![]() |
![]() |
|
| وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند... |
|
خوابم نمی بَرد.همه اش فکر و خیال درهم برهم! اعصابم را به هم ریخته! یک آن حس کردم یک عالمه حرف دارم برای گفتن...کامپیوتر را روشن کردم که بنویسمشان. آنقدر بنویسم تا خوابم ببرد. اما...اما حالا که کامپیوتر روشن است...چیزی به ذهنم نمی رسد. هیچ چیز جر یک مشت حرف در هم برهم. راستی چه می خواستم بنویسم؟! ....فکر می کنم می خواستم از خودم بنویسم و عقاید متغیرم. از آن همه تعصبی که روز به روز تحلیل می رود. و حتی جایش را به چیزی دیگر نمی دهد...هیچ می شود...هیچ!و من نیز هیچ نمی توانم بکنم جر نظاره آنها. نظاره این خلائی که در وجودم رسوخ می کند و دیگر حتی مرا زجر نمی دهد...سرشارم می کند از لذتی وصف ناشدنی! می خواستم از ولنتاین بنویسم. از آن همه جار جنجالی که سالهای قبل به پا می کردم برای جایگزینی اسفندگان به جای ولنتاین! از آن همه جست و جویی که می کردم برای اثبات ایرانی بودن ریشه این جشن. می خواستم بنویسم که امروز چه قدر همه آن تلاش ها به نظرم پوچ می آید. می خواستم از این اعتقادات لعنتی بنویسم که وقتی پایش به میان می آید دیگر راه هر چه عقل و حتی قلب است به خود می بندد. می خواستم از قانون شکنی و الگو شکنی بنویسم و از این جمله زیبای پست یاسین ، " از آن کس که لوح ارزش هاشان را در هم شکند، از شکننده، از قانون شکن" و اینکه اینروزها چه قدر قانون شکن ها را دوست می دارم. می خواستم از امروز بنویسم. از ولنتاین. از آن همه زیبایی که در خودش جمع کرده بود. از بزرگ و همگانی بودنش!...ازآن همه شور و شوق که این روزها بر همه جا حاکم بود. از همه آن دوستت دارم ها! از همه آن بوسه ها،از همه آن لبخندها، از همه آن عشقی که تقدیم می شد و در گوشه گوشه قلب ها به یادگار می ماند. می خواستم از معجزه بادکنک ها بنویسم! می خواستم بنویسم از ناظم بداخلاقی که وقتی با 40 عدد بادکنک و نیم ساعت تاخیر به مدرسه رفتم برخلاف همیشه خنده ی شیرینی تحویلم داد و یک بادکنک را برای خودش برداشت. می خواستم از 29 بهمن بنویسم، از اسفندگان. می خواستم بنویسم از زیباییهایش، از ارزش هایش، از آداب و رسومش! می خواستم از فرهنگمان بنویسم، از جشن هایمان، از آن قدیمی ها، از یلدا ها، از سده ها، از مهرگان ها، از.... ! می خواستم بنویسم حتی از کریسمس، از هالوین، ،از عید پاک, از عید فطر، ازلیله الرغائب، از غدیر خم، از عید مبعث، از ...! می خواستم بنویسم از زیبایی های تمام این جشن ها وقتی که کنار هم جمع می شوند. می خواستم از بهانه بودنشان بنویسم. از این که همه آنها بهانه هایی اند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن، برای تازه ماندن، برای از نو متولد شدن، برای دور هم جمع شدن، برای خندیدن، برای شادی کردن وبرای قدر یکدیگر را دانستن! می خواستم بنویسم از دوست داشتن این بهانه ها و حتی از خلق بهانه های جدید. می خواستم تصور کنم دنیایی را که هر روزش با یک بهانه آغاز می شد، با یک هدف! با یک انگیزه! می خواستم از این وبلاگ بگویم. از اینکه اینجا نیز خود بهانه ایست برای هر ازچندگاهی نوشتن. نوشتن هایی که از میان تمام دردها و سختی های زندگی فقط می شود در آن زندگی را دوست داشت و بس! و اینکه همین هرازچندگاه خود دلیل بودن و ماندن این وبلاگ است! می خواستم بنویسم از کافی بودن همین یک دلیل برای بودن و ماندن! چه برسد به اینکه دلیل ها زیادتر هم بشود! ..........خلاصه که از چیزهای زیادی می خواستم بنویسم! می خواستم آنقدر بنویسم تا خوابم ببرد. اما خب نمی شود که! هم من فردا کلی کار و زندگی دارم هم شما آنقدرها وقت زیادی ندارید برای خواندن آن چه که من می خواستم بنویسم. پس عقل حکم می کند که من یک قرص بخورم و بخوابم و شما هم بروید به کارو زندگیتان برسید! شب خوش!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 2:28 قبل از ظهر توسط |
|
|
چند جمله تکان دهنده از کتاب "چنین گفت زرتشت" شاهکار ویلهلم نیچه:
بهر آن آمده ام که بسیاری را از گله بیرون کشانم. مردم و گله از من خشمگین خواهند شد و شبانان زرتشت را دزد خواهند نامید. من شبان می گویم، اما آنان خود را نیکان و عادلان می خوانند. من شبان می گویم، اما آنان خود را مومنان دین راستین می خوانند. نیکان و عادلان را بنگرید! از چه کس از همه بیش بیزارند؟ از آن کس که لوح ارزش هاشان را در هم شکند، از شکننده، از قانون شکن: لیک او همانا آفریننده است! مومنان همه دین ها را بنگرید! از چه کس از همه بیش بیزارند؟ از آن کس که لوح ارزش هاشان را در هم شکند، از شکننده، از قانون شکن: لیک او همانا آفریننده است! آفریننده، جویای یاران است، نه نعش ها و گله ها و مومنان. آفریننده جویای آفرینندگان قرین خویش است. جویای آنانی که ارزش های نو را بر لوح های نو می نگارند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط |
|
|
هی نشستیم می گیم مخالفیم .هی می گیم نه !
اما من مخالفتم رو فقط با کلامم نشون نمیدم با عمل (آپ کردن وبلاگ) ادامه ی حیات وبلاگ رو با اختیار یک سیزدهم اعلام میکنم !! این کار را هم بی خود انجام نمیدم سکوت وبلاگ اعصاب همه رو به هم ریخته. استارت کار را هم با نام حسین میزنم مردی که هدفی والا داشت شاید همه مون کمی به خودمون رجوع کنیم ما هم یه زمانی اهدافی داشتیم ...یادتونه.....! ********************************** در انتخاب خطر استخاره ممنوع است کلام هیچ که حتی اشاره ممنوع است نوشته اند به طومار جاده با خون برای مرد عبور از کناره ممنوع است نپیچ دور بدن ها ی گشتگان مهتاب جهان برای تن پاره پاره ممنوع است تمام ماحصل نهضت حسین این است که نام مرد به هر سنگواره ممنوع است نبینم ای غزل سرخ که بی طرف باشی صریح باش که دگر استعاره ممنوع است شهادت آمد و ۷۲ تن گفتند ..... در انتخاب خطر استخاره ممنوع است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط زهرا مومنی پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگانی سیبی است... گاز باید زد با پوست!
کسانی که دوست دارن در این وبلاگ بنویسن به من ایمیل بزنن... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| نویسندگان |
|
موفو صبا علوی نوشین شفقی مرتضی قائم پناه زهرا مومنی پور مسعود مس فروش مونا رضایی سینا غیبی (س.سکوت) مریم ثابت مسعود علوی مقدم |
| پیوندها |
|
رد پا موفو هوتار قورباغه مترسک سوسک باران خیال هادی تونز جوهر سیاه دکتر شیری پنیر خامه ای مداد زرشکی ستاره ی تهنا دسته ی کاغذ عروسک کوکی کتابچه کارتون آیناز زندگی بچه فرشته ها |
| آمار وبلاگ |
|
اونایی که الان هستن: اونایی که تا حالا اومدن: |
|
RSS
|