... شروع ميكنم :
- فردا ساعت ده كلاس دارم ... بايد جزوه ي جلسه ي قبل را از دوستم بگيرم ...
افكارم را زير لب مرور ميكنم تا اجازه ي خطورهرفكرديگري رااز ذهنم بدزدم . هنوزيك قدم بيشتر پيش نرفته ام !!! چطور ممكن است؟ مگر ميشود افكار روزمره ي انسانها آنقدر كم باشد كه حتي براي چند قدم قادر نباشند به چيز مهمي فكر نكنند؟ دوباره سعي ميكنم ... يادم مي آيد وقتي بچه بودم شب ها هميشه آرزو ميكردم زود خوابم ببرد چون از تاريكي ميترسيدم و بيشتر از تاريكي از قدرت تخيلم و افكاري كه به طرز وحشتناكي مرا مسخ ميكرد . منحرف كردن افكارم به اين شكل كه به كارهاي فردا فكر كنم را ازدوران كودكي آموختم! سعي ميكردم فكر كنم همه چيز فردا زيباست و به يك روز روشن و سفيد مي انديشيدم ... براى دومين بار سعي ميكنم :
- باید فردا به مامان زنگ بزنم، خیلی وقته که ازشون بی خبرم ... دلم برای خونه تنگ شده...
اين فكر احساس خوبي به من بخشيد ؛ اين كه من براي كسي يا چيزي دلتنگ شده باشم يعني تلاش هاي اين چند سالم بي فايده نبوده ... چون قبلا كه به همه چيز مي انديشيدم به ندرت دلم براي چيزي يا كسي تنگ ميشد !همه رابه طرز ملموسي اطرافم حس ميكردم ! پس بالاخره توانستم دنيايم را به آدم هايي كه اطرافم گام برميدارند بپيوندم . آدم هايي كه قدرت فكر نكردن را مديون آنها هستم ...
- تو رو خدا يه آدامس بخر ...
اشك در چشمانم حلقه زد ... به طرز عجيبي نگاهم كرد و بي آنكه دوباره اصرار كند بي هيچ حرفي رفت و ديگر صدايش را نشنيدم...شايد ازاندوه نگاهم فهميد كه از او بد بخت ترم !. حس كردم چيزي در عمق وجودم فروريخت كه خوب فهميدم چيست !!! پالتويم را بيشتر به دورم ميپيچم و آرام به پيمودن راهي ميپردازم كه هنوز سه قدم از آن را بيشتر طي نكرده بودم در حاليكه صورتم از اشك پوشيده شده و نگاه آن پسرك آدامس فروش براي صدمين بار در ذهنم مرور ميشود و تمام درد هايي كه سالهاست زير خروارها خاك در قلبم مدفون كرده بودم ... چشمهايم را به آسمان ميدوزم و براي هزارمين بار پس از سالها فراموشي در پس هق هق قلبم مي انديشم...
تا کجا باید رفت؟؟؟ ........................................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط نوشین شفقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگانی سیبی است... گاز باید زد با پوست!
کسانی که دوست دارن در این وبلاگ بنویسن به من ایمیل بزنن... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| نویسندگان |
|
موفو صبا علوی نوشین شفقی مرتضی قائم پناه زهرا مومنی پور مسعود مس فروش مونا رضایی سینا غیبی (س.سکوت) مریم ثابت مسعود علوی مقدم |
| پیوندها |
|
رد پا موفو هوتار قورباغه مترسک سوسک باران خیال هادی تونز جوهر سیاه دکتر شیری پنیر خامه ای مداد زرشکی ستاره ی تهنا دسته ی کاغذ عروسک کوکی کتابچه کارتون آیناز زندگی بچه فرشته ها |
| آمار وبلاگ |
|
اونایی که الان هستن: اونایی که تا حالا اومدن: |
|
RSS
|