![]() |
![]() |
|
| وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند... |
|
استاد خوبم دکتر علیرضا شیری لطف کردند و برای مطلب دختران = پسران این وبلاگ جمع بندی خوبی در قالب کامنت نوشتند که فکر کردم اگه به عنوان پست بنویسم عده بیشتری ازش سود می برند. نظرات ایشون رو بخونید:
ابتدای بحث از حرکت جالب موفو و یاسین تقدیر میکنم و بقیه بچه هایی که این وسط اومدن و دارن حرف میزنن. این بحثها اگر زود جمع بندی نشوند انرژی گیر میشوند و حتی موجب دلگیری و ... لذاست که باید موضوع اولا مشخصتر بشود و حتما محدود تر(حقوق زن از اون غارهاست که حالا حالا ها توش میشه جلو رفت...خیلی ها هم گم شده اند!) ثانیا هدف گم نشود.هدف اگر بر هم زدن آرامش گورستانی موجود در فضای زنانه است ، به نظرم دیگه مدتیست که خبرهایی شده است. تونی گرنت در کتاب زن بودن خود اشاره لطیفی دارد به اشتباهات زنان در احقاق حقوقشان، بحث بسیار زیبایی را طرح میکند و نتیجه میگیرد که اکثر جنبشهای دفاع از حقوق زنان به برابری مرد و زن میاندیشند در حالیکه برابری توهم است.این جنبش نهایتا زنان را مردانی لطیفتر میکند.شلوار پوشیدن ، اشتغال در مشاغل مردانه ، حقوق ماهیانه مساوی...یعنی غایتی که این زنان دارند مرد شدن است! اما زن بودن خودش بحث مفصلی دارد. اول باید تبیین کرد که زن بودن چه چیزهایی نیست! مثلا زن بودن منظور کروموزوم xx در برابر xy نیست صرفا. کارل گوستاو یونگ ، روانکاو سویسی بحث را به جاهای باریکتری میکشاند.او با توجه به فلسفه هزاران ساله تائویسم(yin & yang) و خیلی از منابع دیگر انسان شناسی مطرح میکند که ما در هر پدیده ای ،انرژی زنانه (آنیما) داریم و انرژی مردانه (آنیموس) آیت الله حسن زاده آملی نیز در کتاب فص فاطمیه خود به بحث زوج بودن ارکان عالم اشاراتی دارند. خلاصه آنکه هر مردی واجد زنانگی نیز هست و هر زنی نیز واجد مردانگی. با این رویکرد دیگر بحث تفکیک زن و مرد تبدیل میشود به ترکیب زنانگی و مردانگی و درجه و غلظت هر کدام. با این رویکرد است که مسائل دو جنسیها و gays & lesbians تا حد زیادی تبیین میشود. ما در بحث اخیری که در دوره "رازهای زنانگی " در خدمت دوستان داشتیم به تفصیل درباره این مقوله سخن راندیم - اتفاقا موفو در اونجا بوده و خودش به موقع با حفظ تعهدهای کلاسی دراین باره سخن خواهد راند- اما درباره وضع موجود جامعه ما متاسفانه تک صدایی بودن در جامعه ما حمایت میشود. شما در اوان جنگ34 روزه اسرائیل و لبنان واضحا میدیدید که کم نبودند نشریات خود اسرائیل که با شدت هرچه تمامتر دولت وارتش خود را زیر سوال میبردند و انگار نه انگار که شورای امنیت ملیشان بیاید و به آنها تذکر شرایط جنگی بدهد و از این ابزار صداخفه کن بهره ببرد ! در خود ایالات متحده عربها به نفع لبنانیها وارد تظاهرات شدند و کسی بهشان چیزی نگفت و از اون ور ما هر روز میگیم که آمریکا ایالت اسرائیل است.خب پس چگونه است که جمعی از زنان ایرانی متفاوت اندیش در تجمع میدان هفت تیر مورد ضرب و شتم قرار میگیرند؟ فارغ از اینکه بنده با نظر اون تجمع کنندگان موافق یا مخالف باشم ،سرکوب آنها را هرگز در شان یک دولت مهرورز نمیبینم! *ظاهرا واقعیت این است که کشورهای زوردار دنیا بخشی از قدرت خود را از تکنولوژی و اسلحه های خود میگیرند و عمده قدرتشان را از حمایت مردم خود،ان هم نه بخشی از مردم خود بلکه همه مردم خود حتی منتقدین. در جامعه ما به بهانه مصلحت نظام ریشه های نظام را دارند میزنند. تنزل دغدغه نیروی انتظامی را ببینید تا چه حد تنزل کرده است: به جمع آوری دیشهای ماهواره درحالیکه امنیت هیچ کسی در این کشور حتی اینقدر نیست که حتی 5 دقیقه از ماشین خود با پنجره باز دور شود ! کلی برو بیا و پلیس زن و تربیت نیروی انسانی برای روسری های مردم درحالیکه زنان در دادگاهای خانواده توسری میخورند! ببینید ، زن هموطن من باید تمام آرزویش این باشد که به استادیوم برود . درحالیکه دختر هم سن و سال او در بسیاری از کشورهای دنیا از بهترین امکانات ورزشی به سهولت برخوردار است و بسیاری از جاهای دنیارا دیده است و نگاه بچگانه دختر ایرانی را به زندگی ندارد.او خود را با شوهر آینده اش identify نمیکند و این کم رشدی نیست!
نگاه جنسی به زن معلول خیلی چیزهاست...تازه این نگاه مگر به مرد نیست؟ مگر مردان را شکارچی جنسی قلمداد نمیکنند؟ میبینید؟ در تفکر مغشوش ، همه قربانی میشوند فارغ از جنسیتشان! انصافا حرف زیاد است که مجالی دیگر میطلبد در پایان عرائضم ، جمله ای استثنایی را نقل میکنم از استاد عزیزم دکتر عشایری که میفرمودند : "حماقت وقتی جمعی میشود ،نا پیدا میگردد" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط |
|
|
سلام، خوب يكي جديد! و اولين پستش! قصد داشتم واسه اولين پستم تو اين وبلاگ يه چيزه ديگه بزنم ولي خوب گذاشتمش واسه پست بعديم و تصميم گرفتم يه مطلب در مورد عشق و نفرت – كه ميشه به زندگي هم تعميمش داد – پست كنم... البته قبلا اينو تو يه ميل واسه ياسين فرستاده بودم – البته يه خورده پيازداغش و زيادتر كردم واسه اين دفعه! گفت: خودت خوب ميدوني كه از اولشم از زندگي بدم مياومده! -: پس يعني الان حاضري بميري؟ -: نه! -: ... -: مادرم، خانوادم،... -: پس دوسشون داري؟ مگه اينا غير از زندگيه؟ -: ببين، اگه الان حق انتخاب مرگ يا زندگي رو داشته باشم، هيچ كدوم رو انتخاب نميكنم! ديگه چيزي نگفتم، ترجيح دادم بيشتر فكر كنم: آخه منم شايد يه جورايي همين جوريم! علي(ع) ميگه: "براي دنيا طوري زندگي كن كه انگار تا ابد زندهاي، و براي آخرت طوري بزي انگار فردا خواهي مرد." شاد باشيد و هميشه عاشق كه... "خداوند در چشمانيست كه عاشقانه به هم مينگرند..." محمدعلي جوشايي كتيبه ابراهيم باغ ملي، ساعت پنج |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط سینا غیبی (س.سکوت) |
|
|
نوشته موفو در وبلاگش تحت عنوان !!..زندگی مردونه...زندگی زنونه..!! اینقدر جالب بود که من رو وادار کرد توی این وبلاگ در موردش بنویسم و این بحث رو تا جایی که ممکنه باز کنم و از همه می خوام کمک کنن تا به نتیجه برسه! من نمی تونم مثل موفو عامیانه و راحت بنویسم ولی سعی می کنم دیدگاه خودم رو خیلی خلاصه و ساده مطرح کنم و اعلام می کنم که اینها همه نظر شخصی من هستن نه نتیجه تحقیقات دراز مدت:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 مرداد1385ساعت 1:43 قبل از ظهر توسط |
|
|
مرا یک روز در این کوچه ها با یک نفر دیگر عوض کردند
و یادم نیست آن دختر کجایی بود دلش مانند من از آیه های قهر می لرزید حواسش پیش فردا بود دیر و تلخ می خندید نمی دانم ولی در خاطراتم هست کوچک بود لب پاشویه ها مستانه می رقصید به جز تاریکی و تنهایی از چیزی نمی ترسید خدا را در میان اولین سطر تمام قصه ها می دید و در اخم پدر گاهی گمش می کرد میان مردمی که چون عروسک های چوبی راه می رفتند گرفتاری و درد زندگی مغلوبشان می کرد دلش پیش عروسک های پشت شیشه جا می ماند تمام روز مانند فرشته با ل و پر می زد نمی دانم و یادم نیست آن دختر کجایی بود و هرگز آرزو می کرد روزی جای من باشد ولی من گاه در تنهایی و اندوه فردایم
دلم می خواهد او باشم !! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط زهرا مومنی پور |
|
|
همش نگام میکنه...بیتابه...هی دهنشو تکون میده می خواد چیزی بگه...نمیگه ...بازم میره تو فکر و سکوت میکنه.. _ وای بسه دیگه سرم گیج رفت !!!وایسا یه لحظه...باهام حرف بزن یه چیزی بگو خسته شدم... اما چیزی نگو که نا امید کننده باشه نمیخوام گلایه کنی یه چیز قشنگ و شاد بگو. خوب...اما چیزیم نگو که خیلی دل خوشکنک باشه نمیخوام بیخودی بخندیم میخوام واقع بین باشیم اه ........من که نمیخوام همش حرف بزنم و تو نگاه کنی که اصلا از دنیای خودت بگو اما نه ممکنه اونم خیلی تلخ باشه بهرحال توهم مثل من تنهایی ولی نه ...من اندازه تو تنها نیستم اینهایی که اینوران همشون مثل خودمن. ولی...ولی واقعا مثل خودمن؟؟؟ مگه نمیگن هر ادمی یه جوره؟؟؟خوب اینجوری که همشون با من فرق میکنن... نظر تو چیه ؟ نه اصلا نمیخواد نظرتو بگی...اگه بگی ماها مثل همیم از همه بدم میاد...اگه بگی با هم فرق داریم احساس غریبگی میکنم. تو احساس میکنی غریبی؟ نه نمیخواد بگی اینجوری هردومون گریمون میگیره توهم تنهایی مگه نه؟منهم تنهام خیلی تنها... واسه همینه که اینهمه اب این ظرف زیاد شده ؟ اره؟ تو دیشب گریه کردی مگه نه؟؟؟ منهم دیشب بالشتمو خیس کرده بودم...ولی من مثل تو نیستم...حاضر نیستم دنیامو با اشکهام قاطی کنم... این اب زندگی توه...یا...یا حداقل یه خاطره از زندگیت مگه نه؟ تا کی میخوای به همین دلخوش باشی؟نمیخوای تغییرش بدی؟ چشمهاش مثل اول نبود بی حال و مات شده بودو هنوز بهم نگاه میکرد ...دیگه خیلی دهنشو تکون نمی داد تا باهام حرف بزنه... _ دیگه شبه خوشگلم فردا دوباره با هم صحبت میکنیم. لبخند زدم و از پشت شیشه لبهای همو بوسیدیم. صبح که رفتم سراغش اومده بود بالای بالای تنگش...هنوزم نگام میکرد...دیگه دهنشو تکون نمی داد یعنی...دیگه هیچوقت تکون نمی ده...نور خورشید پوست بدنشو از همیشه خوشرنگتر کرده بود... نمی دونم کجا رفته ولی مطمئنم که دیشب دیگه گریه نکرده.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط مونا رضایی |
|
|
سلام دیوانه، خبری تازه برایت دارم، شنیدی دیوانه ها را جمع می کنند؟ الان هم دارند می آیند به سراغ تو، زود باش بس است، دیوانگی را تمام کن یا فراری شو. وقت نداری دیوانه، می گیرندت. به بند می کشندت. فرار کن، بد بخت میشوی ها! مگر عقل نداری؟! با تو هستم، فرار کن. آمدند. خوب به من نگاه کن. من هم دیوانه بودم، همین نامردها گرفتندم، قرص عقل به من دادند و داروی باهوشی تزریقم کردند. من عاقل شدم. دیوانگی عالمی داشت، خودت که خوب میدانی. زندگی بی خریت معنا ندارد، زندگی خوش است به حماقتهایش. فرار کن احمق جان، رسیدند... دیوانه فهمید چه میگویم، وحشت زده گریخت. تند تند می دوید. فرار کرد. آنها آمدند. از من پرسیدند کجاست. می دانستم کجا رفته. عقل فرمان داد که لو بدهم آن بخت برگشته را. پیدایش کردند... عاقل شده است. دیگر دیوانه نیست. من او یک تیم تشکیل دادهایم. قسم خوردهایم که تمام دیوانه ها را لو بدهیم. این را عقل میگوید... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 مرداد1385ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط مسعود مس فروش |
|
|
بالاخره روز موعود رسید. امروز باید چشمامو به همه بدی ها می بستم و فقط خوبی ها رو می دیدیم، اصلا نه... امروز باید بدی ها رو هم زیبا می دیدم...امروز باید می گشتم و هر چی خوبی و زیبایی لای دفتر زندگیم جا مونده رو می ذاشتم جلوی چشام...بعد می نشستم سیر نگا
ش می کردم...اونقدر که دیگه به این زودی ها یادم نره که زندگی با همه بدی هاش خوبی هایی هم داره! این منم که چشمامو همیشه می بندم به روشون، این منم که همیشه بدی ها رو خیلی بزرگ می بینم و خوبی ها رو.......! آه.خوبی ها رو اصلا نمی بینم! امروز نشستم و تمام نازنین های زندگیم رو شمردم...تمام اونهایی که رشدمو، قد کشیدنمو....چی می گم؟ همه داشته هامو مدیون خوبی ها و مهربونی هاشونم!...از مامان و بابا گرفته تا سفور محل که هر روزصبح با لحجه شیرینش در جواب خسته نباشید من می گه : " تا اوس کریم هست خستگی هم عشقه جوون! " خدای من...باورم نمی شه...اطرافم پره از صدها صدها آدم دوست داشتنی، آدمهایی که شاید خیلی راحت از کنارشون می گذشتم...آدمهایی که هیچ وقت سعی نکردم خوبی هاشونو، مهربونی هاشونو،فداکاریهاشونو، ببینم!آدمهایی که با اینکه اقیانوس اقیانوس بینمون فاصله بود ولی باز هم حضورشون تمام وجودمو سرشار از آرامش می کرد. اما تا حالا به چند تاشون گفتم که چه قدر دوسشون دارم؟...که چه قدر به وجودشون نیاز دارم؟...که چه قدر مدیون خوبی هاشونم؟...که چه قدر....! آره..به هیچکدومشون!...می فهمی؟ هیچ کدومشون!.. و چرا؟! واقعا چرا؟! یاد تموم آدمای نازنینی افتادم که چه قدر راحت از دستشون دادم بدون اینکه حتی یه بار بهشون بگم که چه قدر برام عزیزن! و بعدها چه قدر آرزو کردم که کاش یک باردیگه می دیدمشون و فریاد می زدم که خیلی دوستون دارم..خیلی زیاد! حالا می فهمم چرا بهمون می گن مرده پرست!...یادم اومد که از بچگی تو خونه و مدرسه و بیرون، از همه آدما یاد گرفته بودم که قدر همه چی رو وقتی باید دونست که از دستش داد!!! ولی ایندفعه دیگه نباید بذارم این اشتباه بیشتر از این تکرار بشه!...بذار حالا که امروز قراره فقط خوبی ها رو ببینم...خالق این خوبی ها رو هم ببینم...بذار به همه اون آدمای دوست داشتنی بگم که چه قدر مدیون خوبی هاشونم، بذار بهشون بگم که بدون اونها من حتی هیچ هم نبودم...! ............ وای خدای من....خیلی خوشحالم که قبل از اینکه بیشتر از اینها دیر بشه، به یاد آوردم که آدمای اطرافم چه قدر گرانبهان! چه قدر خوب که هنوز فرصتشو دارم که از اونهایی که باقی موندن، به خاطر همه خوبی هاشون تشکر کنم! چه قدر خوب که همه شما آدم های نازنین منو بخشیدین به خاطر این همه فراموشکاری..چه قدر خوب که مثل همیشه با مهربونی هاتون حسابی شرمنده ام کردین! .... نمی دونم چند نفر از شماها مثل من آدمای دوست داشتنی اطرافتون رو فراموش کردید!...مهم نیست...بیاید از این به بعد سعی کنیم قدر فرشته های زندگیمونو بیشتر از این حرفها بدونیم! اونوقته که می تونیم منتظر معجزه های شگفت انگیزی باشیم که فقط تو رویاهامون می دیدیم! و من اینو تازه امروز فهمیدم.بعد از 17 سال! ............................................ پ.ن: این زیباترین دعایی بود که تو این مدت اخیرشنیدم: خدایا! دلم را همچون نی لبک چوبین بر لب های خود بگذار و زیباترین نغمه هایت را در فضای زندگی مردمان مترنم کن! چنان بنواز دلم را که هر جا نفرتی هست عشق باشم من! پ.ن: کسی نمی دونه چرا عکس هایی که من می ذارم هیچ وقت باز نمی شن؟!(دی: ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط |
|
|
چند وقت پیش زمانی که مسعود مس فروش شروع به نوشتن در وبلاگ کرد در اولین نوشته اش گفت((...ولی من زندگی رو دوست ندارم...))با خودم گفتم :راست میگه منم زندگی رو دوست ندارم. این گذشت و روزی رسید که حالم خیلی از زندگی گرفته شددوست داشتم سرم رو به دیوار بکوبم طوری که سرم تو آجرها گیر کنه و دیگه بیرون نیاد
بعدش گفتم :اه حالم از این زندگی به هم میخوره!زندگی ای که اینقدر مسخره و بی ثبات و بی وفا و... باشه به چه دردی میخوره؟!اما بعد شب که میخواستم بخوابم چون خوابم نمی برد به زندگیم و حرفهایی که راجع بهش زده بودم فکر میکردم(اگه خوابم میامد عمرا" از این فکرا میکردم!!)از خودم پرسیدم اگه زندگی اینقدر بده پس واسه چی من خودکشی نمی کنم؟چرا تمومش نمیکنم این زندگی پوچ و مسخره رو؟به خودم جواب دادم آخه من جرات خودکشی رو ندارم بعدش آهی کشیدمو گفتم ای کاش جرات این کارو داشتم!!(جو گیر بودم یه خورده!!) بعدش که دوباره فکر کردم از خودم پرسیداما چرا جراتش رو ندارم مگه ریسکی وجود داره؟ به خودم جواب دادم آخه خودکشی گناه کبیره است(!!)خدا آدم رو مجازات میکنه!بعد دوباره فکرکردم مگه مجازات گناه کبیره چیزییه که من ازش می ترسم؟من که صبح تا شب ۱۰۰۰ تا گناه میکنم از صغیره و کبیره دیگه نباید از گناه این یکی اینقدر بترسم که بخاطرش حاضر بشم عذاب اینهمه پوچی رو تحمل کنم! بالاخره اون شب کزایی تموم شد و من خوابم برد!! اما سوالاتم هنوز دور سرم می چرخید نمیدونم چه جوری ولی به این نتیجه رسیدم که من در واقع زندگی رو دوست دارم ...نه من عاشق زندگی هستم!!...یه عشق سوزان و مثل یک معشوق زندگی رو دوست دارم ! معشوقی که مثل قصه های نظامی هی ناز میکنه و من رو بازی میده و... و این عشق یه عشق یک طرفه و کاملا" نابود کننده هست.(شایدم دو طرفه باشه اما ظاهرش که یه طرفس!)آره من عاشق زندگی ام براش همه کار میکنم همه جور سختی رو تحمل میکنم تاشرایط اون بهتر بشه امااون همه ی کارای منو خراب میکنه و منم ناراحت میشم منو همچین میسوزونه که دلم میخواد خودم رو از شرش خلاص کنم اما نمیشه اینقدر دوسش دارم که حاضر نمیشم این کار رو بکنم حتی جرات هم ندارم به مخاطره اش بیاندازم!بعضی وقتها هم وانمود میکنم که می خوام از شرش خلاص شم تا یه کم از خر شیطون بیاد پایین اما... فایده ای نداره! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط |
|
|
ساعت ۸ شب بود..با دوستم خسته و نالون از دانشگاه بر می گشتیم.ما بودیم و سخنرانی راننده ی تاکسی..از دوست می گفت و از رفیق!!
میگفت: "دوست وجود نداره..معنی نداره!این حقیقت رو بعد از ۵۴ سال زندگی و چشیدن گرم و سرد روزگار فهمیدم! مولای ما علی گفته دوست زیور انسان تو خوشی هاست و همراه انسان تو غم ها..و اگه تو اینجور کسی تونستی پیدا کنی سلام ما رو بهش برسون!! وقتی قرآن میگه زن و بچه های شما فتنه هستند دوست و رفیق و اینجور خزعبلات دیگه جای خود داره! " و من کنار دوستم نشسته بودم..! هروقت یکی اینجوری در مورد چیزایی که بهش اعتقاد دارم حرف میزنه میترسم..ترس از رسیدن به یک در بسته ی دیگه!..ترس از اینکه مجبور بشم رو یه اعتقاد دیگه خط بکشم و بگم تا اطلاع ثانوی تعطیل! از ماشین پیاده میشم...تو ذهنم شروع میکنم به شمردن دوستام...! خیلی وقت بود بهشون فکر نکرده بودم..والان بعد از سال ها یکی یکی جلوی چشمام یه نیشخند میزنن و محو میشند..احساس می کنم لایق بیشتر از این نیستم..لبخندی از روی تمسخر یا شاید افسوس!! غلط کرد اون راننده ی تاکسی که گفت دوست وجود نداره!! زندگی رو حداقل واسه ی من همینا تعریف میکنند..همین فتنه ها..همینایی که ادعا میکنه وجود ندارن!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط موفو |
|
|
بخند... منظوری نداشتم که ,همش اتفاقی شد, حواسم نبود, شوخی کردم ,حالا چرا اینجوری اخم کردی دلم میگیره...بخند دیگه...من که میدونی همیشه خیلی چیزا یادم میره... من حواسم نبود که پنجره رو بستم ,اما باد بهش بر خورد و دیگه سراغم نیومد...من حواسم نبود که گل کندم ,اما اون قهر کرد وپژمرد...من حواسم نبود که به گنجشکا سنگ زدم ,اما اونا جدی گرفتن و رفتن...من حواسم نبود که عینک داشتم و خورشید و ندیدم, اما حالا اون همش میره پشت ابر...من حواسم نبود که رو میز نشستم, اما شیشش دردش گرفت و شکست...من حواسم نبود که به گلدونا اب ندادم , اما اونا عصبانی شدن ,خشک شدن و گلها رو کشتن...من حواسم نبود که گناه کردم...حالا تو میخوای منو ببری جهنم؟؟؟... اگه میخوای ببری ببر اما بخند ... .... وای حواسم نبود که اینارو رو دیوار نوشتم, فکر کنم انقدر ناراحت میشه که به مامانم میگه !!!...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط مونا رضایی |
|
|
من صدای لحظه ها را می شنوم. به موج های دریا نگاه می کنم. به سرسبزی جنگل ها می اندیشم. به نغمه های شبانگاهی ستاره ها گوش می کنم. با بادهای آرام هم آواز می شوم. این فقط طبیعت نیست که مرا یاد تو می اندازد. وقتی که روی صندلی پشت میز می نشینم هم تو را می بینم. وقتی کتاب هایی را بر می دارم برای خواندن تو در لابلای صفحات آن کتاب موج می زنی. سرشار شدن از تو هر لحظه امکان پذیر است... دوری از تو نیز ساده است، همانطور که من مدت ها دور بودم از تو. وقتی که در تکرار خسته کننده زندگی غرق می شوم دلم برایت تنگ می شود. وقتی که آسمان رویاهایم تیره می شود ناگهان به یاد می آورم که تو نیستی. وقتی که خوابم نمی برد و به آنچه از صبح تا شب بر من گذشته است فکر می کنم، با بالشم کلنجار می روم. او بی تقصیر است! من به موسیقی روح نواز زندگی گوش می کنم. به آواز فصل ها، و به سرود دگرگونی ها... من به عشق می اندیشم. به عشق معصومانه کودکیم... به پرواز فکر می کنم. به رهایی. به سکوت. نقاشی می کشم. شعر می خوانم، بازی می کنم. من برای آرامش همه کار می کنم. ولی تا وقتی که تو نیستی، آرامش هم با من بیگانه است. من به شب های آرام کوچ می کنم. شب های تنهایی و بودن...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 مرداد1385ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط |
|
|
سلام خدای من , میشنوی؟...میدونم گوش میدی ,تو فقط گوش میدی بعضی وقتاهم باهام حرف می زنی و خیلی چیزا هم یادم میدی...تو بهم یاد دادی هیچوقت پیش مامان نرم چون حوصلمو نداره تو بهم یاد دادی هیچوقت با بابا حرف نزنم چون خستست تو بهم یاد دادی هیچوقت دلم واسه فامیل تنگ نشه چون اونا خونه هاشون دوره تو بهم یاد دادی با کسی دوست نشم چون اولین دوست زندگیم فاطمه همیشه موهامو میکشید تو بهم یاد دادی با معلم ها حرف نزنم چون از بچه های وراج خوششون نمیاد تو بهم یاد دادی شبها پتو رو رو سرم بکشم چون همیشه از تنهایی میترسیدم تو بهم یاد دادی اگه جمعه غروب دلم گرفت چیزی نگم چون دعوام میکنن میگن پر توقعی تو بهم یاد دادی مامانه عروسکهام باشم باهاشون حرف بزنم زندگیم باشن اولیش یادته؟ جانت که اومد تو زندگیم همه چیز عوض شد چون باهاش حرف می زدم ولی اونم مثل تو فقط گوش میده تو بهم یاد دادی نرم بیرون با بچه های دیگه بازی کنم تو بهم یاد دادی همیشه از پنجره بقیه رو نگاه کنم تو بهم یاد دادی گریه کنم تو بهم یاد دادی برگهارو نکنم تو بهم یاد دادی حق ندارم کسی رو دوست داشته باشم تو بهم یاد دادی وقتی گریه میکنم نذارم مامان ببینه چون دعوام میکنه تو بهم یاد دادی واست نامه بنویسم...هر شب ...ولی خیلی چیزهارو به من یاد ندادی...یادم ندادی چجوری بیام پیشت یادم ندادی اگه کسی همه زندگیم شد و نموند چیکار کنم ,تو بهم یاد ندادی بمیرم...همه عمرم همه چیزم بودی همیشه بهت گفتم دوستت دارم از همه عروسکهام بیشتر حتی از اونم بیشتر میدونی چقدره؟خیلی زیاد میشه... ولی هیچوقت ازت نپرسیدم تو هم دوستم داری یا نه؟ حالا می خوام بدونم می خوام بدونم بگو همین حالا...اگه دوستم داری بذار بیام پیشت خواهش میکنم تاحالا کسی رو ندیدم که مهربون باشه کسی رو ندیدم که دوستم داشته باشه...من فکر میکنم تو مهربونی یه کاری کن بیام پیشت دیگه نمی خوام مونا باشم می خوام ازاد باشم می خوام , اره می خوام...من خیلی ارزوها تو زندگیم داشتم ارزو داشتم عروسکهام حرف بزنن ارزو داشتم نره...بدش ارزو داشتم اکوئیلا داشته باشم همون ماشین پرنده که غیب میشه ...می خواستم باهاش برم ببینمش. حالا یه ارزو دارم فقط یکی ...می خوام دیگه ارزو نداشته باشم میخوام پیش تو باشم اینجا نه اونجا پیش خودت هرجا که هستی ...نگو همه جایی ,من همه جا رو دنبالت گشتم ...اینو میدم همه بخونن تا مجبور شی منو ببری دیگه برات نامه نمینویسم تا وقتی که بیام پیشت همه چیزو برات بگم, مثل بقیه بهم نگی برو ها وایسا گوش بده ...من خیلی بی پناهم کمکم کن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط مونا رضایی |
|
|
دراز کشیده بود داشت به خودش فکر می کرد. با خودش می گفت خدایا چی کار کنم؟ مامانش از دست این چه کنم چه کنم هاش به تنگ اومده بود. اون بهترین و خوشگل ترین دختر دهشون بود هم خوب درس می خوند هم خوب کار میکرد همه ی پسرای ده آرزوی داشتنش رو داشتن آخه اون بهترین بود. از همه ی هم کلاسیهاش بهتر بود. غذایی میپخت که انگشتاتم باهاش می خوردی همه کاراش ۲۰ بود حتی درو کردن و بذر کاشتن و ظرف شستن و جارو کردن و ... از بچگی اینطوری بود چون باباش فوت کرده بود مجبور بود یاد بگیره چه جوری رو پای خودش وایسه حالا مدرسه رو تموم کرده بود و کنکورش رو داده بودبد نداده بود امیدوار بودمی خواست بره شهر و دکتر بشه دلش می خواست بهترین باشه تو شهر مثل دهاتشون بچه تر که بود حتی دلش می خواست در کل دنیا بهترین باشه. اما الان وضع فرق کرده بود آخه ماه پیش که رفته بود شهر خونه ی خالش دید که اونا کامپیوتر خریدن و پسرخالش داره چت میکنه از اون خواسته بود بهش یاد بده اونم واسش یه ID درست کرده بود (که ای کاش نمیکرد!!) وقتی شروع کرد به چت کردن با بچه های هم سن و سال خودش فهمیده بود که چقدر از بقیه ی بچه ها عقبه!! تو ده اونا کی میدونست اینترنت چیه ؟برنامه نویسی کدومه؟ وبلاگ چیه؟!! کلاس زبان چه جور جاییه؟ کلاس موسیقی کدومه؟ !! و... اما بچه های دیگه... بچه های شهر (!!) خیلی چیزها بلد بودن که اون ازشون سر در نمی آورد... فتوشاپ... فلش... DELPHI ...نت و... اینا دیگه چیه؟!! احساس میکرد هیچی نیست دیگه هدفاش براش تبدیل به آرزو شده بود اما تصمیم گرفته بود کاری بکنه که از اونا عقب نمونه حداقل متناسب با امکاناتش. تصمیم گرفته بود بره به ممدعلی بگه از شهر واسش مجله و کتابای جدید رو بیاره دوست داشت زبون خارجی رو خوب یاد بگیره احساس میکرد همه ی عمرش رو تلف کرده میدونست از همه ی اون بچه شهری های سوسول توانا تره اما خیلی غصه میخورد که نمیتونه حتی نصف اونا پیشرفت کنه.
پریروز براش خواستگار اومده بود (غوز بالا غوز!!) از اینکه بهش اینجوری نگاه بشه نفرت داشت چون که می دونست لیاقتش بیشتر از ایناست که بره زن یه مردی بشه که فکر میکنه زن خوب اونییه که بشینه خونش و بچه داریشو بکنه دیگه بی سواد و باسوادش فرقی نمیکنه! به هرکی راجع به آرزوهاش میگفت بهش میخندید و مسخره اش میکرد پس ترجیح میداد به کسی حرفی نزنه تنها میگفت خدایا چی کار کنم...؟!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 مرداد1385ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط |
|
|
با صدور بیانیه ی هرزه کشی دختری سه-چار ماهه را کشتند! بعد از این افتخار پر برکت مادری چار ماهه را کشتند! سجده کردهاند به نشانهی شکر که جهان از وجود هرزه خالی شد پیشگیریست این قصاص قبل از جرم به ببین خدا چه حالی شد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 9:12 بعد از ظهر توسط مسعود مس فروش |
|
|
یه عده می گن امشب شب آرزوهاست، یه عده دیگه می گن نه! امشب لیله الرغائبه! چه فرقی می کنه که اسمش چیه، مهم اینه که امشب یه بهونه است... آره...یه بهونه واسه اینکه من و تو از هر دینی که هستیم با هر اعتقادی که داریم، بشینیم و خوب با خودمون خلوت کنیم!...یه دستی به دلمون بکشیم و گوشه های غبار گرفته اش رو ت آره رفیق، امشب یه بهونه است که تمام برگاتو بریزی و سبک سبک بشی از هر چی که غیر از خودته! خود خودت بشی، بدون هیچ نقاب و صورتکی! بعد بشینی و درست و حسابی سنگاتو با دلت وا بکنی! واسه چند دقیقه هم که شده یه خورده به حرفهاش گوش کنی، ببینی چی می گه، چی می خواد، چی دوست داره! امشب یه بهونه است که با دلت آشتی کنی! دوباره مثل بچگی ها باهاش رفیق رفیق بشی! مثل همون موقع ها که هر شب، شب آرزوها بود، و تو هر شب یکی یکی کتاب آرزوهاتو ورق می زدی، و بعدتو خیالت می رفتی پیش فرشته مهربون و اون با چه عشقی با چوب جادوییش دونه دونه اش رو برات برآورده می کرد! راستی،.. هنوزم اونروزا یادت مونده؟! بیا فقط همین امشب رو بهونه قرار بدیم و دوباره کتابچه آرزوهامون رو ورق بزنیم، دوباره سعی کنیم مثل بچگی ها پر از آرزوهای رنگی بشیم! دوباره از همون فرشته مهربون بخوایم که کتابچه آرزوهامون رو ورق بزنه و با چوب جادوییش همه رو برآورده کنه. همون فرشته مهربونی که بزرگتر که شدیم اسمش رو گذاشتیم خدا، همونی که تو کتابای دینی بهش می گن الله، همونی که تو دعاها بهش می گن پروردگار، همونی که تو هر جوری که صداش کنی، صدات رو می شنوه! بیا به هم قول بدیم یه امشب، همه اون اما و اگرها رو بریزیم دور! یه امشب همه اون منطق و فلسفه و ایدئولوژی هایی رو که شب تا صبح توشون غرق شدیم رو فراموش کنیم و به دلامون اجازه بدیم که حرف بزنن، امشب دیگه نوبت اوناست! آخه می گن امشب باید به مهمونی دلامون بریم! مطمئن باش بهمون خوش می گذره! اونقدر که تا سال دیگه بارها و بارها هوس می کنیم در خونه دلمون رو بزنیم و یه مهمونی مفصل به پا کنیم! باور نمی کنی؟!...امشب امتحانش کن! .... .... .... راستی...دوست من! اگه تو هم امشب مهمونی دعوتی، سلام من رو هم به دلت برسون! بهش بگو دل من آرزو کرده که دل تو به همه دوست داشتنی هاش برسه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 0:16 قبل از ظهر توسط |
|
|
چقدر خوب بود اگر تاكسي چند متر جلو تر نگه ميداشت... ديگر مجبور نبودم براي رسيدن به خانه به فاصله ي چند متر فكر كنم ! اما هر روز زندگي بي آنكه بداند چگونه بزرگترين جنايت زمان را در حقم متحمل مي شود ، به تحمل چيزي وا مي داردم كه سالهاست هر ساعت و هر ثانيه بيشتر از آن ميگريزم ... صدای راننده را می شنوم که برای گرفتن بقیه پولم بوق می زند و من بی آنکه حتی رویم را برگردانم به راهم ادامه می دهم چرا که اگر می دانست مبلغی را که برای چند دقیقه فکر باید بپردازم چیست ... ماشين ها با شتاب عجيبي از مقابلم ميگذرند ، انگار همه براي يك لحظه كمتر فكر كردن از هم پيشي ميگيرند! اما من تسليم نمي شوم ... نبايد بگذارم نتيجه ي سالها تلاشم فقط به خاطر چند دقيقه راه از هم بپاشد . آن هم درست زماني كه بالاخره توانستم آنقدر خودم را در تكرار زندگي غرق كنم كه ديگر هر روز از درد روزمرگي به خود نپيچم ! ... شروع ميكنم :
- فردا ساعت ده كلاس دارم ... بايد جزوه ي جلسه ي قبل را از دوستم بگيرم ...
افكارم را زير لب مرور ميكنم تا اجازه ي خطورهرفكرديگري رااز ذهنم بدزدم . هنوزيك قدم بيشتر پيش نرفته ام !!! چطور ممكن است؟ مگر ميشود افكار روزمره ي انسانها آنقدر كم باشد كه حتي براي چند قدم قادر نباشند به چيز مهمي فكر نكنند؟ دوباره سعي ميكنم ... يادم مي آيد وقتي بچه بودم شب ها هميشه آرزو ميكردم زود خوابم ببرد چون از تاريكي ميترسيدم و بيشتر از تاريكي از قدرت تخيلم و افكاري كه به طرز وحشتناكي مرا مسخ ميكرد . منحرف كردن افكارم به اين شكل كه به كارهاي فردا فكر كنم را ازدوران كودكي آموختم! سعي ميكردم فكر كنم همه چيز فردا زيباست و به يك روز روشن و سفيد مي انديشيدم ... براى دومين بار سعي ميكنم :
- باید فردا به مامان زنگ بزنم، خیلی وقته که ازشون بی خبرم ... دلم برای خونه تنگ شده...
اين فكر احساس خوبي به من بخشيد ؛ اين كه من براي كسي يا چيزي دلتنگ شده باشم يعني تلاش هاي اين چند سالم بي فايده نبوده ... چون قبلا كه به همه چيز مي انديشيدم به ندرت دلم براي چيزي يا كسي تنگ ميشد !همه رابه طرز ملموسي اطرافم حس ميكردم ! پس بالاخره توانستم دنيايم را به آدم هايي كه اطرافم گام برميدارند بپيوندم . آدم هايي كه قدرت فكر نكردن را مديون آنها هستم ...
- تو رو خدا يه آدامس بخر ...
اشك در چشمانم حلقه زد ... به طرز عجيبي نگاهم كرد و بي آنكه دوباره اصرار كند بي هيچ حرفي رفت و ديگر صدايش را نشنيدم...شايد ازاندوه نگاهم فهميد كه از او بد بخت ترم !. حس كردم چيزي در عمق وجودم فروريخت كه خوب فهميدم چيست !!! پالتويم را بيشتر به دورم ميپيچم و آرام به پيمودن راهي ميپردازم كه هنوز سه قدم از آن را بيشتر طي نكرده بودم در حاليكه صورتم از اشك پوشيده شده و نگاه آن پسرك آدامس فروش براي صدمين بار در ذهنم مرور ميشود و تمام درد هايي كه سالهاست زير خروارها خاك در قلبم مدفون كرده بودم ... چشمهايم را به آسمان ميدوزم و براي هزارمين بار پس از سالها فراموشي در پس هق هق قلبم مي انديشم...
تا کجا باید رفت؟؟؟ ........................................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط نوشین شفقی |
|
|
کوچیکه... کوچیک! من زندگی رو دوس دارم. می خوام نفس بکشم. می فهمی؟ نفس!
وصال او ز عمـــــر جـــاودان بـــــه خـــداوندا مــــرا آن ده کــــه آن به به شمشیرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به گلی کان پایــمال سرو ما گشت بود خـــاکش ز خــون ارغـوان به پ.ن: دیگه انگار حافظم نمی چسبه، دلا متالیکایی شدن...!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط |
|
|
از سر خیابون تا ته کوچه های این اطراف پر از درخته , یه جور درخت که یه شاخه نازک داره که همیشه روش بیشتر از بیست تا برگ کوچیکه تو اتاقم پر از این شاخه هاست اولین باری که یکیشونو کندم میخواستم فال بگیرم, دلم نیومد برگهای کوچیکش رو از شاخه جدا کنم با دست شمردمشون...دوستم داره؟...دوستم نداره؟...دوستم داره؟...دوستم نداره؟... ... دوستم داره! فرداش بهم گفت دوستم داره... زندگی زیبا شد تا وقتی گفت: شاید مجبور شم از اینجا برم التماسش کردم گریه کردم قسمش دادم , ازش خواستم نره از اون که نه ,از خدادوباره افتاده بودم به جون برگای درختا... میره؟...نمیره؟...میره؟...نمیره؟... ... میره اخرین شبی که اینجا بود ازش خواستم واسم یه شاخه از درخت بکنه , قول داد بازم بیاد و رفت...من موندم و دیروز , من موندم و خاطره, من موندم و برگا...فراموشم میکنه؟...فراموشم نمیکنه؟...فراموشم میکنه؟...فراموشم نمیکنه؟...فراموشم میکنه؟...فراموشم نمیکنه... خیلی دیر اومد ولی اومد خیلی عوض شده بود به اندازه تمام برگهایی که توو این مدت کنده بودم. گفت: ببین , ما هردومون باید به درسهامون برسیم حتما حالا تو راحتتر میتونی تحمل کنی که خداحافظی کنیم برای همیشه...برای همیشه؟...مگه میشه نفس کشید؟...مگه میشه زندگی کرد؟...مگه میشه دوباره خندید؟...مگه میشه انتظار نکشید؟؟؟ ازش خواستم بازهم یه شاخه از همون برگا بکنه. رسیدم خونه با چشمای خیس مثل همیشه _واا باز که از این برگا جمع کردی اوردی تو خونه دیگه دیوار جا نداره تزیینات خونه ماهم شده برگ خشکه... اما اینا زندگی من بودن یادگاری بودن همشون با من حرف زده بودن اینا پیک خدا بودن اومدم تو اطاق برگا هنوز تو دستم بود فراموشم میکنه؟...فراموشم نمیکنه؟...فراموشم میکنه؟...فراموشم نمیکنه؟... ... فراموشم میکنه... این اخرین شاخه ست اخرین پیک خداست دیگه برگارو نمیکنم میرم از همه درختا معذرت میخوام ولی ...ولی هیچوقت فراموشش نمیکنم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط مونا رضایی |
|
|
در اتاق رو محکم به هم کوبیدم و... اره بازم دارم گریه میکنم... من ضعیف بودم... ولی خدا که اینو می دونست... چرا کمکم نکرد؟ دیگه نمی خوام , دیگه این زندگی رو نمی خوام .شاید خوابم برده بود شایدم زمان رو نفهمیدم ولی وقتی سرمو از رو میز بلند کردم شب شده بود ... تاريك و سیاه ! پا شدم و تو اتاق شروع کردم به راه رفتن , احساس سبکی می کردم...از بیرون صدا می اومد یه صدای خاص مثل زجه یا شاید جیغ ولی دور بود لبه تخت نشستم , ترسیده بودمصدا بلندتر شد , رفتم در اتاق رو باز کردم که...باورم نمی شد...یه دشت بود یه منطقه کویری و جلوتر... بی نهایت بود مثل دریا ولی خشک بود خشک و خالی تا ابد تا اخرش اینجا هیچکس نبود , من بودم و من که منی نبوداسمون قرمز بود نورش چشمهامو اذیت میکرد باد در اتاق رو محکم بست سعی کردم بازش کنم ولی نشد جلو رفتم , هرچی نزدیکتر می شدم صدا هم بیشتر میشد , به دستام نگاه کردم سفید...سفید بود انگار که هیچ خونی توی بدنم نبود, یا شاید هم واقعا نبود...باز برگشتم و با در ور رفتم ولی من نمی تونستم دستگیره رو بگیرم می دونستم دارم گریه میکنم ولی اشکی از چشمام نمی اومد , فریاد زدم "من مردددددددددم؟ "فقط لبهام بود که تکون میخورد ولی هیچ صدایی نیومد صدا بیشتر شد احساس کردم چیزی داره به طرفم می اد چشمامو بستم که نبینمش , دستمو گرفت چشمامو باز کردم خیس خیس بودن...چته دختر؟ چرا اینجا خوابیدی؟ من نمی خوام بمیرم...می خوام برگردم... دیوونه شدی ا... از اون شب بود که فهمیدم من زندگی رو دوست دارم ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط مونا رضایی |
|
|
زندگی راز بزرگی است که در ما جاری است
زندگی فاصله ی آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاری است زندگی آب تنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد... هیچ !!؟؟ زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست شاید این خنده که امروز دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با امید است زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود تا که این پنجره با ماست جهانی با ماست آسمان. نور. خدا. عشق. سعادت با ماست در نبندیم به نور در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل بر گیریم رو به این پنجره با شوق سلامی بکنیم زندگی زمزمه ی پاک حیات است میان دو سکوت زندگی خاطره ی آمدن و رفتن ماست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط زهرا مومنی پور |
|
|
خرافاتی بود، میگفت:" اگه گربه سیا ببینم حتما روزم به افتضاح کشیده میشه و اگه قیچی رو تُن تُن باز و بسّه کنن حتمی دعوا میشه." خلاصه حسابی تو پیچ و تاب قوانین و باورهای غلطش گیر افتاده بود. همیشه بهش می گفتم آخه عزیز من، بی خیال شو، این حرف ها چیه که میگی؟! از تو بعیده. نا سلامتی الان عصر مدرنیسم و پست مدرنیسمِ، عصر اطلاعاتِ، لااقل بیا در مورد موجودات فضایی و یوفو و از این مسخره بازی ها حرف بزن. گربه سیاه و قیچی آخه افت داره.... ولی حرف به گوشش نمی رفت. از اون بدتر پسرش بود، تا میدید دارم از عصر جدید میگم و سعی دارم باباشو متقاعد کنم، میپرید تو حرف که: "آرّه جون خودت! تو اگه ادعات میشه برو یاد بیگیر که الان عصر احتروم به عقیدهجات وفکریّاتِ. اصلا بینم داش! یو از کجا میدونی قیچی به هم زدن دعوا را نیمیندازه؟ چرا حاضر نیمیشی حرفای این بنده خدا رو جیدّی بیگیری؟ مگه یو همه چی رو میدونی؟ اصلا میخوای به حاجی بگم قیچی بزنه به هم بعدش بیام دو تا بزنم پس گردنت و دعوا را بندازم تا بفمی که میشه یه نیمیشه؟!" کار که به اینجا میکشید میدونستم که باید تمومش کنم. میگفتم باشه قبول. اصلا من آآآآآآآآ، آه و دستم رو میگذاشتم روی لبام. چند بار تصمیم گرفته بودم که بگم تمام این حرف ها برای اینه که مثلا یه بنده خدایی به صدای قیچی حساس بوده، وقتی کسی قیچی رو به هم میزده اعصابش خراب میشده و میزده به سیم آخر. بعدش هم چند نفر که این صحنه رو چند بار دیدن، اون رو همه جا پخش کردن که آآآآآآآآآآی ایهاالناس به هوش باشید که... و یا ممکنه چند تا آدم که حرفشون خریدار داره اتفاقا گربه سیاه دیدن و بعدش از بد روزگار یک حادثهای پیش اومده. خوب، آدم ها هم که دائم دنبال این هستند تا یک دلیلی برای اتفاقها پیدا کنند. چی از گربه بهتر؟ ولی خودم خوب میدونستم که امکان نداره حرف هام مقبول واقع بشه. برای همین هم هیچ وقت نگفتم. راستش دلم نمیخواست از این بیشتر خراب بشم. همین اندازه رو هم که باهاش در میون میگذاشتم فقط به خاطر این بود که دلم نمیخواست هر جا که میره خنده های دزدکی پشت سرش باشه و در موردش حرفهای خاله زنکی بشنوم. ولی شاید هم پسرش راست میگفت. ممکن بود من اشتباه کنم، ممکن بود همه اشتباه کنن و این هم یه بخش از نقشهی بزرگی باشه که مدرنیسم واسه سنتگراها کشیده!!! هر چند میدونستم این نوع از شکیات رو به همه چیز میشه ربط داد و حتی اصالت وجود رو هم زیر سوال میبره. ولی آدمه دیگه. واسه اینکه بار مسئولیت رو کم کنه بعضی وقت ها توجیه میکنه که چنین و چنان! خلاصه همیشه بعد از این بحث به فکر فرو میرفتم. یعنی ممکنه من و ما اشتباه کنیم و اونها به حق باشن؟ اصلا دلیل و مدرکی تو دستم نبود. اصلا نمیتونست قاطعانه صحت علم رو تایید کنم و اصالت تجربه رو زیر سوال ببرم. آخه علم همون چیزی بوده که بارها تغییر کرده و بارها مفاهیم خودش رو از نو بنیان گذاشته. و از طرفی تجربه همون چیزیه که بارها خطرات رو گوشزد کرده و تونسته از به وقوع پیوستنشون جلوگیری کنه. ولی باز به خودم میگفتم علم هر روز پیشرفت کرده و تجربه بارها مقهور اون شده. باز میگفتم اعتدال! تلفیق علم و تجربه... به اینجای فکرهام که میرسم خودم خوب متوجه میشم که دارم همه چیز رو قاطی میکنم. میدونم که میدونم خرافه غلطه. اما درک نمی کنم که مرز خرافه و اعتقاد چیه. تو چی فکر میکنی؟ آیا زندگی که دوسش داریم ارزش این رو داره که...؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط مسعود مس فروش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگانی سیبی است... گاز باید زد با پوست!
کسانی که دوست دارن در این وبلاگ بنویسن به من ایمیل بزنن... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| نویسندگان |
|
موفو صبا علوی نوشین شفقی مرتضی قائم پناه زهرا مومنی پور مسعود مس فروش مونا رضایی سینا غیبی (س.سکوت) مریم ثابت مسعود علوی مقدم |
| پیوندها |
|
رد پا موفو هوتار قورباغه مترسک سوسک باران خیال هادی تونز جوهر سیاه دکتر شیری پنیر خامه ای مداد زرشکی ستاره ی تهنا دسته ی کاغذ عروسک کوکی کتابچه کارتون آیناز زندگی بچه فرشته ها |
| آمار وبلاگ |
|
اونایی که الان هستن: اونایی که تا حالا اومدن: |
|
RSS
|