تبليغاتX
من زندگی را دوست دارم!
وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند...
"بعضي وقتا با خودم فکر مي کنم .
فکر مي کنم چرا اون که امروز ديدمش ، اون قدر خودخواه بود؟!
يا اون همکلاسيم ، که پارسال با هم بوديم ، چطور تونست تا اون حد نامرد باشه؟!
ويا...
ديگه کفري شدم!!!!!
اما وقتي روزها با آدماي جورواجور، سرو کله مي زنم ،
در تلويزيون ،فيلماي قشنگ و واقعاً جالب مي بينم
کتاباي جذاب و خاطره انگيز مي خونم
شبا وقتي مي خوابم ، به اين فکر مي کنم که":

شبا از روزا  قشنگتره
اين شب است که باعث مي شه صبح تا غروب ، درتلاش و تکاپو باشيم تا به شب نخوريم و ديشب رو با تمام تاريکي هاش فراموش کنيم
آيا به راستي اگه شب نباشه ، ما از بودن روز ، از وجود روز لذت مي بريم؟
آيا اگه شب نباشه ، مابه اين فکر مي افتيم که روز چه قدر قشنگه!؟
آيا اگه شب نباشه ، ما مي تونيم به روز متمايل باشيم؟
ولي...
ولي اگه همش روز باشه ، آيا ما خداوند منان رابه خاطر اين همه روشنايي ، سپاس مي گوييم؟
يا ديگه از لطف و عظمت روز، به کل فراموش مي کنيم؟
و ديگه صبح که از خواب شيرين خود ، بلند مي شيم ، مي گيم امروز چه روز فوق العاده اي است؟
وقتي خورشيد روزا  دلش براي ما انسان ها تنگ مي شه ، و همه ي ما رو براي تلاش وتکاپوي خود ، آماده مي کنه،
و يا روزاي تابستون که ديگه از فرط محبت و نوازش خويش ، چشماي ما رو مي زنه و ديگه نمي خوايم نگاش کنيم ،
خورشيد براي ما جذاب تره که وقتي نگاش مي کنيم ، چشم دل ما رو مي زنه ،
يا ماه که هر شبش ، قشنگتر ، جذاب تر ، ديدني تر و دلربا تر از شب قبلش است؟
بعضي ها وقتي يک لکه ي سياهي ، بر دلشان مي نشيند ،کنار پنجره مي نشينند
وبا اين نور ماه ، گاهي دل از تمامي غصه ها مي شويند
و با خود مي گويند :
"خوب يک شب بوده ، تموم شده
خوب همه يک شب تاريک دارن"

اون دنيايي که سراسر، آزادي ، عدالت ، مهرباني است و خلاصه تمام خصوصيات خوب رو يک جا داره
و انسانها هيچ دغدغه اي در زندگي خويش ، احساس نمي کنند
ديگه چه لذتي داره؟
هيچ انساني نيست که غصه اي در دلش ، اسير شده باشه و يکي باهاش ، هم دردي کنه
هيچ انساني نيست که بيماري داشته باشه و يکي براش به دنبال مرهمي براي دردش باشه
ديگه همه
معني آزادي ،
معني دلسوزي ،
ومعني فداکاري
از ذهنشون ، پاک مي شه
ديگه خوبي ها مفهوم نداره

البته اين اميد و مرحمي بود براي آنان که از تاريکي دنيا بيزارند
نه توجيهي براي کارهاي پر عيب و نقصمون

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 آذر1385ساعت 8:24 بعد از ظهر  توسط مسعود علوی مقدم | 
شیطان را پرسیدند

                       کدام طایفه را بیشتر دوست داری؟

گفت دلالان را ...!!

گفتند چرا ؟

گفت:

از بهر آنکه من به سخن دروغ ، از ایشان خرسند بودم

ایشان سوگند دروغ نیز بر آن افزودند

                                                                      عبید زاکانی

......!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط زهرا مومنی پور | 



نیازی به توضیح داره؟!
 زندگی همینه....
منم دوستش دارم!!

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط موفو | 
A:تو خيلي نا مرتبي!
B:نه که تو خيلي مرتبي؟!
َA:هميشه بايد بهت بگم اتاقتو مرتب کن ؟هر چيزي رو که لازم نداري ، هر جا که خودت دلت خواست ، ميندازي.بعدشم ميري دنبال کارات!
B:نه مي خوام ببينم به تو چه ربطي داره؟

چند ساعت بعد
B:خودتم که نامرتبي !
A:مگه چي کار کردم؟!
B:هر چي از يخچال ورداشتي ، يک جايي گذاشتي...
َA:قضيه ي من ...
B:دارم مثل اينکه حرف مي زنم!اين ميوه ها روي زمين ، اون پنيرم که توي اتاق آخريه.بعد به من طعنه مي زني؟!
A:من ممکنه يک روز اين جوري باشم ،ولي مثل تو هميشه اين جوري نيستم.
B:چه فرقي مي کنه؟نامرتبي ، نامرتبيه ديگه!.....

اينها تماماً مکالمه هايي بود که بين دو کودک لجباز 5ساله در قالب دو مرد (ظاهراً عاقل)50 ساله رد و بدل شد
راستش اين فکرا از لحظه ي بعد از ديدن فيلم "آتش بس"در من جرقه زد و اونو(قلي)شناختم.سپس باپست"قلي"در وبلاگ "باران خيال"بال و پر گرفت
نمي دونم چرا ما هم مثل واعظان ، تا مي تونيم هم ديگرو نصيحت مي کنيم ، امان از اين که کودک درون ما هم سالهاست که همون جوري مونده و هيچ کاري روي اون نکرديم
وتا تونستيم ، گذاشتيم سرکش بزرگ بشه ،
 انگارنه انگار که ما هم هر لحظه مسؤول تربيت يک کودک درون خود هستيم که اونو چه از نظر روحي و چه از نظر جسمي ، داريم تغذيه مي کنيم
نمي گم همين الآن اونو بشناسيم،با اون حرف بزنيم،بهش محبت کنيم و خلاصه اونو يک عضو خانواده تلقي کنيم
نه!
ولي ميگم اونو درک کنيم ، اونو عقده اي بار نياريم.بالاخره اونم يک نيازهايي داره ، يک دردهايي داره ، يک مشکلاتي داشته که
اگه پاي حرفاش بشينيم ، مي بينيم اون چه مراحل وحشتناکي از زندگي رو گذرنده
پس سعي مان بر اين باشد که قضاوت نکينيم ؛ نصيحت را نيز(قطع نکنيم بلکه)تا حد امکان کم کنيم
هر چي ما بزرگتر مي شيم فکر مي کنيم اين کودک بزرگتر و فهميده تر مي شود ، در حالي که اين شناخت ما از اين کودک است که بيشتر مي شود
در نظر من ، شيطاني وجود ندارد ؛ چون در اين صورت ، ممکنه اوباهت شيطان ، ما را از ترک بدي ها بي خيال کنه
با خود بگوييم:اوه ...اون خيلي قدرتمنده!حالا باشه بعدم يک فکري براش مي کنم
بلکه اين قلي کوچک خودمونه که دست اونو هنگام عبور از خيابون رها کرده و داره کار دست ما ميده
ممنون از قلي درون وجود شما که به قلي درون من ،حرف گوش داد

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 8:25 بعد از ظهر  توسط مسعود علوی مقدم | 
دیگه کنکاش بسه! تا کی میخوای تو خودت دنبال سوالات بی جواب بگردی؟!

باید برگردی به زندگی. خیلی ها منتظر تو هستن. باید تغییر بدی. خیلی چیزها هست که فقط تو میتونی تغییرشون بدی. بریز اون تنبلی ها و تحلیل های خسته کننده ات رو. خوب نگاه کن. دنیایی که میخوای و همیشه آرزوشو داشتی باید به دست من و تو ساخته بشه. مگه نه؟

تا کی می خوای از آرزوهات برج های بلندی تو ذهنت بسازی که هیچ آسانسوری به بالاش نمیرسه؟! اگه فکر می کنی می فهمی، باید شروع کنی. باید تغییر بدی. باید تلاش کنی. همون تلاش مقدس!

خستگیهات رو بریز دور. ذهنتو آروم کن و زندگی توانگرانه ات رو شروع کن. ببین چشمهای منتظری رو که انتظار حضور پررنگ تو رو می کشن. ببین عشق خدا رو که میخواد از کانال تو به زمین برسه. ببین حقیقت نهفته ای رو که باید کشفش کنی.

آسون نیست ولی لذت بخشه! خیلی دلم برای شوق زندگی تنگه. اما میخوام دلتنگیهام رو اینجا پر کنم. کنار تو. هستی تا آخرش؟! قول میدی بمونی؟!

پ.ن: خودم هم مخاطب این قصه ام! ولی انگار احتیاج به کمک دارم. به دعا. دیروز یه دوست خوب واسم دعا کرده بود. خیلی بهم آرامش داد. مرسی دوست خوب...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط |