تبليغاتX
من زندگی را دوست دارم!
وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند...



نیازی به توضیح داره؟!
 زندگی همینه....
منم دوستش دارم!!

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط موفو | 
ساعت ۸ شب بود..با دوستم خسته و نالون از دانشگاه بر می گشتیم.ما بودیم و سخنرانی راننده ی تاکسی..از دوست می گفت و از رفیق!!
میگفت:
"دوست وجود نداره..معنی نداره!این حقیقت رو بعد از ۵۴ سال زندگی و چشیدن گرم و سرد روزگار فهمیدم! مولای ما علی گفته دوست زیور انسان تو خوشی هاست و همراه انسان تو غم ها..و اگه تو اینجور کسی تونستی پیدا کنی سلام ما رو بهش برسون!! وقتی قرآن میگه زن و بچه های شما فتنه هستند دوست و رفیق و اینجور خزعبلات دیگه جای خود داره! "

و من کنار دوستم نشسته بودم..!

هروقت یکی اینجوری در مورد چیزایی که بهش اعتقاد دارم حرف میزنه میترسم..ترس از رسیدن به یک در بسته ی دیگه!..ترس از اینکه مجبور بشم رو یه اعتقاد دیگه خط بکشم و بگم تا اطلاع ثانوی تعطیل!
و همیشه از هر چیزی بترسی همون به سرت می یاد!

از ماشین پیاده میشم...تو ذهنم شروع میکنم به شمردن دوستام...!
مسعود اولین دوستم بود..چه خاطره هایی که ازش دارم.. پول جمع کردن و توپ پلاستیکی خریدن..دوچرخه سواری..اون هندوانه ای که وسط کوچه شکستیم و نشستیم دوتایی خوردیم!
خیلی وقته ازش خبر ندارم!
دومین دوستم رضا بود..ناصر..یونس..علی!! بدون اینکه هیچکدوم فوتبال بلد باشیم یه تیم درست کرده بودیم..تیم استقامت!! با رنگ رو در و دیوار ۴تا محله اینور اونور تبلیغشو می کردیم..تازه می خواستیم یه زمین خاکی که خیابون پایینی بود چمن کنیم!
و هی خاطراتی که به یادم  میاد..خاطراتی که بوی خاکی که روشون نشسته رو حس میکنم!
یه بار با رضا دعوام شد یه لگد بهم زد و من تا آشپزخونه ی خونشون دنبالش کردم بهش لگد زدم و فرار کردم!!
ناصر که درس رو بی خیال شد و رفت دنبال کار..
یونس هم دیپلم گرفت و رفت سربازی.. 
 رضا هم شنیدم تو یکی از رشته های هنر درس میخونه و با اینکه تو یه دانشگاه هستیم هیچ خبری ازش ندارم!

خیلی وقت بود بهشون فکر نکرده بودم..والان بعد از سال ها یکی یکی جلوی چشمام یه نیشخند میزنن و محو میشند..احساس می کنم لایق بیشتر از این نیستم..لبخندی از روی تمسخر یا شاید افسوس!!
همیشه از اینکه یکی برام سرشو از روی تاسف تکون بده میترسیدم..متنفر بودم!!
یاد اون دوستی می افتم که نیم ساعت یش تو تاکسی کنارش نشسته بودم وباز ترس...یعنی چند سال دیگه اونم واسم یه لبخند میزنه و محو میشه؟!

غلط کرد اون راننده ی تاکسی که گفت دوست وجود نداره!!
مگه میشه؟؟..اگه الان همین چندتا دوست دور و برم نبودن میدونی چه وضعیتی داشتم؟؟
زن و بچه که فتنه هستند.دوست هم که وجود نداره...پس آدم واسه چی زنده هست؟؟به خاطر خودش؟؟مگه خودش میخواد ته تهش چی بشه؟؟ آخرش به کجا برسه؟؟آخه اون راننده ی تاکسی از صبح تا شب پشت فرمون جون میکنه به عشق چی؟؟

زندگی رو حداقل واسه ی من همینا تعریف میکنند..همین فتنه ها..همینایی که ادعا میکنه وجود ندارن!!
ومن زندگیم رو دوست دارم!
اصلا تو اولین فرصت همشون رو پیدا میکنم.مسعود..رضا..یونس و...
روی همشون رو میبوسم..
روی نشسته ی زندگی رو میبوسم!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط موفو | 


خدایا
  اگر وجود داری...
روحم را
 اگر وجود دارد...
نجات بده !!

تا حالا شده یه جمله ی کوچیک تکونت بده؟وجودت رو بلرزونه؟
میدونی. گم شدم !! تمام زندگیم رو شک و تردید پر کرده..دیگه حتی نفس کشیدن هم واسم سخته...می دونم تو ذهنت چی می گذره....راست می گی دور و برمون پر شده از این حرفا..پر شده از آدمایی که از این حرفا میزنن
ـاز خودم بدم میاد
ـگیجم..منگم
ـنمی فهمم واسه چی باید زنده باشم
-آخرش که چی؟؟
.
.
.
.
.                                                                                                 
این آدما تظاهر نمیکنن..به خدا نمی کنن...این آدما درمونده هستن..این آدما به جای سرو کله زدن با صاحب خونه و راننده تاکسی با یه عالمه سوال بی پاسخ سر و کله می زنن که مثل خوره افتاده به جونشون و هر قدمی که می خوان بردارن یکی از یه گوشه ی تاریک و خلوت دلشون سر بلند میکنه و میگه:بدبخت آخرش می خوای به چی برسی؟؟ دنیا ۲روزه...

منم یکی از همون آدما هستم..یکی از همون بد بختا...

من شک دارم..به بودنم شک دارم...به اینکه خدا هست..به اینکه عشق هست...به اینکه زندگی هست...شک و تردید مثل طناب دار افتاده دور گردنم و هر لحظه منتظرم که یکی با یه ضربه من و از زمین جدا کنه...و از این می ترسم..و ترس راهی جز سکوت و فرار واسم نذاشته..

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.

میخوام بگم زندگی رو دوست دارم اما نمیشه...مجبورم بگم:

اگه زندگی وجود داره و اگه دوست داشتن معنی داره من زندگی رو دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط موفو |