تبليغاتX
من زندگی را دوست دارم!
وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند...
قد یه دنیا

خيلي دوسش داشت.
دوست داشت زير تموم درد دلاي شبونش کمر خم کنه ولي اون شاد باشه،
اون مث هميشه پر تحرک و اکتيو و خلاق و پر نور بمونه.
فقط يه چيز ميخواست:ميخواست مث هميشه باهاش مهربون بمونه،فقط همين.
دوست داشت همه،اين رابطه رو حس کنن،
ببينن که دوست داشتن حتما نبايد منجر به يه رابطه ي قراردادي بشه،
ببينن که انسان ،آزاده که هر کسي رو هر چقدر که ميخواد دوست داشته باشه،حتي بيشتر ازوني که بايد باهاش زندگي کنه!
دوست داشت تموم بندها پاره بشه
دوست داشت کسي جولوي اونو نگيره
دوست داشت کسي بهش خرده نگيره
دوست داشت کسي ازش ايراد نگيره
دوست داشت آزاد باشه
دوست داشت مجبور نباشه بخاطر احساسش گاهي دروغ بگه،اوني که تا ميتونست سعي ميکرد دروغ نگه
دوست داشت مجبور نباشه کاراشو يواشکي بکنه،که نکنه بقيه فکر بد بکنن!!!
ولي...
...
...
اما با تموم اينا حتي الان که فکر ميکنه اون ازش فاصله گرفته،بازم دوسش داره ،قد يه دنيا

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط صبا علوی | 

چه شبی ست امشب! چه بوی آشنایی دارد! حس می کنم سبک شده ام. آنقدر سبک که می توانم به پرواز درآیم!...بال می زنم، اوج می گیرم..دوردست ها گویی کسی مرا صدا می زند:

 

دختر کوچولو برای هزارمین بار مقعنه سفید تور دوزی شده ، و یونیفرم سرمه ای اش را می پوشد. کیف کوچک قرمز رنگش را روی دوش می اندازد و در حالی که چشمهایش از شادی و غرور برق می زند، خود را در آینه برانداز می کند.

بعد آن کتابی که روی جلدش عکس یک  گل کشیده شده را بر می دارد و سعی می کند ادای پدر بزرگ،وقتی که در کتابهایش غرق می شود را دربیاورد!...می داند آن یک شاخه گل یعنی اینکه به کلاس اول  می رود؛ این را مادر به او گفته بود. و او چه ذوقی کرده است از اینکه می تواند کتابهایش را خودش بخواند، داستانهایش را به جای  نقاشی کردن بنویسد، و با مهرناز معلم بازی کند. چشمهایش آن شب چه برقی می زدند. زیر لب مصرع آخر آن شعری که تازه یاد گرفته بود را زمزمه می کرد: " باز آمد بوی ماه مهر" نفس عمیقی می کشد: به به! چه بوی خوبی می دهد این ماه مهر!

 

دخترک کمی قد کشیده. این بار اما با چادری سفیدرنگ که بالای آن دو گل صورتی زیبا دوخته شده کنار آینه ایستاده و نماز می خواند. اما نه رو به قبله، رو به آینه! حس می کند بزرگ شده است، آخر امسال می خواهند برایش جشن تکلیف بگیرند. چشمهایش هنوز هم برق می زنند. زیر لب زمزمه می کند:" باز آمد بوی ماه مهر" نفس عمیقی می کشد: به به! چه بوی خوبی می دهد این ماه مهر!

 

دخترک حسابی قد کشیده، امسال کتابهایش را خودش جلد می کند، چون دیگر بچه نیست..هر چه باشد حالا او دیگر به راهنمایی می رود..شوخی که نیست!!! این فکر را بارها از ذهن می گذراند و چه ذوقی می کند از مرور کردن آن! چشمهایش هنوز هم برق می زنند. زیر لب زمزمه می کند:" باز آمد بوی ماه مهر" نفس عمیقی می کشد: به به! چه بوی خوبی می دهد این ماه مهر!

 

دخترک دیگر آنقدرها هم کوچک نیست. روی تختش دراز کشیده و نقشه هایش را برای سال تحصیلی جدید می شمارد...چه قدر کار دارد برای انجام دادن و چه حس خوبی پیدا می کند از اینکه سرش حسابی شلوغ است. بی صبرانه منتظر شروع مدرسه هاست! او امسال دبیرستانی می شود! چشمهایش هنوز هم برق می زنند! زیر لب زمزمه می کند:" باز آمد بوی ماه مهر" نفس عمیقی می کشد: به به! چه بوی خوبی می دهد این ماه مهر!

 

دخترک نزدیک تر می شود...خسته و نا امید پشت میزش نشسته و در دفتر خاطراتش چیزکی می نویسد:

             "  امسال همه چیز چه قدر بی رنگ است. چه قدر تکراری و بدون هیجان! 

               خوب می دانم امسال دیگر حتی مهرماه هم بویی نخواهد داشت!..."

 

خودکار را به گوشه ای پرت می کند. دفتر را  می بندد . نفسی عمیق می کشد:  چه هوای متعفنی! چه بوی بدی می دهد!

 

.......

دیگر دختر کوچک را نمی بینم! اما مونایی را می بینم که تشتی آب جلوی خودش گذاشته و تمام نوشته های آن روزش را داخل آب خوب می شوید...آنقدر که کاغذها دوباره سفید شوند!مثل همیشه شستن نوشته هایی که دوستشان ندارد را به سوزاندنشان ترجیح می دهد!!!

 

فردا اول مهر است. زیر لب زمزمه می کند:" باز آمد بوی ماه مهر" نفس عمیقی می کشد و این بار فریاد می زند:به به! چه بوی خوبی می دهد این ماه مهر!

او دیگر خوب می داند که تا وقتی که پشت میز و صندلی و نیمکت می نشیند، 60 ساله هم که باشد..باز هم  بوی ماه مهر را خوب می شناسد...و چه بویی دارد این ماه مهر! بوی  مهربانی می دهد...بوی تازه شدن ..بوی دوست داشتن...بوی عشق می دهد ماه مهر!

بوکن!...تو هم عطرش را حس می کنی؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 4:21 قبل از ظهر  توسط | 
از درب غربی پارک وارد شد...از بین نرده های قرمز و سفید...آفتاب مستقیم به چشمانش می تابید...آرام، آرام قدم می زد...تعداد قدم هایش را می شمرد...یک...دو...سه...چهار...پاها و قدم هایش...سنگفرش ها را احساس می کرد...پنج...شش...هفت...هشت...آفتاب و نسیم ، چه مهربان صورتش را نوازش می کردند...اولین باری بود که دست ها را سایبان چشمانش نکرده بود...صورت و چشمانش را احساس می کرد...نه...ده...یازده...دوازده...صدای خرد شدن برگ ها...صدا...برگ...و خرد شدن را احساس می کرد...سیزده...چهارده...پانزده...شانزده...همان نیمکت آشنا...درست ربروی نیمکت ایستاده بود...نگاهی به اطراف انداخت...جایی بهتر از این نبود...آسمان...خورشید...درخت...سایه...آرام روی تنه ی درخت دست کشید...نرمی سر انگشتانش...زبری پوست درخت را ، احساس کرد.روی نوک پا چرخید و با یک حرکت سریع روی نیمکت نشست...تکیه داد و دست چپش را آرام روی لبه ی پشت صندلی گذاشت...درست مثل آن وقت ها...وقتی آن جا می نشست و به چشمانش خیره می شد...حضورش را احساس می کرد...وسنگینی نگاه هایی را که شاید مدت هاست فراموش کرده اند.سایه ی درخت کم کم در سیاهی شب فرو می رفت...سرخی آسمان غروب...وگسترش شب را ، احساس می کرد...کاش عبور این لحظه تا همیشه به طول می انجامید...آرام بسته شدن چشمانش را احساس می کرد...

ــ نگهبان پارک پیداش کرده ، میگه اول فکر کرده خوابیده ولی...

ــ حالا چرا اینجوری نشسته...

حالا نیمکت برای همیشه در سایه فرو رفته...ما نیز...و این لحظه تا همیشه به طول خواهد انجامید...همان طور که می خواستیم...

سپیده دمان اما ، دیگر چگونه می توان حس کرد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط مریم ثابت | 

          می خواهم درباره شکوه وصف ناپذیر زندگی در یک ظهر جمعه بنویسم. چیزی که درست همین الان مرا تسخیر کرده است. آه!! زندگی... واقعآ باور کردنی نیست. ظهر جمعه خارق العاده ای است. همه چیز خوب تر از آن است که فکر می کردم. دیشب از درد به خودم می پیچیدم و خوابم نمی برد. دچار یاس شده بودم. یاس از زندگی و خودم و آدم ها و همه چیز. چقدر وقتی که خسته ام همه بدی ها و زشتی های زندگی یادم می آید. بگذریم. مهم این است که الان هیچ دردی احساس نمی کنم. روی تختم دراز کشیده بودم و رمان می خواندم. آفتاب نه، نور سفید قشنگی که از آفتاب جان گرفته است از پنجره اتاق به تختم می تابد. باور کنید آرامش تنها چیزی است که دوست می دارم. و تنها چیزی است که آنقدر مرا به وجد می آورد که تا پای کامپیوتر برای نوشتن می کشاندم! قدرت سحرآمیز کلمات مرا در بر گرفته است. می خواهم تک تک آنها را درست به همان شکلی که باید کنار هم بچینم تا همان چیزی را که احساس می کنم بگویم! ای کاش واژه های بیشتری داشتیم. کاش می شد همین الان چند واژه جدید خلق کرد!

 

اوه... از درون گرمم می شود. احساس می کنم آتش خوشبختی در رگ هایم به جوش و خروش افتاده است. هیچ نیازی نیست که کسی باور کند. باور کنید احتیاجی به این ندارم. فقط احساس می کنم که زندگی با روح من سازگار است. درست و دقیق. هجاهای زندگی دقیقآ بر نت موسیقی احساس من تطبیق دارد. شاید هم هجاهای احساس من بر نت موسیقی زندگی! به هر حال آوازی برای یک موسیقی که فقط یک هنرمند می تواند به این زیبایی خلقش کند. اصلآ بهانه های ساده خوشبختی را برایتان نمی گویم. دارم از عظمتی بزرگ حرف می زنم! گرچه می دانم اگر حسش نکرده باشید در هزاران کتاب و فیلم و نوشته و موعظه هم نخواهید فهمید. چنانکه من نفهمیده بودم. بارها و بارها حسش کردم. شاید حتی در زجرآورترین لحظات! نمی دانید چقدر لذت بخش است که بدانید امروز جمعه است و می توانید تا هر زمان که می خواهید بخوابید. اما برای من از 11 صبح (یا شایدم ظهر) تجاوز نمی کند. می خواهم بقیه لذت جمعه را در بیداری احساس کنم. The Friday!

شاید همیشه نتوانم اینقدر ساده از خوشبختیم بگویم. می ترسم عده ای مسخره ام کنند! گرچه واقعآ اهمیت ندارد اما شنیده ام که نباید برای همه از خوشبختی ها حرف زد.

همین الان فهمیدم همه دردهایی را که کشیده ام به اندازه همه خوشبختی که الان احساس می کنم دوست دارم و اگر هزار بار دیگر زندگی کنم حاضر نمی شوم از آن ها چشم بپوشم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط | 

 

 

 

 

□                                             

 

شــــــايد آنان كــــه خوب درك

مي‌كنند بـتوانند مبـشر كسي

باشند – كه مـا را راه وصول به

پـايه او نـيـســــت – و بـتواننـد

راه ظهـــور او را فراهـم كننـــد.

 

                              نـيـچـه

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط سینا غیبی (س.سکوت) | 
خودش می گفت :
اسمم امیره، متولد 18 اردیبهشت 63 دانشجوی مهندسی صنایع همراه یک مورد نصفه نیمه  عاشقی متن هاش یه جوره غریبی بود ...فکرو شغول می کرد ....دیر به دیر آپ می کرد اما آپی بود که روش کار شده بود
چند روز پیش دوستش ایلیا او مده و نوشت 
                                   امیر  67 روزه تو کماست!
خدا حالا  ته مانده های یه مرد و توی  دستش گرفته  و میون هست و نیست نگه داشته این پستو نوشتم تا جمع وبلاگ نویس ها براش دعا کنن و از خدا بخواهند تا سایه ی تقدیر حکیمانه اش رو از سر امیر بر نداره هر چی باشه ما همه با هم توی این دنیای مجازی داریم زندگی می کنیم !
پس براش دعا کنید
اسم وب لاگ امیر ته مانده های یه مرد ه (آخرین ضجه های مردی که دوست داشت بماند)می بینی چقدر اسم وبلاگش با وضع الانش هماهنگه !!!
خلاصه توی نجواهاتون با خدا امیر و از یاد نبرید

                                        یا علی

وب لاگ امیر*** http://tahmandeha.blogfa.com/

.......: یاد گرفته ام وقتی به هیچ طریقی قادر  نیستم به کسی کمک کنم

برایش دعا کنم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط زهرا مومنی پور | 
خیلی خستم خسته تر از همیشه خسته تر از اینکه از تختم بیام پایین خسته تر از اینکه دستم رو بلند کنم و دماغم رو بخارونم یا حتی خمیازه بکشم چرا امروز این شکلی شدم ؟ مغزم هم خسته شده خسته از افکار و اندیشه های جورواجور خسته از نگرانی خسته از سوال کردن خسته از جواب دادن و خسته از خستگی! روحم هم خسته شده خسته از پرواز کردن خسته از اوج گرفتن خسته از سقوط کردن خسته از التماس کردن پیش خدا که دیگه منو برنگردونه اون پایین حتی خسته از پیش تو اومدن! قلبم هم دیگه خسته شده خسته از ازاینهمه مچاله و باز شدن وپمپاژ کردن خون خسته از دود سیگارها خسته از سرخرگها وسیاهرگها خسته از استرسهای من خسته از خودش خسته از من خسته از تو!چشمم هم خسته شده خسته از دیدن خسته از منتقل کردن پیام های عصبی به مغز خسته از اشک ریختن خسته از گود افتادن خسته از سیاهی رفتن خسته از قرمز شدن خسته از مناظر یکنواخت و بی روحی که هر روز مجبوره ببینه خسته از دیدن قیافه ی من تو آینه!گوشامم دیگه خسته شدن خسته از صدای سوتها و بوقها خسته از شنیدن دروغهای تابلو و تکراری خسته از شنیدن حرفهای سرد و بی مغز همیشگی خسته از صدای ناله گربه های گرسنه تو خیابون حتی خسته از صدای سکوتها! تا کجا ادامه بدم؟! همه ی سلولهای بدنم خسته شدند اونا همین امروز با هم توافق کردن که اعتصاب کنند و دیگه کار نکنند و برای همینه که دست و پام دیگه کار نمیکنند برای همینه که نه چیزی میبینم و نه چیزی میشنوم اما این یکی دیگه چیه؟وای این قلبمه نه تو یکی دیگه بی خیال شو !بسه دیگه من نمیخوام بمیرم بیایید با هم مذاکره کنیم.مرسی قلب عزیز لطف کردی! خوب از کجا شروع کنم؟آها من خیلی با شما ها بد رفتار کردم میدونم  اصلا قدرتون رو ندونستم و نادیده گرفتمتون خیلی شرمندم آره میدونم زبون عزیز با تو خیلی دروغ گفتم و ارزشت رو با التماس کردن پیش کسانی که اصلا ارزش نداشتن پایین آوردم آره چشای خوبم به شما هم بد کردم با شماها زیادی اشک ریختم بهتون فقط بدی و زشتی و نامردی نشون دادم آره گوشای خوبم میدونم اینقدر حرفای سخت و دردناک شنیدین که مریض شدین و عفونت کردین آه قلب مهربونم به تو دیگه نمیدونم چی بگم ...
 
اما قول میدم به همه تون قول میدم که از این به بعد قدرتون رو بدونم اصلا از اینجا میبرمتون ... به یه جایی که توش فقط صداهای زیبا و مناظر زیباتر باشه فقط صداقت و صفا و زیبایی فقط....آه خدا جون از کجا همچین جایی رو بیارم ای احسن الخالقین این اشرف مخلوقاتت هیچ جایی رو بدون خرابی باقی نگذاشته کجا برم؟؟...بهشت؟...میشه؟!!
 
+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 5:0 بعد از ظهر  توسط | 

...

ميخ را شايد

کج در ديوار فرو کرده باشيم

اين بار شايد

ديوار حرفي براي گفتن دارد...

هنوز هم گوشهايت را رها نمي کني؟؟؟

سلام

اين اولين پست منه با اينکه مدت زيادي اسمم رو اون کنار جزواسامي نويسندگان وبلاگ مي بينيد! شايد بايدعذرخواهي کنم اما فکر مي کنم هيچ وقت براي شروع کردن دير نيست در ضمن اگه اينجا شرايط خاصي حاکمه و نوشته ها جهت گيري خاصي دارن لطف مي کنيد من رو هم باخبر کنيد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط مریم ثابت | 
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته
است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد !!!!!
 
*این نوشته ماله من نیست نمیدونم از کیه
تولد امام حسین گل مبارک
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط مونا رضایی | 

سلام

 

اينا رو داشتم توي نظرات مي‌نوشتم! اما خوب...

راستی مثل همیشه دیرم! به نظرم دیگه بارو بندیله این بحث رو بستید، ولي خوب ببخشيد كه پخش و پلاش مي‌كنم...

 

كلا تصميم نداشتم تو اين بحث شركت كنم - چرا؟ يه دليلش مي‌تونه اين باشه كه من از مرد بودن خودم هنوز شناخت و تعريف روشني ندارم و مسلما از مردانگي و حقوقش، چه برسه به زن و زنانگي! - اما خوب با خوندن و پيگيري مطلب بالاخره تحريك و مجبور شدم... - يه سري از مطالب از شدت بديهي و سادگي‌شون به چشم نمي‌آن و مي‌شن ريزه كاري و كنار زده مي‌شن! به قول پائولو كوئيلو:"شيطان در جزئيات سكونت دارد!" -  عمده دليلي كه آخر باعث نوشتن من شد اين بود كه احساس كردم اين جا مسائلي داره ناديده گرفته مي‌شه...

اين يه اصله و فكر كنم همه با من موافق باشن كه براي اين كه بخوايم در مورد يه چيزي راي صادر كنيم بايد اول ابعاد اون رو خوب بهش واقف باشيم.

مي‌خوام اينو بگم كه خدا وكيلي بچه‌ها ما اينجا الان همچين يه خورده جوگير نشديم؟! آقايون و خانوما اين رو مي‌پرسم هر كدوم ما الان چقدر خودمون رو مي‌شناسيم؟ چقدر مردانگي يا زنانگي‌مون و احساسات و نيازها و هوس‌هاش رو مي‌شناسيم؟ - تاكيد مي‌كنم: نيازها و هوس‌ها، يه موقع بدن من قند و شيريني نياز داره، يه موقع فقط هوس خوردن شيريني رو دارم! اينو مثال زدم تا روشن بشه، اگرچه مسخره به نظر بياد ... - اينم بگم چيزي كه من تجربه كردم اينه: تفكيك هوس و نياز وحشتناك سخته، چون دائم به رنگ هم در ميان! من معتقدم قدم اول اينه: بريم و خودمون رو خوب بشناسيم به عنوان زن يا مرد...

نكته بعدي اينه كه اين مسئله - به اعتقاد - من بايد تو يك موازنه بررسي و تصميم گيري بشه - يعني چي؟ - مثلا - اينا كه مي‌گم چون اكثرا دانشجو يا در آستانش هستين خوب مي‌فهمين و ملموسه - كدوماتون - آقايون - نديد وقتي رو كه آخر ترمه، داري مشروط مي‌شي فقطم يه نمره مثلا 3 واحدي مي‌خواي تا خلاص شي، آويزون پاچه استادم مي‌شي راه نمي‌بري، در همين حين يه دوست عزيز همكلاسي - جنسيتش بايد مشخص باشه! - تشريف ميارن: استاد معدلم اين ترم خراب شده! 15 مي‌شه، مي‌شه يه چند نمره به من بديد! استاد: من بررسي مي‌كنم - معنيش واضحه يعني رو چشم -- حداكثر اگه جواب نداد، چند قطره اشك چاشنيشه و حل! -- اينم به عنوان پيش‌نياز توجه كننين كه قبلا تمام دخترهاي كلاس پاس كردن و افتاده‌ها محدود به پسرهان! حرف درس خوني و اين چيزا رو هم نزنيد كه همه خوب مي‌دونيم كه اينا فقط دليل تراشيه! اين همه پسر و اين همه موقعيت سنجش... دست‌كم مي‌دونيم از سد كنكور رد شدن! -- اين جور موقع انصافا كف و خون قاطي نمي‌كني؟ - بابا دارم مشروط مي‌شم، مي‌فهمي؟!

يا همين اول مرداد رفته بودم كرمان واسه خونه گرفتن - خير سرم دانشگاه سراسريم ها... دخترا همه: خوابگاه؛ پسرا به درك! - 10 روز تمام زير آفتاب كوير دنبال خونه...، هرچي مورد خوب و خونه تميز بود: "به پسر كرايه نمي‌دم!" در عوض دور از جونتون هر چي طويله بود با قيمت‌هاي...

خانوما بايد از چنين وضعي هم ناراحت باشن اگه واقعا تعادل مي‌خوان...

اما مسئله اينه كه بابا ما خودمونيم - زن و مرد - كه داريم از خودمون اين تصويرها رو مي‌سازيم و ارائه مي‌ديم! :

مرد: انسان غار نشين، با يه كنده درخت تو دستش، بالا سر زن و بچه‌اش، هركي نزديك بشه مي‌زنم تو مخش! – منظور: خشن و يغور!

زن: حميـــــــــــــــــــــد... بیگي منو، ســــــــــــــوسك! – نرم و شكننده!

Stiff Stuff & Soft Fragile!

 

نکته بعدی فرهنگ و دین هست، ما در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه با اين دو سخت درگيريم، اون كه دين باشه تكليفش مشخصه از قديم گفتن: با دين نمي‌شه در افتاد! – انصافا هم مي‌گم -- اونايي از ما كه به دين، به معناي خدا و پيغمبر و قرآن و ... معتقديم، با بقيه كاري ندارم، چون درك درست و كاملي از ديدگاهشون ندارم! -- مي‌تونيم بي‌خيالش بشيم؟ خداوكيلي هم چيز بي‌راهي هم توش نيست -- بدعت‌ها رو نمي‌گم، اساس‌ها... – اون چيزي هم كه من از اساس‌ها بلدم دست و پاي كسي رو نبسته، هيچ، كه يه جورايي هم راه نشون داده و مسير هموار كرده.

مي‌مونه فرهنگ. فرهنگ يه جامعه رو نمي‌شه – تغيير؟! نه خير اشتباه نكنيد! – تَرَك داد – شكست -، اين تجربه رو تاريخ بارها داشته و نتيجه‌اش هم مثبوته – جامعه، به نحوي، از هم مي‌پاشه! باور نداريد از دكتر شيري هم بپرسيد... – فرهنگ جامعه مثل حلقه‌ي زنجير مي‌مونه كه عناصر جامعه – آدم‌ها – رو به هم متصل و اونا رو تو هنجار قرار مي‌ده... - پس تكليف چيه؟ - فرهنگ بايد به تدريج تغيير كنه؛ پس اينم بهش توجه كنيد كه اگه به هر صورتي – درست يا غلط، به جا يا نا به جا – اگه امروز حركتي كرديد انتظار نداشته باشيد فردا اين‌چنان و آن‌چنان بشه... اين تخميه كه مي‌كاريد كه نسل‌هاي بعدي برداشت كنن...

 

به همه اين‌ها اين رو اضافه كنيم كه هر كاري بكنيم و هر چه بخواهيم، بايد در نظر داشته باشيم كه زن و مرد، نه جسمي و نه روحي مشابه نيستن، پس تشابه رو از سرمون بيرون كنيم و به تساوي فكر كنيم – براي اطلاع: تشابه يعني عين هم و تساوي يعني هر كس به اندازه توانايي‌هاش -- پس مهمه كه خودمون رو بشناسيم – و اين يعني نمي‌شه توي شروط ضمن عقد براي آقايان(!) مهريه تعيين كرد! يا فردا خانوم‌ها آجر واسه اوس معمار بندازن بالا!

 

مهم‌تر از همه اين‌ها اين نكته‌ست، كه براي بدست آوردن و رسيدن بهش بهاي گزافي پرداختم:

هميشه مي‌دونيم سرزمين اين‌سو هست و سرزمين آن‌سو، اما هيچ‌كس مرزها رو دقيقا نمي‌شناسه. هميشه وقتي مرزها رو پيدا مي‌كنيم كه مدت‌ها بعد، تاوان تعددي از اون‌ها رو مي‌پردازيم!

اين يه جورايي مؤيد همون جمله‌ست كه: "شيطان در جزئيات سكونت دارد" – مقصود هم از شيطان بحث دين و لوس كردنش يا شعار نيست، منظور ضرر و زيان هر چيزيه!

اين‌ها رو ننوشتم تا عزا بگيريم و بشينيم، مقصودم اين بود كه با چشم باز محكم‌تر حركت كنيم واسه خاطر همين هم يه پيشنهاد دارم – قابل توجه ياسين! – به موازات وبلاگ يه موضوع ايجاد كنيم در اين مورد، تا مجبور نباشيم واسه خاطر وبلاگ هول هولكي سر و ته قضيه رو هم بياريم، يا حتي مي‌شه يه وبلاگ زير شاخه كنار اين وبلاگ ايجاد كرد، پيشنهاد ياهوگروپ مونا هم به نظرم طرح عالي‌ايه...

واسه عنوان هم، عنوان همين پست چطوره؟

 

پوزش اگه پست طولاني شد...

 

 

"ياد آن روز كه سـيب مي‌خـورديـم

ما كه با هم فريب مي‌خورديم..."

بازم محمدعلي جوشايي!
 
+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط سینا غیبی (س.سکوت) | 

 

آهای خدا! صدامو می شنوی؟ با توام؟ گوش کن! می خوام برات یه قصه بگم..یه قصه که انگاری خیلی وقته فراموشش کردی..نگو وقت نداری…نگو حوصله نداری..نگو چند میلیارد آدم دیگه تو نوبتند….من این حرفها حالیم نمی شه…باید گوش کنی…باید!

….

یادته خدا…یادته اون دو تا فرشته کوچیکتو..همونایی که یه روز نمی دونم به خاطر چه جرمی  مجازات به این سنگینی رو براشون نوشتی و فرستادیشون تو این خراب شده که اسمشو گذاشتی زمین!

هر کدومشونو انداختی یه گوشه…که دیگه همدیگرو نبینن! اما یادته که اونا چه زود همدیگرو پیدا کردند؟…با همون دیدار کوتاه…با همون نگاه آشنا! وقتی دستای کوچولوی همو گرفتند..دیگه اونقدر قدرتمند بودند که می دونستند هیچ چیزی نمی تونه شکستشون بده!

اما انگاری تو باور نکردی…چه کوهها و باتلاق ها و چاله ها که سر راهشون گذاشتی…که شاید وسط راه ببرن..که شاید از همدیگه سیر بشن..که شاید دستای همدیگرو ول کنن و برگردند به همون زندگی قبلیشون!..اما اونا با همش جنگیدند..همه کوهها رو از جا کندند..همه چاله ها و باتلاق ها رو پشت سر گذاشتند.با همه اونها مبارزه کردند..اونا بر همه مصیبت هایی که واسشون فرستاده بودی پیروز شدن! می فهمی خدا؟..پیروز شدن!

اما تو باز هم ول کن نبودی..نمی دونم می خواستی چی رو ثابت کنی؟..می خواستی ثابت کنی خیلی قدرتمندی؟..می خواستی ثابت کنی که هیچ چیزی نمی تونه جلوت وایسته مگه اینکه تو بخوای؟..آره خدا؟

اما آخه مگه اونا غیر از این می گفتند؟ نمی شنیدی صداشون رو که هر شب با چشای پر از اشک داد می زدند که همه این پیروزیها به خاطر تویه…نمی شنیدی صداشون رو وقتی می گفتند که همه اینها رو مدیون اون هدیه ای هستند که تو بهشون دادی؟ همونی که آدمای اینجا بهش می گفتند عشق ..همونی که اینجا هیچ کی  حتی یه ذره هم ازش نمی دونست!

آره خدا…تو ول کن نبودی…اینبار یه زلزله فرستادی…یه زلزله سهمناک…با ریشتر…با ریشتر….نه…ریشترش اونقدر زیاد بود که نشه با اعداد شمردش!

...یه هو زمین زیر پاشون سست شد…ترک برداشت…و شکست! دقیقا به دو نیم!....دستاشون از هم رها شد..دوباره یکی رو انداختی اینور…و یکی دیگرو اونور…و بینشون اما ایندفعه یه دریای جوشان گذاشتی…تا هیچ وقت دستشون به هم نرسه! هیچ وقت…!

اما فرشته های کوچولوی قصه ما بازم نبریدن…هر روز صبح به امید دیدار هم از خواب بیدار می شدند…هنوز هم امیدوار بودند که دوباره اون نگاه آشنا رو ببینند..دوباره اون دستهای پاک رو لمس کنند…آره..هنوزم امیدوار بودند که دوباره قدرتمند بشند!...

اما تو...تو خدا…هر روز این فاصله رو بیشتر و بیشتر کردی! تا این که یه روز یکی از فرشته ها ی کوچولو دیگه تاب نیاورد…دلو به دریا زد تا برسه به نازنینش!.... پوست لطیفش می سوخت اما دم بر نمی یاورد…شنا کرد…شنا کرد…شنا کرد…با همه حیوونای خونخوار سر راش جنگید…زخمی شد اما باز هم ادامه داد…اما درست وقتی که داشت به ساحل نزدیک می شد…تو…تو انداختیش وسط یه باتلاق! باتلاقی که هر چی بیشتر دست و پا می زد…بیشتر توش فرو می رفت…! یادته خدا؟

اون فرشته ی دیگه وقتی فهمید….اومد پیشت…. زار زد…التماس کرد…به پات افتاد که نجاتش بدی…! که کمکش کنی که برگرده به ساحل !ولی تو خدا ...تو هیچ جوابی بهش ندادی…هیچی خدا..هیچی…حتی نه هم نگفتی!!! آخه چرا خدا؟ چرا؟؟؟

خدایا..خدایا...خدایا نذار این قصه همین جا تموم شه! تو که به این راحتی ها ول کن نبودی؟ بودی؟ خدایا….دستشو بگیر…برسونش به ساحل…! یه بار دیگه هم قدرتتو بهشون نشون بده! مگه چی میشه؟..واسه تو که کاری نداره..داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟…..داره خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

--------------------------------------

 

پ.ن: قول دادم که براش دعا کنم.اما گفت کافی نیست باید در موردش بنویسی!...می دونست....می دونست من گناهکار تر از این حرفام که خدا به حرفهام گوش کنه!..اما تو...تویی که داری اینو می خونی...حتما خیلی پاک تر از منی...پس تو هم دعا کن.... این تنها کاریه که می شه براش کرد..تنها کار!!!

شاید...شاید...با دعای تو  اونی که اون بالا بالاهاست یه ذره دلش سوخت و یه دستی به سر این دوتا فرشته کوچولوش کشید.

بهم قول می دی؟...اون  حالش اصلا خوب نیست.به دعای تو احتیاج داره!...خیلی زیاد!خیلی خیلی زیاد!

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 11:57 بعد از ظهر  توسط |