![]() |
![]() |
|
| وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند... |
|
باز باران
با ترانه؟ نه با خاطره... با خاطرات فراوان لحظه لحظه با گذشته...زندگی در جریانه و وقتی گذشته میشه باید بهش فکر کرد... زندگی کرد با یاد روزهایی که میامد باران با ترانه!!!! یعنی ممکنه بازم باران بیاد؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 30 آبان1385ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مونا رضایی |
|
|
انگار برای گل شدن
هنوز هوا آماده نیست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 26 آبان1385ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط صبا علوی |
|
|
می دونی با حال ترین منظره زمستون چیه؟! اینقده حال می ده! یه بار امتحان کن...به جان خودت(!!!) روده بر می شی از خنده! _یه خواهش عاجزانه :می شه ادامه مطلب رو هم بخونید؟! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 آبان1385ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط |
|
|
این متن رو دوستی با اسم مستعار "نقطه" برامون فرستاده. من واقعآ تحت تاثیر قرار گرفتم...
اولين روزي که اومده بودم اينجا, خيلي خوب بود. همه همراهم اومده بودن. پدر و مادرم, داداشيم, دائيم و سارا کوچولو که هنوز يک سالش نشده بود. حتي حامد که هفت سال نديده بودمش, خودشو رسونده بود. نمي دونم از کجا خبر دار شده بود. شايد بچه هاي دبيرستان بهش گفته بودن. نمي دوني چقدر خوشحال شده بودم که بعد از اين همه سال دوباره ديدمش. فقط کاش مي تونستم بهش بگم اخه بي معرفت, نگفتي ما دلتنگتيم, حالا هم که اومدي به جاي اينکه باهام حرف بزني داري با موبايلت ور ميري!!!. خيلي عجيب بود که بعضي از همکاراي بابام هم اومده بودن. بعضي هاشون رو تا به حال نديده بودم. يک ساعتي به همين شکل گذشت, تا اينکه بالاخره همشون رفتن. واي عجب سکوتي بود. وقتي تو تهران زندگي مي کردم, گاهي وقتا آرزوي يه همچين سکوتي رو مي کردم. حالا بهش رسيده بودم. آرامش فوق العاده اي بود. تو اين فکرا بودم که چشمامو بستم و خوابم برد. چند روزي به همين شکل گذشت تا اينکه همسايه هاي جديدي پيدا کردم. آدماي بي آزارين. از مورچه صدا در مياد ولي از اونا نه. بعضي وقتا از اين آرامششون حرسم مي گيره. بماند, خود تو هم شايد يه روز اومدي اينجا, همسايه ما شدي, اونوقت مي فهمي که چي مي گم. روزاي اول خوب بود ولي هر چي بيشتر مي گذشت کمتر بهم سر مي زدن. نمي دونم چرا ولي مثل اينکه همه داشتن بي معرفت مي شدن. عجب روزگاريه. حتي پدر و مادرم هم کاري بهم نداشتن. اصلا انگار نه انگار که روزي عضو خانوادشون بودم. ميدوني, آخرين باري که ديدمشون 2 ماه پيش بود . نيم ساعت اومدن و رفتن. يکي نيست بهم بگه, چيزي که عوض داره گله نداره, يادت نيست خودت اين بلا رو سر چند نفر اوردي. خيلي دلم گرفته, اي کاش مي تونستم گريه کنم. اي کاش مي تونستم برم پيششون. نه اينکه اونجا زندگي کنم, نه, هرگز. فقط مي خوام اين يه جمله رو بهشون بگم: ببينم مي تونين قلبي رو که ديگه نمي زنه, بشکونين! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط |
|
|
وقتی می خواستم این وبلاگ رو راه بندازم خیلی ذوق زده شده بودم!
فکر می کردم میشه با یک وبلاگ به همه زندگی خوب هدیه کرد! میشه قشنگی های زندگی رو به همه نشون داد. و میشه خیلی کارای دیگه کرد... بعد از یه مدت دیدم انگار چیزی برای گفتن ندارم! ولی سعی کردم که هر چیزی که احساس خوبی بهم میده رو بنویسم! و چیز زیادی پیدا نکردم. خیلی چیزا بودن... ولی انگار نمیشد ازشون حرف زد. و اگه حرف میزدم درست شبیه حرف های تکراری و لوس و بی مزه ای میشد که همه قبل از من گفته بودن: رازهای شاد زیستن!!!! اما الان حس می کنم مهم نیست که اسم این وبلاگ و رسالتش چیه. مهم اینه که ما هنوز احساس داریم و میتونیم بنویسیم از اون ها. هنوز میفهمیم و برای فهمیدنمون ارزش قائلیم. هنوز دردهای بزرگی داریم که خودمون انتخاب کردیم. و هنوز شادیهای عمیق و همیشگی در وجودمون هست که میتونیم بارورشون کنیم. شادی تعریف دقیقی نداره. مترادفی هم نداره. اصلآ من نمی دونم شادی چیه! ولی می دونم که گاهی وقتا شاد هستم و دوست دارم که باشم. فقط میخوام بگم اگه ما هر وقت میخوایم از قشنگیا حرف بزنیم یاد یه باغ یزرگ میفتیم که سرسبزه با گلهای قشنگ و آروم با صدای پرنده ها و آسمون آبی و آب و هوای تازه و خنک که به پوستمون می خوره و جایی که دیوار و آدمی نیست که محدودمون کنه، جایی که میتونیم بدوییم و نفس بکشیم و راحت باشیم و به هیچ چیز جز خوشبختی فکر نکنیم، همه اینها به خاطر اینه که یه روزی احتمالآ یه همچین جایی بودیم و اینا همه اش خاطره های دور ما رو زنده می کنه. یا شاید بهشتی که میگن یه همچین جایی باشه!
اما دیگه نمی دونم! نمی دونم حتی اگه چنین جایی باشم باز هم همین حسی رو که الان دارم خواهم داشت یا نه... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط |
|
|
انقدر احساسم زیبا بود که وقتی یادت می افتادم می خندیدم....
انقدر احساسم زیبا بود که وقتی یادت می افتم گریه ام می گیره.... من اینجا تنهایه تنها کجای زمان ایستادم؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 آبان1385ساعت 11:46 بعد از ظهر توسط مونا رضایی |
|
|
کسی ما را نمی جوید
کسی ما را نمی پرسد کسی تنهایی ما را نمی گرید دلم در حسرت یک دست دلم در حسرت یک دوست دلم در حسرت یک بی ریای مهربان مانده است کدامین یار مار را می برد تا انتهای باغ بارانی کدامین آشنا آیا به جشن چلچراغ عشق دعوت می کند ما را و اما با تو ام ای آنکه بی من مثل من تنهای تنهایی تو که حتی شبی را هم به خواب من نمی آیی تو حتی در روز های تلخ نامردی نگاهت...... التیام دست هایت را دریغ از ما نمی کردی من امشب از تمام خاطراتم با تو خواهم گفت من امشب با تمام کودکی هایم برایت اشک خواهم ریخت من امشب دفتر تقویم عمرم را به دست عاصی دریای نا آرام خواهم داد همان دریا که می گفتی تو را در من تجلی میکند همان دریا که بغض شکوه هایم در گلوی موج خیزش زخم بر می داشت و اما با توام ای مثل من تنهای تنها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط زهرا مومنی پور |
|
|
سلام.
اول از همه عیدتون مبارک! من به عنوان اولین نفری که به پست "مریم ثابت" جواب میده میخوام بگم هستم. پررنگ و پر از امید. میخوام مثل قبل اینجا بنویسم. اینجا واسه تسکین دردهام جای خوبیه. و واسه قشنگ تر دیدن زندگی و واسه خیلی چیزای خوب دیگه... به خاطر اون خبر آموزش عکاسی هم عذر میخوام. گرچه اعتراضی نشد ولی احساس کردم جاش اینجا نبود پس حذفش کردم. من منتظر نویسنده های خوبمون هستم. میخوام به همه بگم که ما اومدیم که باشیم. پس هستیم. تا همیشه. و خستگی اگرچه برامون معنی داره اما باعث نمیشه نباشیم.
پ.ن: به این عکس نگاه کن. نگو چه عکس قشنگی! برو تو دل طبیعت. ذهنتو آروم کن. ببین میتونی پرواز کنی؟ آی که چقدر دلم میخواست یه همچین جایی باشم! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط |
|
|
حالا باید باشی!
درست در همین لحظه! یه کاری بکن، حالا! اگه می خوای بمونیم، اگه می خوای بازم حرفای خودتو بشنوی! نذار این بارم همه چی خراب شه! نذار دوباره دیر شه! لطفا همین حالا که می خونی، بنویس که هستی هنوز! می خوام بدونم که هنوز حس می کنی، می خوام بگی که ما زنده ایم و تو هنوز معنی حرف های منو می فهمی، می خوام مطمئن شم هنوز یادت نرفتن ! کجایین؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط مریم ثابت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگانی سیبی است... گاز باید زد با پوست!
کسانی که دوست دارن در این وبلاگ بنویسن به من ایمیل بزنن... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| نویسندگان |
|
موفو صبا علوی نوشین شفقی مرتضی قائم پناه زهرا مومنی پور مسعود مس فروش مونا رضایی سینا غیبی (س.سکوت) مریم ثابت مسعود علوی مقدم |
| پیوندها |
|
رد پا موفو هوتار قورباغه مترسک سوسک باران خیال هادی تونز جوهر سیاه دکتر شیری پنیر خامه ای مداد زرشکی ستاره ی تهنا دسته ی کاغذ عروسک کوکی کتابچه کارتون آیناز زندگی بچه فرشته ها |
| آمار وبلاگ |
|
اونایی که الان هستن: اونایی که تا حالا اومدن: |
|
RSS
|