![]() |
![]() |
|
| وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند... |
|
وقتی دو نفر نسل دوم انقلابی به حساب مهربون به هم می رسن، دائماً یا غیبت هم محله ها و فامیلشونو می کنن
یام که در حسرت گذشته به سر می برن همش به هم می گن چه روزگاری شده دیگه هیچ کی به هیچ کی کاری نداره همه نسبت به هم بی اعتنا شدن صف گوشت: A:[با لحن شدیدی]آقا اون گوشتا مال کیه؟برای چی قایم میکنی؟ مردم این همه تو صف می ایستن، بعد گوشت مال اونایی میشه که همیشه خرید زیادی می کنن B:به تو ربطی نداره. بقیه هم که توی صف وایستادن، از اونجایی که ماشالله آدمای زرنگین، همه ساکتن و مثل بچه های خوب به دعواهای اونا خوب گوش می کنن تا برای بقیه که می خوان صحبت کنن، خوب و با هیجان تعریف کنن و دائماً از زمانه شکایت کنن بیاین ما تا جایی که می تونیم وظیفه ی انسانی مون رو ایفا کنیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط مسعود علوی مقدم |
|
|
هنوز دو چیز در زندگی من هست که دوستش دارم و به عشق آنها ادامه می دهم...
انگار برای زندگی کردن باید دنبال دلیل خوبی گشت. می دانم که امروز همه آدم ها از بهانه های ساده خوشبختی سخن می گویند. همه از پیچیدگی های خسته کننده ذهن و روح خویش خسته و عاصی شده اند و به دنبال آرامش دست نیافته ای می گردند که پشت سادگی یک زندگی عادی پنهان شده است. من نیز چون همه آدم های امروز دچار این هیجان شگفت شده ام که چقدر بی تفاوتی نسبت به عظمت زندگی می تواند قشنگ و آرامبخش باشد. مثل وقتی که صبح بیدار می شوم و یک فنجان چای داغ و چند لقمه کره و عسل می خورم و کمی نفس می کشم. و مثل وقتی که کنار یک خیابان شلوغ حدود ساعت ۹ شب قدم می زنم بی آنکه به هیچ چیز جز شکل راه رفتن آدم ها و مدل لباس هایشان فکر کنم! و اینها عمیقاً جذاب و فریبنده اند. و وقتی این جمله فوق العاده را می شنویم که: هی فلانی، شاید زندگی همین باشد! انگار بار بزرگی از مسئولیت را از دوشمان برداشته اند و می توانیم آسوده تر باشیم. و این خیال که لازم نیست دنبال چیز تازه ای بگردیم و هنر این است که بتوانیم از همه لحظه ها و دقایق خود لذت ببریم و شادی را در زیر پوست خود و در رگ هایمان جاری سازیم، ما را به وجد می آورد. و اگر کسی از این چیزها برایمان بگوید و بنویسد بیشتر خوشمان می آید. ولی انگار من زیاد در این مود دوام نمی آورم! انگار چیزی هست که مرا هل می دهد و از این بهشت خیالی بیرون می کشد... این است که من هنوز برای زندگی به دنبال دلیلی می گردم که دوستش داشته باشم... و درست در همین لحظه که می نویسم دو چیز هست: دانستن و خلق کردن! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگانی سیبی است... گاز باید زد با پوست!
کسانی که دوست دارن در این وبلاگ بنویسن به من ایمیل بزنن... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| نویسندگان |
|
موفو صبا علوی نوشین شفقی مرتضی قائم پناه زهرا مومنی پور مسعود مس فروش مونا رضایی سینا غیبی (س.سکوت) مریم ثابت مسعود علوی مقدم |
| پیوندها |
|
رد پا موفو هوتار قورباغه مترسک سوسک باران خیال هادی تونز جوهر سیاه دکتر شیری پنیر خامه ای مداد زرشکی ستاره ی تهنا دسته ی کاغذ عروسک کوکی کتابچه کارتون آیناز زندگی بچه فرشته ها |
| آمار وبلاگ |
|
اونایی که الان هستن: اونایی که تا حالا اومدن: |
|
RSS
|