![]() |
![]() |
|
| وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند... |
|
حالا باید باشی!
درست در همین لحظه! یه کاری بکن، حالا! اگه می خوای بمونیم، اگه می خوای بازم حرفای خودتو بشنوی! نذار این بارم همه چی خراب شه! نذار دوباره دیر شه! لطفا همین حالا که می خونی، بنویس که هستی هنوز! می خوام بدونم که هنوز حس می کنی، می خوام بگی که ما زنده ایم و تو هنوز معنی حرف های منو می فهمی، می خوام مطمئن شم هنوز یادت نرفتن ! کجایین؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط مریم ثابت |
|
|
از درب غربی پارک وارد شد...از بین نرده های قرمز و سفید...آفتاب مستقیم به چشمانش می تابید...آرام، آرام قدم می زد...تعداد قدم هایش را می شمرد...یک...دو...سه...چهار...پاها و قدم هایش...سنگفرش ها را احساس می کرد...پنج...شش...هفت...هشت...آفتاب و نسیم ، چه مهربان صورتش را نوازش می کردند...اولین باری بود که دست ها را سایبان چشمانش نکرده بود...صورت و چشمانش را احساس می کرد...نه...ده...یازده...دوازده...صدای خرد شدن برگ ها...صدا...برگ...و خرد شدن را احساس می کرد...سیزده...چهارده...پانزده...شانزده...همان نیمکت آشنا...درست ربروی نیمکت ایستاده بود...نگاهی به اطراف انداخت...جایی بهتر از این نبود...آسمان...خورشید...درخت...سایه...آرام روی تنه ی درخت دست کشید...نرمی سر انگشتانش...زبری پوست درخت را ، احساس کرد.روی نوک پا چرخید و با یک حرکت سریع روی نیمکت نشست...تکیه داد و دست چپش را آرام روی لبه ی پشت صندلی گذاشت...درست مثل آن وقت ها...وقتی آن جا می نشست و به چشمانش خیره می شد...حضورش را احساس می کرد...وسنگینی نگاه هایی را که شاید مدت هاست فراموش کرده اند.سایه ی درخت کم کم در سیاهی شب فرو می رفت...سرخی آسمان غروب...وگسترش شب را ، احساس می کرد...کاش عبور این لحظه تا همیشه به طول می انجامید...آرام بسته شدن چشمانش را احساس می کرد...
ــ نگهبان پارک پیداش کرده ، میگه اول فکر کرده خوابیده ولی... ــ حالا چرا اینجوری نشسته... حالا نیمکت برای همیشه در سایه فرو رفته...ما نیز...و این لحظه تا همیشه به طول خواهد انجامید...همان طور که می خواستیم... سپیده دمان اما ، دیگر چگونه می توان حس کرد؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 8:0 قبل از ظهر توسط مریم ثابت |
|
|
... ميخ را شايد کج در ديوار فرو کرده باشيم اين بار شايد ديوار حرفي براي گفتن دارد... هنوز هم گوشهايت را رها نمي کني؟؟؟ سلام اين اولين پست منه با اينکه مدت زيادي اسمم رو اون کنار جزواسامي نويسندگان وبلاگ مي بينيد! شايد بايدعذرخواهي کنم اما فکر مي کنم هيچ وقت براي شروع کردن دير نيست در ضمن اگه اينجا شرايط خاصي حاکمه و نوشته ها جهت گيري خاصي دارن لطف مي کنيد من رو هم باخبر کنيد!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 8:14 بعد از ظهر توسط مریم ثابت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگانی سیبی است... گاز باید زد با پوست!
کسانی که دوست دارن در این وبلاگ بنویسن به من ایمیل بزنن... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| نویسندگان |
|
موفو صبا علوی نوشین شفقی مرتضی قائم پناه زهرا مومنی پور مسعود مس فروش مونا رضایی سینا غیبی (س.سکوت) مریم ثابت مسعود علوی مقدم |
| پیوندها |
|
رد پا موفو هوتار قورباغه مترسک سوسک باران خیال هادی تونز جوهر سیاه دکتر شیری پنیر خامه ای مداد زرشکی ستاره ی تهنا دسته ی کاغذ عروسک کوکی کتابچه کارتون آیناز زندگی بچه فرشته ها |
| آمار وبلاگ |
|
اونایی که الان هستن: اونایی که تا حالا اومدن: |
|
RSS
|