![]() |
![]() |
|
| وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند... |
|
بايد مي دانستم
بايد مي دانستم که مادرم کليد يخچال را کجا مي گذارد اما نمي دانستم بايد مي دانستم که پدرم قرص هايش را کجا مي گذارد اما نمي دانستم بايد مي دانستم که وقتي خواهرم گم شد او را کجا پيدا کنم اما نمي دانستم بايد مي دانستم که قلبم را کجا به چه کسي ببخشم اما نمي دانستم براي همين در يخچال خانه ما هميشه بسته ماند من بزرگ شدم پدرم قرص هايش را پيدا نکرد و مرد خواهرم ديگر پيدا نشد و من هرگز هرگز عاشق نشدم. _______________ شل سيلور استاين |
|
+ نوشته شده در
جمعه 30 تیر1385ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط صبا علوی |
|
|
من زندگی رو دوست دارم. می دونی چرا؟ چون تحویلم نمی گیره!
باورت میشه کسی از کسی یا چیزی به این دلیل که تحویلش نمی گیره خوشش بیاد؟ چرا باورت نمیشه؟ مگه همین تو نبودی که هر چی طرف بیشتر بهت بی محلی می کرد بیشتر سعی می کردی بهش نزدیک بشی؟! مگه تو نبودی که هر چی اون بیشتر فرار می کرد تو بیشتر دنبالش بودی؟! آره آقا! زندگی هم بهت بی محلی می کنه. هر چی بیشتر خودتو لوس کنی بیشتر بی محلی می کنه! داد بزن، فحش بده، گوشه گیر شو، به همه بگو من خودمو می کشم، ادا در بیار، افسرده شو، بد اخلاق شو... چه می دونم هر کار دلت می خواد بکن. هیچی عوض نمیشه جونم. زندگی همونیه که هست. اگه آسمون زندگیت خاکستری بوده، حالا کم کم سیاهم میشه. نه میتونی تهدیدش کنی. نه ازت میترسه، و نه اصلآ براش مهمه که تو داری چی کار می کنی! واسه ایناس که دوسش دارم. ولی اگه باهاش راه اومدی، اگه دوسش داشتی، اگه یه قدم برداشتی و باهاش کنار اومدی حالا اونم بهت حال میده. یه کارایی میکنه واست که باورت نمیشه. دلت میخواد تا همیشه زندگی ادامه داشته باشه... به خودت دروغ نگو. حتمآ تجربه لحظه های فوق العاده رو داری. ولی اگه واقعآ نداری... اگه واقعآ هیچ حالی با زندگی نکردی تا حالا... بدون داری باهاش می جنگی. اونم تحویلت نمیگیره. بدون میخوای خودتو پیشش لوس کنی. میخوای یه خودی نشون بدی. میخوای بگی من با بقیه فرق دارم. ولی یادت باشه: زندگی ادامه داره. چه تو بخوای چه نخوای. چه تو باشی چه نباشی. میدونی اگه با زندگی همراه بشی میتونی تو هم عامل ساختن اون لحظه های ناب واسه بقیه بشی؟ چه اشکالی داره؟ مگه خیلی از قشنگیای زندگی ما به آدمایی که دوسشون داریم مربوط نمیشه؟ به خوبی هایی که از اطرافیانمون و از دوستامون می بینیم؟ پس چرا ما پامونو از محدودمون فراتر نذاریم؟ چرا به دیگران زندگی هدیه نکنیم؟ اونم زندگی قشنگ! زندگی دوست داشتنی... میخواین آرزوهاتون برآورده بشه؟ فکر کنم یه راهش این باشه که سعی کنید آرزوهای بقیه رو برآورده کنید.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 تیر1385ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط |
|
|
بعضی چیزا تو زندگی ۲ رو دارن یه روشون پیداست یه روشون نه مثل سکه یا مثل ماه (قبل از اختراع تلسکوپ)که ما فقط میتونیم یه روشو ببینیم سکه ی زندگی هم دو رو داره یه روش منم یه روش تویی من روی خودمو میبینم و تو روی خودتو من از خودم واسه تو میگم تو از خودت واسه من اما نه من میتونم روی سکه ی تو رو خوب ببینم نه تو چون یه چیزایی رو من به تو نمیگم یه چیزایی رو تو به من تازه شنیدن کی بود مانند دیدن؟اما من میتونم اون رویی رو که تو هستی از روی سکه ی بغل دستیم نگاه کنم!رویی که میتونم نگاه تو رو به زندگی به خودت به آیندت به همه چیز ببینم و نگاهت رو از تو چشای اطرافیانم حس کنم. حالا بیشتر میفهمم ... بیشتر غصه میخورم...
وای وای خسته شدم عقل.عشق. احساس. منطق... همش با هم تعارض ایجاد میکنن نمیذارن یه آب خوش از گلوی من و تو پایین بره نمیذارن با هم باشیم خوب باشیم همش نگرانمون میکنن فقط امیدوارم تو نخوای که کلبه ی قشنگمونو خراب کنیم کلبه یی که همه ی چوبا و آجراش از عشق و احساس و صداقته اگه خرابش کنی میخوای جاش چی بسازی؟ یه اتاق تاریک که سیمانا و آهناش از منطق و عقل ساخته شده؟ چرا ؟ چون مستحکمه؟اما... اما زشته. چرا نیایم کلبه ی قشنگ خودمون رو مقاوم سازی کنیم که در برابر همه ی زلزله ها مقاومت کنه؟چرا نه؟چون دیر شده؟ چون ما به هم عادت کردیم به جای اینکه همو دوست داشته باشیم؟ تو رو نمیدونم ولی من تمام لحظه های خوش زندگیمو خراب کردم تا جواب همین سوالات مسخره رو پیدا کنم تا بفهمم که دوست دارم یا عاشقتم؟ تا بفهمم که دوست دارم یا بهت عادت کردم؟خسته شدم میخوام نفس بکشم تو هم خسته شدی بیا نفس بکشیم...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 تیر1385ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط |
|
|
دست از سرش بر نمیداشت، اعصابش را به هم ریخته بود، نه میتوانست دورش کند و نه از پس کشتنش بر میآمد. کشتن او بی شک برایش آرزو شده بود، تصمیمش قطعی بود، باید بلند میشد. خانه تاریک بود. برق ها رفته بودند، نمی توانست چراغ روشن کند، مهتاب اتاق را نیمه روشن کرده بود، همین نور هم کافی بود تا از تصمیمش منصرف نشود، باید او را میکشت، بیش از حد آزارش داده بود، بارها تلاش کرده بود تا فراریش دهد ولی نرفته بود. نگاهی به دستش انداخت، به خود یاد آوری کرد که پس از اتمام کار باید دست ها را بشوید. میدانست که آثار آن موجود کثیف نیز او را آزرده خواهد ساخت. ناگاه چیزی در وجودش او را به فکر برد، عذاب وجدان داشت، به این اندیشید که اگر آزارش داده فقط به خاطر طبیعتش است و بس. باخود گفت: "اگر او نمی رود شاید این من هستم که باید بروم. شاید من جای او را تنگ کردهام، شاید حقی از او ضایع کردهام. اصلا چرا فکر می کنم او موذیست؟ اصلا چرا باید از او بدم بیاید؟ چرا فکر می کنم خونخوار است و پلید؟" صدایی او را به خود آورد، خودش بود، نجوای آزار دهندهی او. به دنبال صدا رفت، تمام افکار منصفانهی چند لحظه پیش جای خود را به خشم داد. سرگردان رفت و رفت، چرخید و چرخید. صدا بلند تر میشد. اورا دید. دستش را پرتاب کرد، دیگر صدا به گوش نمیرسید. آرام آرام دستش را گشود. دلهره داشت، او را کشته بود. باید به سرعت دستش را میشست. دوید. لبهی فرش بلند شده بود، پایش به آن گیر کرد، سرش به شدت به زمین اصابت کرد. درد زیادی در بدنش احساس میکرد. چند دقیقه همانجا افتاد تا فهمید بی حسی به سراغش آمده. نفهمید که در حال بی هوش شدن است یا مردن.نمی خواست بمیرد. در حالی که سعی داشت فریاد بزند:"من زندگی را دوست دارم!" به این فکر کرد که مجازات قتل یک مگس نباید چنین سنگین باشد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 تیر1385ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط مسعود مس فروش |
|
|
چشم می گشایی! هیچ نمی بینی جز راهی بی انتها!...انتخاب با توست...باید بروی یا بمانی!...در رفتن تردید داری..آخر راهیست بی انتها! اما نه!... توقف برایت ملال آور است! بر می خیزی. کوله بارت را می بندی، بند کفشهایت را محکم می کنی و قدم می گذاری در جاده ای که نه شروعش را می دانی و نه پایانش را! اما می دانی باری بر دوشت سنگینی می کند که فقط تو توانایی بردنش را داری! آه...چه جاده نا همواری!پر از سنگلاخ، پر از فراز و نشیب. زمین می خوری اما بلند می شوی و ادامه می دهی، و بار دیگر زمین می خوری و بارهای دیگر! اما هر بار برمی خیزی و هر بار ادامه می دهی! گاهی آنچنان ملول می شوی که بر خود لعنت می فرستی که چرا این راه را آمده ای! می خواهی باز گردي، اما هر بار ندایی می شنوی که برو! شاید ادامه راه هموارتر باشد! و می روی! بدون آنکه بدانی چرا! به خاطر همان ندا که نمی دانی چیست! بعد از پیمودن راهی دراز، بعد از بارها و بارها زمین خوردن، بعد از تحمل آن همه فراز ونشیب به امید مسیری هموارتر، درست آن هنگام که یقین پیدا می کنی که به پایان نزدیک شدی، به یک دو راهی برخورد می کنی! و باز مردد می مانی که کدامیک را بروی؟! انتخاب بس دشوار است! پایان هیچ یک را نمی دانی! تاب ماندن نداری باید ادامه دهی. اما از کدامین یک؟! یکی را بر می گزینی بی آنکه مطمئن باشی مسیر هموارتری را در پیش داری! اما پس از اندکی فریاد بر می آوری که: آه...خداوندا! چرا با من چنین می کنی؟!..این مسیر بس سخت تر و ناهموارتر از راه قبل است! چگونه تاب بیاورم؟ من نمی توانم! دیگر توانش را ندارم! لحظه ای می ایستی! خسته ای! خیلی خسته ای! با خود می گویی: این راه دراز را بروم آخرش که چه؟! راهی که نمی دانم به کجا خواهد رسید؟! این بار عظیم بر دوشم سنگینی می کند! تا کی باید آن را به دوش بکشم؟!چرا مقصد اینقدر طولانیست؟! گاه رهگذرانی را می بینی که بارهایی بس بزرگتر از تو بر دوش دارند اما باز هم می روند! و تو هم تصمیم می گیری بروی! می خواهی ثابت کنی تو هم میتوانی بارت را به مقصد برسانی! اندکی می گذرد و باز ناچاری متوقف شوی! این بار به چندین راه پر پیچ و خم رسیده ای! این بار کدامین را بر گزینم؟! .... .... .... این بار نیز بر یکی پا می گذاری! با خود می گویی از راه قبل که صعب تر نیست! اما لحظه ای نمی گذرد که می فهمی این بار دیگر سنگلاخی در کار نیست! باید با کوهها مقابله کنی! باید از دریاها بگذری! گاه پشیمان می شوی از راهی که برگزیده ای و گاه مصمم تر از قبل می روی و می روی! گاه گوشه ای از بارت را بر زمین می گذاری و گاه بر سنگینی بارت می افزایی! و باز درست بعد از پیمودن راهی دراز، بعد از بارها و بارها زمین خوردن، بعد از تحمل آن همه فراز ونشیب به امید مسیری هموارتر، درست آن هنگام که یقین پیدا می کنی که به پایان نزدیک شدی، درست همان وقت که تصور می کنی وقت آن رسیده که بارت را بر زمین بگذاری به چند راهی دیگری می رسی و باز مردد می مانی که کدامین را برگزینی و باز بر می گزینی و باز می روی و می روی و می روی و می روی و می روی...! و پیمودن این هزار تو، تا تمام عمرت طول می کشد! اما هیچ وقت ندانستم آخرش بارت را زمین می گذاری و می روی...یا حتی آرزوی بر زمین نهادن آن را نیز با خود به گور می بری!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 تیر1385ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط |
|
|
بهم گفت که یه وبلاگ گروهی داریم یه سری بزن اگه دلت خواست همکاری کن. ...من زندگی را دوست دارم! نمی دونم پیش خودش چی فکر کرد، شاید دلش می خواست بگه: "غلط کردی! چرا الکی افه ی آدمای فرا زمینی رو می زاری؟! چرا می خوای فکر کنم که واقعا از این خرابه خسته شدی..." ولی نگفت. فقط گفت پس حتما باید سری بزنی. شب اومدم و خیلی سریع فهمیدم از این به بعد تو این وبلاگ هم خواهم نوشت... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 تیر1385ساعت 11:4 بعد از ظهر توسط مسعود مس فروش |
|
|
یک عمر لازم است
تا از بهای واقعی لحظه هایمان ....سر در بیاوریم یک عمر لازم است تا یادمان بماند از این کوچه های تنگ از راه پر خطر و پیچ زندگی با دقت و صمیمی و آهسته بگذریم
یک عمر لازم است تا زندگی کنیم....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 تیر1385ساعت 1:14 قبل از ظهر توسط زهرا مومنی پور |
|
|
يك نقاشي احمقانه بكش يك شعر لي لي لو لو بگو يك آواز لا لا لي لي بخون توي آشپزخونه ديرام دارام برقص چيز جديدي بگذار ... كه قبلا توي دنيا نبوده!!! مي دوني... ديگه خسته شدم از اينكه به عادت ها و بايد ها و نبايدها عمل كنم... اينكارو بكن چون همه مي كنن... اونكارو نكن چون هيچ كي نكرده!!! به نظر تو اشكال داره دختر باشي و از درخت بري بالا؟ پسر باشي و زار زار گريه كني؟ پير باشي و آبنبات چوبي ليس بزني؟..راه خونه تا بستني فروشي حسن آقا رو لي لي بري و آواز بخوني؟ با دست چپت بنويسي حتي اگه شده كج و كوله و بدخط؟ به جاي روز مادر، روز تولدت به مامانت هديه بدي و ازش تشكر كني؟ ماست رو با چنگال بخوري و پلو رو با دست؟ بري بالاي پل هوايي و آدامستو از اون بالا تف كني پايين و افتادنش رو تماشا كني؟... .... چيه؟!!!...چرا اينطوري نگاه مي كني؟؟...باور كن هنوز اونقدرها خل نشدم.تازه!...هيچ وقت اينقدر احساس عاقل بودن نكردم...چي مي شه مگه؟ ته تهش مي گن ديوونه اي ديگه! يا فوقش خيلي بهت لطف كنن مي گن يه تختت كمه!..مهمه؟؟..اصلا به نظر تو اشكالي داره بگن ديوونه اي يا يه تخته كم داري؟ باور كن زندگي پر از لحظات نابه! لحظاتي كه با يه كار كوچيك مي توني سرشار از شادي بشي! لحظه هايي كه اگه بخواي مؤدب باشي و قانون مند، هيچ وقت نمي توني اين احساسات ناب رو تجربه كني!..تنها راهش اينه كه از مرز عادت ها فراتر بري و ياد بگيري كه قانون شكني هميشه هم بد نيست! بيا از همين الان شروع كنيم به نقاشي احمقانه كشيدن، به شعر لي لي لولو گفتن، به آواز لالا لي لي خوندن، به ديرام رارام رقصيدن،؛ به گذاشتن چيزي كه قبلا تو دنيا نبوده!
پ.ن: نمی دونم تا کی این حس سرکش قلقلکم می ده..اما دوست دارم تا وقتی هست حسابی ازش لذت ببرم!..مگه آدم چند بارتو عمرش بی خیال حرف بقیه می شه و اونطوری زندگی می کنه که می خواد؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 11 تیر1385ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط |
|
|
گفتم حيفه که لااقل ترجمه شو نخونين يه بچه تو ميدون جنگ به دنيا اومد يه بچه وقتي به دنيا اومد که باد شديدي ميوزيد کي ما اين حقيقت رو ميفهميم زندگي يه بچه بيشتر ازارزش يه جنگل يه بچه تو گرماي صحرا به دنيا اومد يه بچه تو يه خونه ي معمولي به دنيا اومد
زندگي يه بچه بيشتر ازارزش يه جنگل بخاطر انسانيت ما بايد باور داشته باشيم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 تیر1385ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط صبا علوی |
|
|
زندگی
یعنی شوق شوق و امید به این اصل که فردا شاید بهترین روز همه عمر من و تو باشد دل ما عاطفه باران شود از لطف کسی آنکه دل منتظرش مانده دگر برگردد روز ها مملو شادی و شب های قشنگ پر تقدس گردد...
شادمانی در تک تک لحظه هایتان جاری باد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 تیر1385ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط زهرا مومنی پور |
|
|
موفوي عزيز در مورد آشفتگي هاش نوشته بود و در مورد سوالهاي بي جوابي كه زندگيش رو تحت شعاع قرار داده بود. سوالهاي بزرگي كه براي همه ما پيش مي آد و متاسفانه كمتر هم مي شه به جواب درستي رسيد. من براي رسيدن به جواب اين سوالها كه خودم هم توش سردرگمم راهي رو انتخاب كردم كه حتي اطمينان ندارم درسته يا نه! گفتم شايد بد نباشه اينجا در موردش بيشتر صحبت بشه شايد بشه با حرفهاي همه به نتايج خوبي رسيد. *** هيچ وقت يادم نمي ره اولين باري رو كه اين سوالات عذاب آور" من كي هستم؟...چرا اومدم؟...عشق يعني چه؟..زندگي چيه؟...خدا كدومه؟... اومد سراغم. چند سال پيش بود. كنارم نشسته بود و با لحني خشك اين سوال ها رو از من مي پرسيد من هم مثل برق گرفته ها سعي مي كردم يكي يكي به سوالاتش جواب بدم! اما نتيجه اون همه حرف نگاهاي عاقل اندر سفيه اون بود وحيرون موندن من از جواب هاي احمقانه اي كه ميدادم! از همون روز بود كه بي خوابي هاي من شروع شد! به علامت سوال هاي گنده اي رسيده بودم كه مدام تو ذهنم رژه مي رفتند و هرچي سعي مي كردم جوابي براشون پيدا كنم سرگردان تر مي شدم! اين سوالها رو من هم از خيلي هاي ديگه پرسيدم، اما با كمال ناباوري ديدم، نه...هيچ كس نمي دونه يا حداقل نمي تونه جواب بده! حسابي آشفته بودم! احساس مي كردم بين زمين و آسمون معلقم، يه خلاء بزرگ تو وجودم جا خوش كرده بود و هر روز وسيع و وسيع تر مي شد! يه روز تصميم گرفتم هر طوري كه شده و از هر راهي كه شده جواباي اين سوالهاي بي پايان رو پيدا كنم! نمي دونستم چه طور؟! اما بايد پيداشون مي كردم چون تا پيداشون نمي كردم نمي تونستم به اون آرامشي كه انتظارش رو مي كشيدم برسم! از اون به بعد وارد زندگي جديدي شدم! مي خواستم همه چيز رو تجربه كنم! به همه جا سرك بكشم! و همون روزها بود كه زندگي رو با پستي بلنديهاش با سختي ها و مشكلاتش با كوهها و موانعش چشيدم! ديگه از اون همه بي خيالي و سرخوشي خبري نبود. من مي خواستم مشكلات رو تجربه كنم تا زندگي و زنده بودن رو بفهمم و كاينات چه خوب به حرفم گوش كردند و سيل مشكلات رو به طرفم سرازير كردند. ديگه سختي ها جزئي از زندگيم شده بود و اگه يك مدت همه چيز خوب پيش مي رفت حس بدي داشتم! كم كم طعم عشق رو چشيدم ، بعد خدا رو با تمام وجود حس كردم! بخشي از دليل چرا اومدنم رو فهميده بودم. اما بخش گريه دار ماجرا اينجا بود كه هيچ وقت نتونستم جواب هايي كه حداقل حس مي كردم پيداشون كردم رو بيان كنم! هميشه به خودم نهيب مي زدم اگه اينا فقط يه حس پوچ باشه چي؟ اگر من فقط احساس مي كنم كه جواب سوالهامو پيدا كردم چي؟ بدبخت نكنه همه اينها يه خيال واهيه؟ نمي تونستم جواب عاقلانه اي به شك و ترديدام بدم! تنها چيزي كه رو آشفتگي هام خط مي كشيد همون حسي بود كه باورش كرده بودم! همون حسي كه نمي دونستم درسته يا نه؟! هميشه اين سوال تو ذهنم زنگ مي زد كه چرا نمي تونم در مورد اين حس صحبت كنم؟ اگه مي دونم درسته پس چرا تا مي خوام ازش حرف بزنم زبونم قفل مي كنه؟! چرا با هيچ كدوم از اين جوابها قانع نمي شم؟ ....... كم كم فهميدم اين سوالها همون سوالهاي مقدسي اند كه كلمات در برابرشون خيلي ناچيز و ضعيفند! اونقدر مقدس اند كه بايد در برابرشون سكوت كرد! بايد ذهن رو خالي كرد از اين همه حرافي هاي بيهوده! بايد ساكت ساكت شد و اجازه داد آگاهي درونيت جوونه بزنه و بارور بشه! اونوقته كه جواب تمام اين سوالها مثل شاخه و برگ، مثل شكوفه هاي رنگانگ از وجودت مي شكفه و در رفتارت و افكارت متجلي مي شه! ديگه نياز به گفتن نداري..جواب سوالات از درونت فرياد مي زنند. فقط به آگاهي درونيت مجال رشد كردن بده!اين از همه چيز مهم تره! اينها رو اولين بار از يه پيرمرد 80 ساله شنيدم كسي كه وجودش سرشار از آرامش بود! كسي كه با اين سن زيادش سرزنده تر از هزاران جووني بود كه تا حالا ديده بودم!و اونقدر گويا و زيبا حرف مي زد كه هيچ كس باور نمي كرد داره با يه پيرمرد 80 ساله حرف مي زنه. اون موقع حرفهاش رو درست نمي فهميدم. وقتي اين سوال ها رو ازش پرسيدم با طمانينه خاصي گفت : جواب اين سوال هات رو ديگه از هيچ كس نپرس، فقط و فقط تو وجود خودت جست و جوش كن!وجود من، زندگي من، باور من از عشق، از خدا، از خلقت با باور تو و باور تو با باور اون يكي فرق داره!...اين سوالها رو فقط خودت مي توني جواب بدي، فقط خودت! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 تیر1385ساعت 11:23 قبل از ظهر توسط |
|
|
وقتی تصمیم گرفتم این وبلاگ رو راه بندازم همه اش فکر می کردم اگه ازش استقبال نشه چی؟! یه جور ترس از بی تفاوتی آدم ها به موضوع وبلاگ تو ذهنم می چرخید... ولی دلمو زدم به دریا و دیباچه رو نوشتم. خیلی زود ایمیل هایی از کسانی گرفتم که پیشنهاد نوشتن تو وبلاگ رو دادن و بلافاصله شدن نویسنده این وبلاگ و امشب میخوام درباره اونها بنویسم... اولین نفر محمد روشن نفس، نزدیک ترین دوست من در دانشگاه. کسی که بیشتر از هر کسی حرفای منو شنیده و شاید خیلی چیزا از من فهمیده که هنوز خودم هم نمی دونم! احساساتی، رئالیست، ایده آلیست، در هم و برهم، منظم، با کلاس، دیوونه، با حال، بچه، با شخصیت، آروم، خشن، ملایم، دیمی، سر بزیر، شر، و خلاصه هر صفتی که دنبالش بگردید توش پیدا می کنید!!! البته چیزی که غالبه اینه که به دیگران خیلی فکر می کنه، دوست داشتنیه و میشه ساعت ها باهاش حرف زد. حتمآ وبلاگش رو ببینید (مترسک) دومین نفر هما عباچی، یکی از بهترین دوستای من که امسال کنکور داره. دختری با ویژگی های فوق العاده که کمتر کسی میتونه داشته باشه. کسی که زندگی رو دوست داره با همه تلخی هاش و اراده اش تو لحظه های سخت به من درس های زیادی داده... احساساتی، پر از شور و نشاط برای ساختن بهترین ها. کسی که به آرزوهاش و به اهدافش اهمیت میده. تا جایی که بتونه به دیگران کمک می کنه. و بر خلاف قولی که داده قبل از کنکور تو وبلاگ می نویسه. طرفدار پر و پا قرص شادیه. ولی فکر کنم این نوشته آخریش تو وبلاگ یه کم جو کنکور داره!! و اما موفو! آقای موفو خواستن که تو اینترنت اسمشون موفو باشه. منم چون خیلی دوسش دارم قبول کردم اسمشو ننویسم. موفو شخصیت خیلی عجیبی داره... من که سر در نمیارم. راستش اولا که دیده بودمش زیاد باهاش حال نمی کردم! (چقدر من پررو ام نه؟!) اما الان واقعآ اگه یه روز ازش خبر نداشته باشم کلافه میشم. خیلی سخت قانع میشه. ولی آدم اصلآ از بحث کردن باهاش عصبی یا خسته نمیشه. نمی دونم چرا اینجوریه ولی هیچ کس وقتی باهاشه احساس خستگی نمیکنه. خیلی آروم به نظر میاد. من گاهی حسودیم میشه. پایه خوبی برای طرح های نوئه و همیشه پیشنهادها و نظرای فوق العاده ای میده (همیشه که نه! اغلب اوقات –دو نقطه دی- ) در ضمن مسائلی رو می بینه که خیلی از ما نمی بینیم. صبا علوی نویسنده بعدیمونه. صبا دختر خاله منه. زیاد ندیدم بنویسه. یعنی خیلی اهل نوشتن نیست. اما مثل همین پستی که گذاشته نوشته های جالب، توجهشو خیلی جلب میکنه برای همین همیشه جمله های خاص و تاثیر گذار رو یادداشت میکنه. کلی کتاب خونده و می خونه... به آدم خیلی روحیه میده. اشتیاق زندگی و پیشرفت تو وجودش موج میزنه. اعتماد به نفس خوبی داره و طبق آمار آدم های اطرافش، دوستاش و فامیلاش خیلی دوسش دارن. از این نظر قابل حسادت کردنه! به هر حال حسوداش بیکار نشینن!! نوشین شفقی، که اگه خیلی هم باهوش نباشید و حتی اگه IQ هویج هم داشته باشید می فهمید که خواهر منه. اگه بخوام تعریف کنم میگین پارتی بازی کرده! ولی از اون کسانیه که خیلی ها دوست دارن مثل اون باشن. هنرمند، شاعر، نویسنده، احساساتی و در عین حال محکم و با ثبات، خواهر نمونه و دوست خوب برای دوستاش. گرچه من مثل خیلی از داداشای نامرد روزگار خیلی اذیتش کردم ولی از صمیم قلب دوسش دارم. مدت هاست که ننوشته. فکر می کنم از زمان دبیرستانش. ولی امیدوارم این وبلاگ بهونه ای باشه واسه اینکه دوباره نوشته هاشو بخونم. و بالاخره مونا برهانی، یکی از بچه های سمپادی فعال که من به خاطر افکار آزادی خواهانه و روشنفکرانه اش واقعآ تحسینش می کنم. و می تونم بگم بین دخترهایی که میشناسم کمتر کسی رو با دغدغه های متعالی اون دیدم. آدم هایی که به اوضاع اطرافشون و به جبر حاکم اهمیت میدن و حاضر نیستن زیر بار جبر برن روح بزرگی دارن. من برای این اشخاص ارزش زیادی قائلم. منتظر نوشته های مونا هم هستیم. برای همه شون آرزوی موفقیت و شادی می کنم. در ضمن نویسنده های جدیدی که اضافه شن هم بعد از یه مدت معرفی خواهند شد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 تیر1385ساعت 2:53 قبل از ظهر توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
زندگانی سیبی است... گاز باید زد با پوست!
کسانی که دوست دارن در این وبلاگ بنویسن به من ایمیل بزنن... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| نویسندگان |
|
موفو صبا علوی نوشین شفقی مرتضی قائم پناه زهرا مومنی پور مسعود مس فروش مونا رضایی سینا غیبی (س.سکوت) مریم ثابت مسعود علوی مقدم |
| پیوندها |
|
رد پا موفو هوتار قورباغه مترسک سوسک باران خیال هادی تونز جوهر سیاه دکتر شیری پنیر خامه ای مداد زرشکی ستاره ی تهنا دسته ی کاغذ عروسک کوکی کتابچه کارتون آیناز زندگی بچه فرشته ها |
| آمار وبلاگ |
|
اونایی که الان هستن: اونایی که تا حالا اومدن: |
|
RSS
|