تبليغاتX
من زندگی را دوست دارم!
وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند...
دوست دارم این پستم رو برای مسعود، مونا و زهرا بنویسم.  به مناسبت روزهای مهمی در زندگیشون که دارن میگذرونن. روزای دوست داشتنی که همه ازش خسته میشن ولی بعد حسرتشو میخورن! نه اینکه بخوان دوباره برگردن ها! ولی حس می کنن چه دورانی بود...  چقدر بزرگ شدیم. چقدر چیزی یاد گرفتیم. چقدر به خودمون اومدیم. چقد چیزی فهمیدیم از خودمون. این روزا خیلی خوبن. فارغ از نتیجه ای که دارن. و هدفی که پشتشونه. من که هر وقت یادم میفته فکر می کنم یه جهش بزرگ زندگیم تو همون سال پشت کنکور اتفاق افتاد (پشت کنکوری بودن خیلی مزه اش بیشتر از پیش دانشگاهی بودنه !)

من نمیخوام زیاد حرف بزنم! فقط میخوام واستون دعا کنیم. همه با هم.  ولی دعای من اینه که تو این امتحان بزرگ شما خودتون رو پیدا کنید. چون این از همه مهمتره. گرچه احتمالاْ سال دیگه تو دانشگاه خودتون می فهمید من الان چی میگم. ولی دوس داشتم قبلشم شنیده باشین.

پ.ن: میدونم خیلی بهتر از این می تونستم براتون بنویسم، ولی باور کنید میخواستم فرصت سوزی نکنم. چون شاید بعداْ وقت نمیشد!!

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط | 

 

قرار بود اين پست من از اون پست ها باشه كه ملت از خوندنش كف مي كنن و كلي تاثير مي گيرن و ياد خاطرات گذشته ميفتن و يه چند قطره اشكم اون وسط مي ريزن و خلاصه  يك چيزي تو اين مايه ها!...ولي خب بعد كه خوب فكر كردم ديدم خب من اگه اين همه استعداد داشتم كه اينجا نمي نوشتم،مي رفتم كتاب منتشر مي كردم و حسابي واسه خودم مشهور مي شدم!....

و بعد از تفكرات زياد، تصميم گرفتم يه پست بنويسم كه حالا ملت كف نكردن هم نكردن، فقط يه سري خاطرات قديميشون زنده بشه و ياد يه چيزايي بيفتن و اون چند قطره اشكم ريخته نشد، نشد، فداي سر مدير وبلاگ!....

اما بعد كاشف به عمل آمد كه اي بابا! من  امروز دو تا آزمون داشتم و كلي خسته هستم  و نياز به استراحت  در وجودم به شدت موج مي زنه(ها؟!) . از طرفي  3 هفته ي ديگه هم كه كنكور دارم و به گزارش ايسنا آيت الله شيخ الوبلاگي فتوا داده اند كه"  اين روزاي آخر Online شدن بسياركراهت دارد، وبلاگ نوشتن را كه ديگر نگو... معادل است با گناه كبيره و علاوه بر اينكه باعث عدم قبولي در كنكور مي شود تاثير مستقيم دارد با سختي سوال هاي شب اول قبر"

و خلاصه اينطوريا شد كه تصميم گرفتم عطاش رو به لقاش ببخشم و به طور كلي بي خيال نوشتن اين  پست بشم و خيلي مختصر و مفيد با اندكي حرص بنويسم:

 

اصلا به من چه كه

"من زندگي را دوست دارم "

يك ساله شد؟!

 

و بعد هم واسه خنك شدن دلم هم كه شده  كمي تا مقداري به اين مدير وبلاگ بد و بيراه بگم كه آخه جناب بديع الدوله مگه قحطي ماه بود كه اومدي تو اين ماه  مبارك و به شدت ميمون(ايهام تناسب دارد!) وبلاگ گروهي تاسيس كردي؟! ها؟!

***********

و اين بود انشاي من در مورد يك سالگي لاويورلايف!

 **********

 

خب حالا!

 واسه اينكه ديگه زيادي هم اين يك سالگي خشك و خالي نباشه، من اجازه دارم به عنوان يكي از نويسنده ها(!) نظرم رو در مورد نوشته هاي بقيه بگم!؟....{البته!معلومه كه اجازه دارم دي:}

 

تذكر1:‌ما يك معلمي داشتيم دوران ابتدايي، به خاطر اينكه از تبعيض هاي طبقاتي موجود در دفتر كلاسي جلوگيري كنه هميشه از آخر به اول شروع مي كرد به درس پرسيدن(آي ما كيف مي كرديم با اين روش...) و از اونجايي كه ما هم به شدت مخالف تبعيضات طبقاتي هستيم و مريد راستين معلم خويش از آخر شروع مي كنيم به گفتن، باشد كه مقبول افتد!

تذكر 2: نوشته هاي داخل پرانتز يك مقدار خصوصي ترن، و اگه واقعا با كمبود شديد وقت مواجهيد و اون پاراگراف مربوط به شخص شما نيست و حس فضوليتون هم دست از سرتون بر مي داره مي تونيد بي خيال خوندنش بشيد!

 تذكر3: هيچي ديگه! همين!

 

 اين شما و اين هم افاضات ما:

مسعود: من در تموم اين عمر چهار پنج ساله ي وبگرديم، آدمي رو نديدم كه نوشته هاش اينقدر ساده و روون باشه!...و جالبش اينجاست كه اين بشر پيچيده ترين مفاهيم رو هم اونقدر راحت مي نويسه كه يه وقتايي از شدت راحتي  و روون بودنش حس مي كني شايد  نفهميديش!

مسعود اگر واقعا اين حس رو تو بقيه مراحل زندگي هم داشته باشي... مي تونم به جرات بگم يه 10، 20 قدم از بقيه جلوتري و من از اين جهت به شدت بهت حسوديم مي شه!

 

مريم: از اون استعدادهاي كشف نشده كه اگر كشف بشه ببين چه ها كه نمي كنه! مي خواين قبول كنين، مي خوايين نكنين! اما اين آدم به شدت استعداد نويسندگي داره ولي حيف كه اين استعدادش رو زياد تحويل نمي گيره، آهاي مريم خانم! حواست باشه اين استعداده به خاطر كمبود توجه فرار نكنه بره ها! از ما گفتن بود!(خوبي تو دختر؟!..دل ما آي برات تنگ شده...آي تنگ شده!)

 

سينا: يه چيزي  تو پست هاي سينا هست كه من خيلي دوسش دارم و اون صريح و رك بودن نوشته هاشه! نه مثل من قبلش شونصدتا صغري كبري مي چينه، نه آسمون ريسمون به هم مي بافه! خيلي راحت مي ره سر اصل مطلب و  رك و راست هر چي كه بايد رو مي گه. (حتي بعضي وقتا اين لحن اونقدر صريح مي شه كه چند دقيقه طول مي كشه تا بتوني هضمش كني!) اين از اون دسته از توانايي هاست كه كمتر آدمي داره و به نظر من در نوع خودش محشره!

 

مونا: آقا بالا برين پايين بياين من همچنان سر حرفم خواهم ايستاد كه تو اين وبلاگ عمرا كسي بتونه به اندازه مونا تا اين حد لطيف و دلنشين بنويسه!...اين ظرافتي كه توي پستهاي مونا هست بي نظيره...اونقدر كه گاهي واقعا نمي دوني چي بايد بگي....اين همه ظرافت و رنگ و بوي زنانگي از نظر من واقعا قابل تحسينه!

 

 مسعود: مسعود زياد مي خونه و زياد هم مي نويسه! نگاه نكنيد كه ديگه اين دور و برا پيداش نيست و در وبلاگشم تخته كرده! اين بشر نمي تونه دست از نوشتن برداره.(اشتباه كه نمي كنم احيانا مسعود خان؟!) ...و خلاصه به همين خاطر هست كه نوشته هاش پختگي خاصي داره. هميشه عميق نگاه مي كنه و اين نگاه رو تو نوشته هاشم پياده مي كنه. و تقريبا مي شه گفت از معدود دوستهاي اينترنتي من هست كه من از سبك نوشتنش زياد ياد گرفتم!( آهاي بچه! تو زنده اي هنوز؟!...يعني چي يهو غيب مي شي و ديگه پيدات نمي شه!؟....بابا آدم حال اون دسته بيله كه گوشه انبار خونشون افتاده  رو هم بيشتر از اينها مي پرسه ها!)

 

زهرا: چه قدر مي چسبه گاهي ميون اون همه نوشته جدي كه از همه جا رو سرت آوار مي شن، خوندن يه شعر خوب!...اين متفاوت نوشتنت رو دوست دارم زهرا ...زياد!(راستي تو هم كه كنكوري هستي ديگه؟!...ايويل! دقت داري كه جمعمون جمعه!...من و تو و مونا كه امسال كنكور داريم...هما پارسال كنكور داشت، مريم هم كه در آستانه كنكوري شدنه!....بابا مي گم زورمون داره زياد مي شه ها! بريم يه صنف تشكيل بديم؟!)

 

مرتضي: همممم.....من الان چي بايد بگم آخه؟!....راستش من هنوز درست نمي دونم اصلا شما اينجا رو مي خوني يا نه!...ولي اون چند وقت پيشا كه تو ايميلت برام از هدفت براي اومدن به "love your life" گفتي، به نظرم هدف قشنگي بود....ولي آخه اين هدف قرار نيست عملي بشه!؟!.....(ببينم كسي از مرتضي خبري هم داره؟!)

 

نوشين:....آخه خيلي سخته وقتي من از نوشين همينقدر مي دونم كه خواهر ياسينه و تا حالا هم نوشته هاش رو نخوندم ، بخوام با خوندن يك پست قضاوت كنم! انصافا سخته ديگه!...كاش مي شد بيشتر بنويسي نوشييييين!

 

صبا: هيچ وقت نشده من نوشته هاي آدمايي كه با كتاب حسابي رفيق اند رو بخونم و يه چيز قشنگ ياد نگيرم!... اينقده دوست دارم كه بيشتر نوشته هات رو بخونم دختر(كاملا جدي!)

 

موفو: من يكي وقتي نوشته هاي اين بشر رو مي خونم به شدت ياد اين اصطلاح  زيباي(!) زبان فارسي مي افتم كه " بابا زدي تو خال"!..... مي گرده مي گرده اون عادي ترين و روزمره ترين اتفاق هاي زندگي كه هيچ كي تحويلشون نمي گيره رو  انتخاب مي كنه  و در موردشون مي نويسه و بعد تو وقتي پست هاشو مي خوني همينجوري تو كف مي موني كه : "اي بابا اين موضوعه چه قده جالب بوده و من تا به حال بهش فكر نكرده بودم!!!"(راستي آقا ما از اين اسم مستعار شما خفنناك محظوظ شديم! اين همه خلاقيت  رو شما از كجا آورديد؟!)

 

ياسين: ياسين با قلمش دوسته(اينجا قلم مي تونه استعاره از كيبرد هم باشه!!!)...واسه نوشتن دنبال بهونه نيست. راحت با وا‍ژه ها بازي مي كنه و راحت حس ها رو خلق مي كنه! و دقيقا همين نقطه عطف نوشته هاشه و البته شرط اول نويسنده شدن! اما اگه بخواد به آرزوهاي گنده گنده اي كه داره برسه بايد به نظر من خيلي خيلي بيشتر بخونه و هدفمندتر بنويسه!(مگه نه!؟)

 

هما: كوشي تووووووووووووووووو؟!


پ.ن: مي شه بقيه هم بنويسن در مورد اون بقيه ديگه؟!...توي همين كامنتا،...همون چند كلمه مختصر هم كافيه!

پ.ن: نه...انگاري واقعا يك سال گذشته ها.... 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط |