تبليغاتX
من زندگی را دوست دارم!
وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند...

در میان مرغزاری سبز و خرم

برکه ای زیبا بود

برکه ای پر ماهی

ماهیان خوشرنگ

قرمز و سرخابی

در میان برکه ما کیان هم بودند

اردک و زاغ و غاز

 قو و چوک و یا حق

در میان برکه همه میخندیدند

همه میرقصیدند

ماکیان هم گاهی به هوا پر زده و میرفتند

تا که پرواز کنند و ببرند

لذتی را که در آن هیچ سیاهی ای نبود

لذت یک لحظه

لحظه ی خوب سکوت

لحظه ی پاک عشق

لحظه ی ناب خدا

روزی اما باز هم مثل هر روزی که خوبها را میبرد

باز هم یک صیاد باز هم یک ظلمت

نور ها را کم کرد خوبها را گم کرد

بازهم آن لحظه

 لحظه ی خوب سکوت

 لحظه ی ناب نور

گم شد و غوغا شد

باز هم تاریکی

 باز هم نامردی

چه کسی را کشتند؟

چه کسی را بردند ؟

نه!خدایا این بار قوی ما را بردند

 قوی ما را کشتند

ماکیان ضجه زدند  داد کشیدند ولی

چه کسی باور کرد؟ چه کسی دید و شنید؟

گوشها و چشمها همگی کور و کر و بند شده

نیست فریادرسی

که به فریاد دل آب رسد

 که صدای غم ماهیها را بشنود گوش کند لمس کند

چه کسی میخواهد اشکهای قو را در غم داغ عزیزش بزداید از چشم؟

بدهد باز دوباره لبخند بر لب ماهیها  بر لب ماکیها

 چه کسی می خواهد که به صیاد بگوید برگرد

و تفنگ او را بشکافد از هم

همچنان که با آن سینه ی قو بشکافت

دل ماهی تنگ است که چرا از سنگ است دل صیاد شرور

کاش او میدانست که فقط در دنیا

دل ماهی نرم است دل ماکی نرم است!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط | 


The Simple Truth

From Flying Colours
by Chris de Burgh   

A child is born on a battlefield,
A soldier boy falls to his knees,
And a woman cries in joy and pain,
When will we all live in peace again?

A child is born where the wild wind blows,
In a country torn from the south to the north,
And a family runs from day to day,
When will we see our home again?

When will we see the simple truth,
That the only thing that's worth a damn,

The life of a child is more than a forest,
The life of a child is more than a border,  
Could ever be;

A child is born in the desert sun,
A tiny life has just begun,
And a mother cries for her hungry babe,
When will I feed my boy again?

A child is born to an ordinary home,
East or west, it could be anyone,
But we all want to know,
Will my child survive to see the day,
When we will be secure again?

When will we see the simple truth,
That the only thing that's worth a damn,

The life of a child is more than a forest,  
The life of a child is more than a border,  
The life of a child is more than a region,    
The life of a child is only a heartbeat from eternity,
We must believe, for the sake of humanity,
We must believe...

For the sake of humanity, we must believe.
+ نوشته شده در  یکشنبه 28 خرداد1385ساعت 6:14 بعد از ظهر  توسط صبا علوی | 

می خواستم بعد از آخرین امتحانم این وبلاگ رو آپدیت کنم. دیدم من که درس نمی خونم بذار لا اقل کاری رو که دوست دارم انجام بدم. یعنی اینجا بنویسم...

 وقتی به لحظه ها نگاه می کنم می بینم خیلی هاشون خیلی سخت گذشتن به من! و وقتی دقت می کنم می بینم برای خیلی از آدم ها اینجوریه که میخوان مشکلاتشون رو و دردهاشون رو خیلی عمیق تر و اساسی تر از اونی که هست جلوه بدن! مثلآ اگه به یه نفر بگی به خاطر نمره امتحانت ناراحتی شاید برگرده بهت بگه : "برو بابا! یعنی من اینقدر بچه ام که به خاطر یه نمره حالم اینقدر بد بشه؟!" بعد هم از جواب دادن به این سوال که پس چی شده که اینجوری شدی طفره میره...

یا شاید یک روز از اینکه یکی از بهترین دوستات توی جمع باهات بد حرف زده یا اینکه یه نفر بهت بی محلی کرده کلی حالت گرفته است! وقتی ازت علتشو می پرسن میگی هیچ چی!!! یه آهی هم میکشی که انگار دنیا رو سرت خراب شده... طرف حساب کار خودشو می کنه و دیگه اصرار نمی کنه. و چند دقیقه بعد سر خودشو گرم می کنه. با اینکه حسابی از حال تو متاثر شده! تو هم که عذاب وجدان گرفتی سعی می کنی بری توی جمع و بگی و بخندی. و اونجا دوستت با خودش میگه ببین چطوری میخواد اون همه فشار رو فراموش کنه...

نمیخوام یکی یکی مثال بزنم. خیلی چیزا حال ما رو خراب میکنه، فقط تیتر وار میگم: شنیدن یک خبر بد درباره دوستمون، گند زدن تو امتحان، ترس از افتادن یک امتحان، حرف هایی که پشت سرمون میزنن (چه اونایی که درسته و چه اونایی که نامردیه!)، بی محلی دیدن از کسی که براش ارزش قائلیم، دعوا با مامان و بابا و مشکلاتی که با خانواده داریم، فشار مالی، درگیری های عاطفی، تردید های فلسفی، احساس خود کم بینی، مرگ یک عزیز، به هم خوردن یک رابطه، باختن تیم ملی(!)، موفقیت اونهایی که بهشون حسادت می کنیم، شکست هایی که تو قسمت های مختلف زندگی می خوریم، افسردگی های بی دلیلی که سراغمون میاد، سوتی هایی که میدیم و فکر می کنیم هیچ وقت جبران نمیشه، کم آوردن تو جمع دوستها و خیلی چیزای دیگه که شاید من نگفتم...

شاید بعضی از این ها خیلی ساده به نظر برسن ولی من معتقدم که همه اینها عمیق و اساسی هستن. ما برای همه باید ارزش قائل باشیم. ولی نگاهمون به این مسائل تو زندگی ما خیلی تعیین کننده است! معمولآ از طرف همه با این جمله ها مواجه میشیم: "در مورد من فرق میکنه! با این حرفا چیزی درست نمیشه! مشکل من خیلی بزرگتر از اینه که با چند تا جمله روانشناسی حل بشه!!!" و به هر طریقی که هست سعی می کنیم از بلایی که سرمون اومده فرار کنیم. سعی می کنیم نبینیمش تا حالمون بهتر بشه. واقعآ چرا این کارو می کنیم؟ چرا مصیبت های کوچیک رو با خودمون حمل می کنیم تا روی هم بشن و اینقدر بهمون فشار بیارن که دیگه قادر به باز کردن گره ها نباشیم؟

فکر می کنم اگه با خودمون صادق باشیم و به خودمون بقبولونیم که مشکل ما اگر بزرگترین مشکل دنیا هم باشه باز راه حلی براش وجود داره میتونیم خیلی بهتر از اینا زندگی کنیم. میتونیم کمتر رنج ببریم. شاید بهتر باشه هر لحظه درست و دقیق به ذهنمون نگاه کنیم و ببینیم اگر فشاری روش هست از کجاست؟ هر چقدر هم احمقانه بود بهش فکر کنیم و راهی براش پیدا کنیم. دوست دارم راجع به این موضوع بیشتر حرف بزنیم...

 لطفآ بنویسید که چی فکر می کنید. اول از خودتون بپرسید و بعد بنویسید...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 خرداد1385ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط | 
زندگی به من آموخت که چگونه

شاد باشم  بدون شادی

درد باشم بدون درمان

عاشق باشم بدون یار

غنی باشم بدون ثروت

مهربان باشم بدون مهر

کوه باشم بدون استقامت

خم شوم بدون انعطاف

اما زندگی به من نیاموخت که چگونه

زندگی کنم بدون هوا

این را مرگ به من خواهد آموخت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط | 

چند وقت پیش وقتی داشتم به سیستم رنگ RGB فکر می کردم یهو یه چیزایی در مورد آفرینش انسان کشف کردم که شاید خیلی از ما میدونیم اما شباهتش به این سیستم رنگ به نظرم جالب اومد. اینکه همه چیز در طبیعت یه جورایی به هم ارتباط داره و یک اصول کلی بر همه چیز حکمفرماست! درست مثل علوم مختلف ریاضی و فیزیک و قوانین نیوتن که الان شده حدود 13، 14 تا!!! با اینکه ممکنه خیلی ها بدونن ولی بد نیست سیستم RGB رو در حد اطلاعات خودم توضیح بدم. R مخفف Red ، G مخفف Green و B مخفف Blue هست و این سه رنگ همه رنگ ها رو به وجود میارن. خوب رنگ های کامپیوتر نور هستن و در نور ما اگر ماکزیمم این رنگ ها رو داشته باشیم به سفید می رسیم و اگر از هیچ کدوم از این رنگ ها نداشته باشیم رنگ سیاه رو می بینیم (جسم سیاه از پیش دانشگاهی یادتونه؟!) به بحث علمیش کاری ندارم. اما برای ساختن این رنگ ها ما 6 رقم در اختیار داریم: RRGGBB یعنی 2 تا برای قرمز، دو تا سبز و دو تا آبی. که هر کدوم از این اعداد از 00  تا FF تغییر می کنن. یعنی از 0 تا 9 و بعد به جای 10، 11، 12، 13، 14 و 15 به ترتیب حروف f, e, d, c, b, a

خوب معلومه که مینیمم 000000 نماینده رنگ سیاه و ماکزیمم FFFFFF نماینده رنگ (نور) سفید هست. و همه رنگ ها بین این ها قرار می گیرن. جالبی این پدیده این هست که با این 6 رقم میشه حدود 12 میلیون رنگ تولید کرد!

و اما ربطش یه فلسفه آفرینش؟؟؟!!!

اگر هر یک از این رنگ ها رو یکی از صفات خدا بدونیم میتونیم خدا رو رنگ سفید یا ماکزیمم بگیریم یعنی FFFFFF و انسان ها رو ترکیبی از این صفات! یعنی مثلآ یک انسان با این شماره 230945 کسی هست که از هر صفتی یک مقدار داره و رنگش بنفش تیره است. و به نظر من همه انسان ها هدفشون رسوندن همه ارقام به F هست و بعضی وقت ها کسی مثل منصور حلاج پیدا میشه که شاید در خیلی از این صفات به F رسیده و یهو احساس میکنه که خداست! و جالب تر از همه این که ذهن ما هم با رنگ ها پیوند عجیبی داره. مثلآ ما معمولآ تصورمون از شیطان یک موجود سیاه هست و از فرشتگان موجوداتی سفید. اگر فیلم "روح" رو دیده باشید آدم خوبه رو فرشته هایی با نورهای سفید میبرن و آدم بده رو موجوداتی ترسناک به رنگ سیاه. پس شاید ارتباطی بین این مینیمم رنگ ها و تفکرات ما از بدی وجود داره. و یا در نوشته های ادبی و ادعیه دینی همیشه از خدا می خواهیم که ما رو از تاریکی و سیاهی نجات بده و به روشنایی و نور (که تصور سفیدی ازش داریم) هدایت کنه! اگر فرض کنیم که تعداد صفات خدا خیلی زیاده میتونیم به راحتی درک کنیم که چرا هر یک از ما یکتاییم و هیچ کس مثل ما نیست. وقتی از سه رنگ و شش رقم 12 میلیون رنگ به وجود میاد دیگه بقیشو خودتون حساب کنید! و نتیجه دیگه اینکه هر کسی رنگی داره و همه رنگ ها زیبا هستن. مهم اینه که ما هرچقدر بهتر میشیم رنگمون هم روشن تر میشه. حالا سبز روشن یا زرد یا قرمز روشن. مهم اینه که ما به سمت FFFFFF یعنی خدا پیش بریم... و امیدوارم در این ارقام (0) نداشته باشیم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط | 


خدایا
  اگر وجود داری...
روحم را
 اگر وجود دارد...
نجات بده !!

تا حالا شده یه جمله ی کوچیک تکونت بده؟وجودت رو بلرزونه؟
میدونی. گم شدم !! تمام زندگیم رو شک و تردید پر کرده..دیگه حتی نفس کشیدن هم واسم سخته...می دونم تو ذهنت چی می گذره....راست می گی دور و برمون پر شده از این حرفا..پر شده از آدمایی که از این حرفا میزنن
ـاز خودم بدم میاد
ـگیجم..منگم
ـنمی فهمم واسه چی باید زنده باشم
-آخرش که چی؟؟
.
.
.
.
.                                                                                                 
این آدما تظاهر نمیکنن..به خدا نمی کنن...این آدما درمونده هستن..این آدما به جای سرو کله زدن با صاحب خونه و راننده تاکسی با یه عالمه سوال بی پاسخ سر و کله می زنن که مثل خوره افتاده به جونشون و هر قدمی که می خوان بردارن یکی از یه گوشه ی تاریک و خلوت دلشون سر بلند میکنه و میگه:بدبخت آخرش می خوای به چی برسی؟؟ دنیا ۲روزه...

منم یکی از همون آدما هستم..یکی از همون بد بختا...

من شک دارم..به بودنم شک دارم...به اینکه خدا هست..به اینکه عشق هست...به اینکه زندگی هست...شک و تردید مثل طناب دار افتاده دور گردنم و هر لحظه منتظرم که یکی با یه ضربه من و از زمین جدا کنه...و از این می ترسم..و ترس راهی جز سکوت و فرار واسم نذاشته..

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.

میخوام بگم زندگی رو دوست دارم اما نمیشه...مجبورم بگم:

اگه زندگی وجود داره و اگه دوست داشتن معنی داره من زندگی رو دوست دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط موفو | 

برگ از درختش خسته شد، افتاد...

یک نفر می گفت این است عاقبت تقدیر ما

مرگ است و اشک است و پر از پوچی تمام لحظه ها

ما به سان برگ های بی شمار این درختان در دنی دنیای پر درد زمین در گردشیم

زندگی زندان ماست

دوستش حتی بداریم عاقبت روزی به ما می خندد او دیوانه وار...

.

.

.

برگ از درختش خسته شد، افتاد...

یک نفر رد می شد و ناگاه او لبخند زد!

با خودش می گفت این بود آن لحظه ی سبز و پر از شادی برای برگ زرد!

من تمام صبح های این برگ را تعقیب کردم در بهار

زاده شد او با نوای خنده های بچه های عید نوروز و

سه ماهه شد پر از سرسبزی و سرزندگی

خوب یادم هست من گرمای تابستان  

سایه های باغ با این برگ هم تکمیل شد!

و حالا

 می رود این برگ زیبا باز در خاک و

می شود جاری درون ریشه های یک درخت سبز خوشبخت و

دوباره می شود برگی پر از شادی پر از دلدادگی...

خوش به حال زندگی

خوش به حال برگ

خوش به حال خنده های سادگی.

.

.

.

سهم ما برگی از این باغ فراخ زندگی ست

زندگی زیباست وقتی قدر برگی را بدانیم...

  

+ نوشته شده در  شنبه 20 خرداد1385ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط | 

اینجا یک خونه جدید هست برای من و شما. که همیشه می تونیم برای مهمونی بیایم اینجا. تنها چیزی که برای پذیرایی داریم حرف و احساس و دوست داشتنه! امیدوارم دوست داشته باشید.

اما قرار هم نیست همه اش از عشق و دوست داشتن حرف بزنیم. اینجا زندگی مهمترین مسئله است: To be or not to be, that’s the question!

زیاد دوست ندارم پسوند فلسفی یا روانشناسی یا از این جور چیزا به نوشته های این وبلاگ بچسبونم. چون اینجوری خودمون رو محدود می کنیم. اما یادمون نمیره که می خوایم جواب یک عالمه سوال که تو ذهنمون داره می چرخه رو پیدا کنیم...

چرا زندگی رو دوست داریم؟ چرا از زندگی متنفریم؟ چرا بعضی ها برای عمر جاودانه تلاش می کنن و چرا بعضی ها دوست دارن هر چه زودتر بمیرن؟ چرا بعضی ها دوست دارن از احساساتشون حرف بزنن و بعضی ها از هر نوع احساسی بیزارن؟ چرا زندگی رو هر طور که نگاه کنی زیباست؟ و چرا زندگی پوچ و بیهوده و احمقانه است؟ چرا خیلی از ما خیلی از وقت هامون رو به افسردگی و احساس های منفی میگذرونیم و بعضی ها هم همیشه شادن ولی وقتی یه مشکلی براشون پیش میاد از پا در میان؟! چرا بعضی ها خیلی زود عاشق میشن و خیلی زود شکست می خورن؟ بعضی ها هیچ وقت عاشق نمیشن و عشق رو احمقانه می دونن و بعضی ها دیر عاشق میشن ولی عشق هاشون عجیب و غریبه؟ چرا بعضی ها خودکشی می کنن؟ چرا بعضی ها خلافکار میشن؟ چرا بعضی ها معتاد میشن؟ چرا دین به درد زندگی می خوره؟ چرا دین افیون توده هاست؟ چرا درس خونها همیشه درس خونن و درس نخون ها همیشه درس نخون؟! چرا تعداد آدم هایی که شگفتی می آفرینن کمه؟ چرا همه آدم ها شگفتی می آفرینن؟!!!

نمی دونم هزاران هزار سوال هست که فکر همه رو به خودش مشغول میکنه. اما هیچ کس حاضر نیست دنبال جواب بگرده. با این همه ما می خوایم از این صحبت کنیم: من زندگی را دوست دارم!

می خوایم ببینیم میشه زندگی رو با همه تلخی ها و بدیهاش دوست داشت؟ میشه خودمون رو دوست داشته باشیم بدون اینکه دچار خودشیفتگی بشیم؟! یادمون باشه ما همه چیزو نمی دونیم. و باید قبول کنیم که در ذهن هر انسانی جواب خیلی از سوال هامون نهفته است! تجربه های هر کسی می تونه نقش بزرگی در زندگی ما داشته باشه. و تجربه های ما نقش مهمی در زندگی دیگران. ما قطعه هایی از پازل جهان هستیم. بدون هر یک از ما پازل آفرینش خدا یه چیزی کم داره! و طرحش کامل نمیشه. راستی اصلآ خدا هست؟ کسی از شما تا حالا اونو دیده؟ یا احساس کرده؟ می تونیم تجربه هایی از ملاقات با خدا برای دوستامون تعریف کنیم (اگه داشته باشیم!)

اگه کسی خواست تو این وبلاگ بنویسه به من ایمیل بزنه. جمله های قشنگ از خودتون یا نویسنده های بزرگ برای ما بفرستین. می خوایم زندگی رو دوست داشته باشیم!

من زندگی را دوست دارم...

+ نوشته شده در  جمعه 19 خرداد1385ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط |