تبليغاتX
من زندگی را دوست دارم!
وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند...

   سلام دیوانه،

   خبری تازه برایت دارم، شنیدی دیوانه ها را جمع می کنند؟ الان هم دارند می آیند به سراغ تو، زود باش بس است، دیوانگی را تمام کن یا فراری شو. وقت نداری دیوانه، می گیرندت. به بند می کشندت. فرار کن، بد بخت می­شوی ها! مگر عقل نداری؟! با تو هستم، فرار کن. آمدند. خوب به من نگاه کن. من هم دیوانه بودم، همین نامردها گرفتندم، قرص عقل به من دادند و داروی باهوشی تزریقم کردند. من عاقل شدم. دیوانگی عالمی داشت، خودت که خوب می­دانی. زندگی بی خریت معنا ندارد، زندگی خوش است به حماقت­هایش. فرار کن احمق جان، رسیدند...

   دیوانه فهمید چه می­گویم، وحشت زده گریخت. تند تند می دوید. فرار کرد. آنها آمدند. از من پرسیدند کجاست. می دانستم کجا رفته. عقل فرمان داد که لو بدهم آن بخت برگشته را. پیدایش کردند...

   عاقل شده است. دیگر دیوانه نیست. من او یک تیم تشکیل داده­ایم. قسم خورده­ایم که تمام دیوانه ها را لو بدهیم. این را عقل می­گوید...

+ نوشته شده در  شنبه 21 مرداد1385ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط مسعود مس فروش | 

با صدور بیانیه ی هرزه کشی

دختری سه-چار ماهه را کشتند!

بعد از این افتخار پر برکت

مادری چار ماهه را کشتند!

سجده کرده­اند به نشانه­ی شکر

که جهان از وجود هرزه خالی شد

پیشگیریست این قصاص قبل از جرم

به ببین خدا چه حالی شد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط مسعود مس فروش | 

   خرافاتی بود، می­گفت:" اگه گربه سیا ببینم حتما روزم به افتضاح کشیده می­شه و اگه قیچی رو تُن تُن باز و بسّه کنن حتمی دعوا می­شه." خلاصه حسابی تو پیچ و تاب قوانین و باورهای غلطش گیر افتاده بود. همیشه بهش می گفتم آخه عزیز من، بی خیال شو، این حرف ها چیه که می­گی؟! از تو بعیده. نا سلامتی الان عصر مدرنیسم و پست مدرنیسمِ، عصر اطلاعاتِ، لااقل بیا در مورد موجودات فضایی و یوفو و از این مسخره بازی ها حرف بزن. گربه سیاه و قیچی آخه افت داره.... ولی حرف به گوشش نمی رفت. از اون بدتر پسرش بود، تا می­دید دارم از عصر جدید می­گم و سعی دارم بابا­شو متقاعد کنم، می­پرید تو حرف که: "آرّه جون خودت! تو اگه ادعات می­شه برو یاد بیگیر که الان عصر احتروم به عقیده­جات وفکریّاتِ. اصلا بینم داش! یو از کجا می­دونی قیچی به هم زدن دعوا را نیمیندازه؟ چرا حاضر نیمیشی حرفای این بنده خدا رو جیدّی بیگیری؟ مگه یو همه چی رو می­دونی؟ اصلا می­خوای به حاجی بگم قیچی بزنه به هم بعدش بیام دو تا بزنم پس گردنت و دعوا را بندازم تا بفمی که می­شه یه نیمیشه؟!" کار که به اینجا می­کشید می­دونستم که باید تمومش کنم. می­گفتم باشه قبول. اصلا من آآآآآآآآ، آه و دستم رو می­گذاشتم روی لبام. چند بار تصمیم گرفته بودم که بگم تمام این حرف ها برای اینه که مثلا یه بنده خدایی به صدای قیچی حساس بوده، وقتی کسی قیچی رو به هم می­زده اعصابش خراب می­شده و می­زده به سیم آخر. بعدش هم چند نفر که این صحنه رو چند بار دیدن، اون رو همه جا پخش کردن که آآآآآآآآآآی ایهاالناس به هوش باشید که... و یا ممکنه چند تا آدم که حرفشون خریدار داره اتفاقا گربه سیاه دیدن و بعدش از بد روزگار یک حادثه­ای پیش اومده. خوب، آدم ها هم که دائم دنبال این هستند تا یک دلیلی برای اتفاق­ها پیدا کنند. چی از گربه بهتر؟ ولی خودم خوب می­دونستم که امکان نداره حرف هام مقبول واقع بشه. برای همین هم هیچ وقت نگفتم. راستش دلم نمی­خواست از این بیشتر خراب بشم. همین اندازه رو هم که باهاش در میون می­گذاشتم فقط به خاطر این بود که دلم نمی­خواست هر جا که می­ره خنده های دزدکی پشت سرش باشه و در موردش حرف­های خاله زنکی بشنوم. ولی شاید هم پسرش راست می­گفت. ممکن بود من اشتباه کنم، ممکن بود همه اشتباه کنن و این هم یه بخش از نقشه­ی بزرگی باشه که مدرنیسم واسه سنت­گراها کشیده!!! هر چند می­دونستم این نوع از شکیات رو به همه چیز می­شه ربط داد و حتی اصالت وجود رو هم زیر سوال می­بره. ولی آدمه دیگه. واسه اینکه بار مسئولیت رو کم کنه بعضی وقت ها توجیه می­کنه که چنین و چنان! خلاصه همیشه بعد از این بحث به فکر فرو می­رفتم. یعنی ممکنه من و ما اشتباه کنیم و اونها به حق باشن؟ اصلا دلیل و مدرکی تو دستم نبود. اصلا نمی­تونست قاطعانه صحت علم رو تایید کنم و اصالت تجربه رو زیر سوال ببرم. آخه علم همون چیزی بوده که بارها تغییر کرده و بارها مفاهیم خودش رو از نو بنیان گذاشته. و از طرفی تجربه همون چیزیه که بارها خطرات رو گوشزد کرده و تونسته از به وقوع پیوستنشون جلوگیری کنه. ولی باز به خودم می­گفتم علم هر روز پیشرفت کرده و تجربه بارها مقهور اون شده. باز میگفتم اعتدال! تلفیق علم و تجربه... به اینجای فکرهام که می­رسم خودم خوب متوجه می­شم که دارم همه چیز رو قاطی می­کنم. می­دونم که می­دونم خرافه غلطه. اما درک نمی کنم که مرز خرافه و اعتقاد چیه. تو چی فکر می­کنی؟ آیا زندگی که دوسش داریم ارزش این رو داره که...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط مسعود مس فروش | 

    دست از سرش بر نمی­داشت، اعصابش را به هم ریخته بود، نه می­توانست دورش کند و نه از پس کشتنش بر می­آمد. کشتن او بی شک برایش آرزو شده بود، تصمیمش قطعی بود، باید بلند می­شد. خانه تاریک بود. برق ها رفته بودند، نمی توانست چراغ روشن کند، مهتاب اتاق را نیمه روشن کرده بود، همین نور هم کافی بود تا از تصمیمش منصرف نشود، باید او را می­کشت، بیش از حد آزارش داده بود، بارها تلاش کرده بود تا فراریش دهد ولی نرفته بود. نگاهی به دستش انداخت، به خود یاد آوری کرد که پس از اتمام کار باید دست ها را بشوید. می­دانست که آثار آن موجود کثیف نیز او را آزرده خواهد ساخت. ناگاه چیزی در وجودش او را به فکر برد، عذاب وجدان داشت، به این اندیشید که اگر آزارش داده فقط به خاطر طبیعتش است و بس. باخود گفت: "اگر او نمی رود شاید این من هستم که باید بروم. شاید من جای او را تنگ کرده­ام، شاید حقی از او ضایع کرده­ام. اصلا چرا فکر می کنم او موذیست؟ اصلا چرا باید از او بدم بیاید؟ چرا فکر می کنم خونخوار است و پلید؟" صدایی او را به خود آورد، خودش بود، نجوای آزار دهنده­ی او. به دنبال صدا رفت، تمام افکار منصفانه­ی چند لحظه پیش جای خود را به خشم داد. سرگردان رفت و رفت، چرخید و چرخید. صدا بلند تر می­شد. اورا دید. دستش را پرتاب کرد، دیگر صدا به گوش نمی­رسید. آرام آرام دستش را گشود. دلهره داشت، او را کشته بود. باید به سرعت دستش را می­شست. دوید. لبه­ی فرش بلند شده بود، پایش به آن گیر کرد، سرش به شدت به زمین اصابت کرد. درد زیادی در بدنش احساس می­کرد. چند دقیقه همانجا افتاد تا فهمید بی حسی به سراغش آمده. نفهمید که در حال بی هوش شدن است یا مردن.نمی خواست بمیرد. در حالی که سعی داشت فریاد بزند:"من زندگی را دوست دارم!" به این فکر کرد که مجازات قتل یک مگس نباید چنین سنگین باشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 2:1 قبل از ظهر  توسط مسعود مس فروش | 

   بهم گفت که یه وبلاگ گروهی داریم یه سری بزن اگه دلت خواست همکاری کن.
   گفتم اسمش چیه؟

   ...من زندگی را دوست دارم!
   ...ولی من که دوست ندارم.

   نمی دونم پیش خودش چی فکر کرد، شاید دلش می خواست بگه: "غلط کردی! چرا الکی افه ی آدمای فرا زمینی رو می زاری؟! چرا می خوای فکر کنم که واقعا از این خرابه خسته شدی..." ولی نگفت. فقط گفت پس حتما باید سری بزنی. شب اومدم و خیلی سریع فهمیدم از این به بعد تو این وبلاگ هم خواهم نوشت...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط مسعود مس فروش |