تبليغاتX
من زندگی را دوست دارم!
وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند...
باز باران

با ترانه؟ نه با خاطره... با خاطرات فراوان

لحظه لحظه با گذشته...زندگی در جریانه و وقتی گذشته میشه باید بهش فکر کرد...

زندگی کرد با یاد روزهایی که میامد باران با ترانه!!!! 

یعنی ممکنه بازم باران بیاد؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط مونا رضایی | 
انقدر احساسم زیبا بود که وقتی یادت می افتادم می خندیدم....

انقدر احساسم زیبا بود که وقتی یادت می افتم گریه ام می گیره....

من اینجا تنهایه تنها کجای زمان ایستادم؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط مونا رضایی | 
من زندگی رو دوست دارم 

زندگی هم منودوست داره

چون من انتخاب شدم که زنده باشم

ولی

 چرا هیچکس بودنم یادش نمیاد؟

کسا ییکه همیشه به بودنشون فکر میکنم!!!!

"گاه گاهی که دلم می گیرد
 
به تو می اندیشم
 
خوب در یادم هست
 
تو همه سنگ و نگاهت بیرنگ

 تو چون کوه یخی

همه را خشکاندی"*
 

*این ماله من نیست

*مرسی یاسین جان

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط مونا رضایی | 
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته
است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد !!!!!
 
*این نوشته ماله من نیست نمیدونم از کیه
تولد امام حسین گل مبارک
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط مونا رضایی | 

همش نگام میکنه...بیتابه...هی دهنشو تکون میده می خواد چیزی بگه...نمیگه ...بازم میره تو فکر و سکوت میکنه..

_ وای بسه دیگه سرم گیج رفت !!!وایسا یه لحظه...باهام حرف بزن یه چیزی بگو خسته شدم...

اما چیزی نگو که نا امید کننده باشه نمیخوام گلایه کنی یه چیز قشنگ و شاد بگو.

خوب...اما چیزیم نگو که خیلی دل خوشکنک باشه نمیخوام بیخودی بخندیم میخوام واقع بین باشیم

اه ........من که نمیخوام همش حرف بزنم و تو نگاه کنی که

اصلا از دنیای خودت بگو

اما نه ممکنه اونم خیلی تلخ باشه بهرحال توهم مثل من تنهایی

ولی نه ...من اندازه تو تنها نیستم اینهایی که اینوران همشون مثل خودمن.

ولی...ولی واقعا مثل خودمن؟؟؟

مگه نمیگن هر ادمی یه جوره؟؟؟خوب اینجوری که همشون با من فرق میکنن...

نظر تو چیه ؟

نه اصلا نمیخواد نظرتو بگی...اگه بگی ماها مثل همیم از همه بدم میاد...اگه بگی با هم فرق داریم احساس غریبگی میکنم.

تو احساس میکنی غریبی؟

نه نمیخواد بگی اینجوری هردومون گریمون میگیره

توهم تنهایی مگه نه؟منهم تنهام خیلی تنها...

واسه همینه که اینهمه اب این ظرف زیاد شده ؟ اره؟ تو دیشب گریه کردی مگه نه؟؟؟

منهم دیشب بالشتمو خیس کرده بودم...ولی من مثل تو نیستم...حاضر نیستم دنیامو با اشکهام قاطی کنم...

این اب زندگی توه...یا...یا حداقل یه خاطره از زندگیت مگه نه؟

تا کی میخوای به همین دلخوش باشی؟نمیخوای تغییرش بدی؟

چشمهاش مثل اول نبود بی حال و مات شده بودو هنوز بهم نگاه میکرد ...دیگه خیلی دهنشو تکون نمی داد تا باهام حرف بزنه...

_ دیگه شبه خوشگلم فردا دوباره با هم صحبت میکنیم.

لبخند زدم و از پشت شیشه لبهای همو بوسیدیم.

صبح که رفتم سراغش اومده بود بالای بالای تنگش...هنوزم نگام میکرد...دیگه دهنشو تکون نمی داد یعنی...دیگه هیچوقت تکون نمی ده...نور خورشید پوست بدنشو از همیشه خوشرنگتر کرده بود...

نمی دونم کجا رفته ولی مطمئنم که دیشب دیگه گریه نکرده.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط مونا رضایی | 

بخند...

منظوری نداشتم که ,همش اتفاقی شد, حواسم نبود, شوخی کردم ,حالا چرا اینجوری اخم کردی دلم میگیره...بخند دیگه...

من که میدونی همیشه خیلی چیزا یادم میره...

من حواسم نبود که پنجره رو بستم ,اما باد بهش بر خورد و دیگه سراغم نیومد...

من حواسم نبود که گل کندم ,اما اون قهر کرد وپژمرد...

من حواسم نبود که به گنجشکا سنگ زدم ,اما اونا جدی گرفتن و رفتن...

من حواسم نبود که عینک داشتم و خورشید و ندیدم, اما حالا اون همش میره پشت ابر...

من حواسم نبود که رو میز نشستم, اما شیشش دردش گرفت و شکست...

من حواسم نبود که به گلدونا اب ندادم, اما اونا عصبانی شدن ,خشک شدن و گلها رو کشتن...

من حواسم نبود که گناه کردم...

 حالا تو میخوای منو ببری جهنم؟؟؟...

اگه میخوای ببری  ببر اما بخند

...

....

وای حواسم نبود که اینارو رو دیوار نوشتم, فکر کنم انقدر ناراحت میشه که به مامانم میگه !!!...

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط مونا رضایی | 

سلام خدای من, میشنوی؟...میدونم گوش میدی ,تو فقط گوش میدی بعضی وقتاهم باهام حرف می زنی و خیلی چیزا هم یادم میدی...

تو بهم یاد دادی هیچوقت پیش مامان نرم چون حوصلمو نداره تو بهم یاد دادی هیچوقت با بابا حرف نزنم چون خستست تو بهم یاد دادی هیچوقت دلم واسه فامیل تنگ نشه چون اونا خونه هاشون دوره تو بهم یاد دادی با کسی دوست نشم چون اولین دوست زندگیم فاطمه همیشه موهامو میکشید تو بهم یاد دادی با معلم ها حرف نزنم چون از بچه های وراج خوششون نمیاد تو بهم یاد دادی شبها پتو رو رو سرم بکشم چون همیشه از تنهایی میترسیدم تو بهم یاد دادی اگه جمعه غروب دلم گرفت چیزی نگم چون دعوام میکنن میگن پر توقعی تو بهم یاد دادی مامانه عروسکهام باشم باهاشون حرف بزنم زندگیم باشن اولیش یادته؟ جانت که اومد تو زندگیم همه چیز عوض شد چون باهاش حرف می زدم ولی اونم مثل تو فقط گوش میده تو بهم یاد دادی نرم بیرون با بچه های دیگه بازی کنم تو بهم یاد دادی همیشه از پنجره بقیه رو نگاه کنم تو بهم یاد دادی گریه کنم تو بهم یاد دادی برگهارو نکنم تو بهم یاد دادی حق ندارم کسی رو دوست داشته باشم تو بهم یاد دادی وقتی گریه میکنم نذارم مامان ببینه چون دعوام میکنه تو بهم یاد دادی واست نامه بنویسم...هر شب ...

ولی خیلی چیزهارو به من یاد ندادی...یادم ندادی چجوری بیام پیشت یادم ندادی اگه کسی همه زندگیم شد و نموند چیکار کنم ,تو بهم یاد ندادی بمیرم...

همه عمرم همه چیزم بودی همیشه بهت گفتم دوستت دارم از همه عروسکهام بیشتر حتی از اونم بیشتر میدونی چقدره؟خیلی زیاد میشه...

ولی هیچوقت ازت نپرسیدم تو هم دوستم داری یا نه؟ حالا می خوام بدونم می خوام بدونم بگو همین حالا...اگه دوستم داری بذار بیام پیشت خواهش میکنم تاحالا کسی رو ندیدم که مهربون باشه کسی رو ندیدم که دوستم داشته باشه...من فکر میکنم تو مهربونی یه کاری کن بیام پیشت دیگه نمی خوام مونا باشم می خوام ازاد باشم می خوام, اره می خوام...

من خیلی ارزوها تو زندگیم داشتم ارزو داشتم عروسکهام حرف بزنن ارزو داشتم نره...بدش ارزو داشتم اکوئیلا داشته باشم همون ماشین پرنده که غیب میشه ...می خواستم باهاش برم ببینمش.

حالا یه ارزو دارم فقط یکی ...می خوام دیگه ارزو نداشته باشم میخوام پیش تو باشم اینجا نه اونجا پیش خودت هرجا که هستی ...نگو همه جایی ,من همه جا رو دنبالت گشتم ...اینو میدم همه بخونن تا مجبور شی منو ببری دیگه برات نامه نمینویسم تا وقتی که بیام پیشت همه چیزو برات بگم, مثل بقیه بهم نگی برو ها وایسا گوش بده ...من خیلی بی پناهم کمکم کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط مونا رضایی | 

از سر خیابون تا ته کوچه های این اطراف پر از درخته, یه جور درخت که یه شاخه نازک داره که همیشه روش بیشتر از بیست تا برگ کوچیکه تو اتاقم پر از این شاخه هاست اولین باری که یکیشونو کندم میخواستم فال بگیرم, دلم نیومد برگهای کوچیکش رو از شاخه جدا کنم با دست شمردمشون...

دوستم داره؟...دوستم نداره؟...دوستم داره؟...دوستم نداره؟... ... دوستم داره!

فرداش بهم گفت دوستم داره...

زندگی زیبا شد تا وقتی

گفت: شاید مجبور شم از اینجا برم

التماسش کردم گریه کردم قسمش دادم, ازش خواستم نره از اون که نه ,از خدا

دوباره افتاده بودم به جون برگای درختا...

میره؟...نمیره؟...میره؟...نمیره؟... ... میره

اخرین شبی که اینجا بود ازش خواستم واسم یه شاخه از درخت بکنه, قول داد بازم بیاد و رفت...

من موندم و دیروز, من موندم و خاطره, من موندم و برگا...

فراموشم میکنه؟...فراموشم نمیکنه؟...فراموشم میکنه؟...فراموشم نمیکنه؟...فراموشم میکنه؟...فراموشم نمیکنه...

خیلی دیر اومد ولی اومد خیلی عوض شده بود به اندازه تمام برگهایی که توو این مدت کنده بودم.

گفت: ببین, ما هردومون باید به درسهامون برسیم حتما حالا تو راحتتر میتونی تحمل کنی که خداحافظی کنیم برای همیشه...

برای همیشه؟...مگه میشه نفس کشید؟...مگه میشه زندگی کرد؟...مگه میشه دوباره خندید؟...مگه میشه انتظار نکشید؟؟؟

ازش خواستم بازهم یه شاخه از همون برگا بکنه.

رسیدم خونه با چشمای خیس مثل همیشه

_واا باز که از این برگا جمع کردی اوردی تو خونه دیگه دیوار جا نداره تزیینات خونه ماهم شده برگ خشکه...

اما اینا زندگی من بودن یادگاری بودن همشون با من حرف زده بودن اینا پیک خدا بودن

اومدم تو اطاق برگا هنوز تو دستم بود

فراموشم میکنه؟...فراموشم نمیکنه؟...فراموشم میکنه؟...فراموشم نمیکنه؟... ... فراموشم میکنه...

این اخرین شاخه ست اخرین پیک خداست دیگه برگارو نمیکنم میرم از همه درختا معذرت میخوام ولی ...ولی هیچوقت فراموشش نمیکنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط مونا رضایی | 

در اتاق رو محکم به هم کوبیدم و... اره بازم دارم گریه میکنم... من ضعیف بودم... ولی خدا که اینو می دونست... چرا کمکم نکرد؟ دیگه نمی خوام , دیگه این زندگی رو نمی خوام .

شاید خوابم برده بود شایدم زمان رو نفهمیدم ولی وقتی سرمو از رو میز بلند کردم شب شده بود ... تاريك و سیاه !

پا شدم و تو اتاق شروع کردم به راه رفتن, احساس سبکی می کردم...

از بیرون صدا می اومد یه صدای خاص مثل زجه یا شاید جیغ ولی دور بود

لبه تخت نشستم, ترسیده بودم

صدا بلندتر شد, رفتم در اتاق رو باز کردم که...

باورم نمی شد...یه دشت بود یه منطقه کویری و جلوتر...

بی نهایت بود مثل دریا ولی خشک بود خشک و خالی تا ابد تا اخرش

اینجا هیچکس نبود, من بودم و من که منی نبود

اسمون قرمز بود نورش چشمهامو اذیت میکرد

باد در اتاق رو محکم بست سعی کردم بازش کنم ولی نشد

جلو رفتم, هرچی نزدیکتر می شدم صدا هم بیشتر میشد , به دستام نگاه کردم سفید...سفید بود انگار که هیچ خونی توی بدنم نبود, یا شاید هم واقعا نبود...

باز برگشتم و با در ور رفتم ولی من نمی تونستم دستگیره رو بگیرم می دونستم دارم گریه میکنم ولی اشکی از چشمام نمی اومد , فریاد زدم "من مردددددددددم؟ "

فقط لبهام بود که تکون میخورد ولی هیچ صدایی نیومد

صدا بیشتر شد احساس کردم چیزی داره به طرفم می اد چشمامو بستم که نبینمش, دستمو گرفت چشمامو باز کردم خیس خیس بودن...

چته دختر؟ چرا اینجا خوابیدی؟

من نمی خوام بمیرم...می خوام برگردم...

دیوونه شدی ا...

از اون شب بود که فهمیدم من زندگی رو دوست دارم ...   

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط مونا رضایی |