تبليغاتX
من زندگی را دوست دارم!
وبلاگی برای کسانی که می خواهند با عشق زندگی کنند...
پرنده بر شانه های انسان نشست انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:

"اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی"

پرنده گفت:

"من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .اما گاهی پرنده ها و آدم ها را

اشتباه می گیرم "

انسان خندیدو به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود

پرنده گفت :

"راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ "

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید

پرنده گفت:

" نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی ست"

انسان دیگر نخندید انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد چیزی که نمیدانست

چیست شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی !!

پرنده گفت:

"غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر  زدن یادشان رفته درست است

که پرواز برای یک پرنده ضرورت است  اما اگر تمرین نکند فراموش می شود "

پرنده این را گفت و پر زد انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ

 افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی  بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی

توی دلش موج زد ....

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

"یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریدم ؟ زمین و آسمان برای تو بود اما تو آسمان

را ندیدی . راستی عزیزم بال هایت را کجا  جا گذاشتی ؟"

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد

آن وقت  رو به خدا کرد و ...گریست

 

                                                                                 عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط زهرا مومنی پور | 

<بعد از آن همه گم‌گشتگي در خود...>

اندكي هم سركشيدن به برون!

 

<درود>

سلام!

بعد از يه مدت طولاني ننوشتن اين‌جا، بالاخره امروز دست به قلم – البته اين‌جا منظور دست به صفحه‌كليده! – شدم. لاي پراكنده نوشته‌هام گشتم – و كلي هم خاك بلند شد! – سعي كردم يه مطلب به درد بخور جور كنم، يه خورده هم ويرايش و نهايتن... كه يه وقت بچه‌ها پا نشن بيان وبلاگم واسه حلوا خوردن!

<\درود>

 

<شرح>

تا همين الان هم گمونم واسه شرح دير شده باشه! اميدوارم با خوندن اين پست تا اين‌جا سردرگم نشده باشين… پوزش مي‌خوام اگه يه قدري نامانوسه، ولي خوب حقيقتش چاره‌ي ديگه‌اي نداشتم.

توضيح مختصر اين‌كه اين روش، روشي هست كه واسه برچسب گذاري HTML و XML استفاده مي‌شه – كدنويسي برخي صفحاتي كه توي اينترنت باهاش سروكار دارين، مثه همين صفحه.

اما خوب من ترتيب و توالي و نوع ارتباط مطالب مستقل رو باهاش مشخص مي‌كنم – زير مجموعه، متوالي و ...

گمونم تا همين جا دستتون بياد كه شكل مطالب چه طوري مي‌تونه باشه – هر قطعه با عنوانش شروع مي‌شه و با علامت مميز معكوس در ابتداي عنوانش تموم مي‌شه. ولي اگه بازم مشكلي بود يا نياز به توضيح بيشتري با عرض شرمندگي از دردسري كه پيش آوردم(!) يه پيوند بهتون تعارف مي‌كنم كه توضيح بيشتر راجب اين شكل نوشتن مطالب اون‌جا اومده:

شرحي بر برچسب‌گذاري XML در متن

 

و البته يه پوزش هم بدهكار خواهم بود كه شايد بازم گاهي مجبور به استفاده از اين قالب بشم...

<\شرح>

 

<و اما زندگي...>

راه‌ها همه رسيدن نيستند و زندگي هم: مي‌روي چون بايد بروي - نه چون بايد برسي - جايي براي رسيدن نيست به هر منزل كه مي‌رسي باز قصد رحيل خواهي كرد جايي براي ماندن نيست! هيچ مقصد و ماوايي نيست، بايد رفت چون... چون زندگي همين است... در انتها هيچ چيز ما را به انتظار ننشسته! هر چه هست، اكنون است: قدمي استوارتر فرا گذار... راست مي‌گويي، چه اهميت دارد: آنكه از نردبان زندگي فراتر مي‌رود و وسيع‌تر مي‌بيند - و حتي بيشتر: شايد بزرگ‌تر مي‌انديشد - بگذار در نظر كوتهپنداران كوچك‌تر آيد...

آرزوها، كودكان كوچك لحظهاي بي‌طاقت زندگي‌اند، هم اگر بزرگ شوند و بالغ يا نه، قصاص كودك در شرع جايز نمي‌باشد!

اسير سايه‌ها نشو، اي پرستوي مهاجر، آنجا كسي به انتظار تو نيست!

بالهاي آبي‌ات را بر خاك تيره مساي؛ آسمان، تو را به انتظار نشسته است...

 

"زندگي چيزي نيست، كه سر تاقچه عادت از ياد من و تو برود."

سهراب سپهري

صداي پاي آب

<\و اما زندگي...>

 

<\ بعد از آن همه گم‌گشتگي در خود...>

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط سینا غیبی (س.سکوت) | 
زندگی می گذرد ....

می شود اشک ها را در صدف جای نهاد

دری کرد

و آنگاه ...

سر هر کوی و برزن رفت     فریاد زد :

گوهری دارم من   

گوهری بی همتاست

خون بی رنگ دل است !

که شکیبایی من ارج و قدرش داده

می فرو شم آن را به همه تنهایان 

.........

و سپس می گویم :

که من اکنون شاد م

                         خوشبختم.......!

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 8:12 بعد از ظهر  توسط زهرا مومنی پور | 
دوست دارم این پستم رو برای مسعود، مونا و زهرا بنویسم.  به مناسبت روزهای مهمی در زندگیشون که دارن میگذرونن. روزای دوست داشتنی که همه ازش خسته میشن ولی بعد حسرتشو میخورن! نه اینکه بخوان دوباره برگردن ها! ولی حس می کنن چه دورانی بود...  چقدر بزرگ شدیم. چقدر چیزی یاد گرفتیم. چقدر به خودمون اومدیم. چقد چیزی فهمیدیم از خودمون. این روزا خیلی خوبن. فارغ از نتیجه ای که دارن. و هدفی که پشتشونه. من که هر وقت یادم میفته فکر می کنم یه جهش بزرگ زندگیم تو همون سال پشت کنکور اتفاق افتاد (پشت کنکوری بودن خیلی مزه اش بیشتر از پیش دانشگاهی بودنه !)

من نمیخوام زیاد حرف بزنم! فقط میخوام واستون دعا کنیم. همه با هم.  ولی دعای من اینه که تو این امتحان بزرگ شما خودتون رو پیدا کنید. چون این از همه مهمتره. گرچه احتمالاْ سال دیگه تو دانشگاه خودتون می فهمید من الان چی میگم. ولی دوس داشتم قبلشم شنیده باشین.

پ.ن: میدونم خیلی بهتر از این می تونستم براتون بنویسم، ولی باور کنید میخواستم فرصت سوزی نکنم. چون شاید بعداْ وقت نمیشد!!

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط | 

 

قرار بود اين پست من از اون پست ها باشه كه ملت از خوندنش كف مي كنن و كلي تاثير مي گيرن و ياد خاطرات گذشته ميفتن و يه چند قطره اشكم اون وسط مي ريزن و خلاصه  يك چيزي تو اين مايه ها!...ولي خب بعد كه خوب فكر كردم ديدم خب من اگه اين همه استعداد داشتم كه اينجا نمي نوشتم،مي رفتم كتاب منتشر مي كردم و حسابي واسه خودم مشهور مي شدم!....

و بعد از تفكرات زياد، تصميم گرفتم يه پست بنويسم كه حالا ملت كف نكردن هم نكردن، فقط يه سري خاطرات قديميشون زنده بشه و ياد يه چيزايي بيفتن و اون چند قطره اشكم ريخته نشد، نشد، فداي سر مدير وبلاگ!....

اما بعد كاشف به عمل آمد كه اي بابا! من  امروز دو تا آزمون داشتم و كلي خسته هستم  و نياز به استراحت  در وجودم به شدت موج مي زنه(ها؟!) . از طرفي  3 هفته ي ديگه هم كه كنكور دارم و به گزارش ايسنا آيت الله شيخ الوبلاگي فتوا داده اند كه"  اين روزاي آخر Online شدن بسياركراهت دارد، وبلاگ نوشتن را كه ديگر نگو... معادل است با گناه كبيره و علاوه بر اينكه باعث عدم قبولي در كنكور مي شود تاثير مستقيم دارد با سختي سوال هاي شب اول قبر"

و خلاصه اينطوريا شد كه تصميم گرفتم عطاش رو به لقاش ببخشم و به طور كلي بي خيال نوشتن اين  پست بشم و خيلي مختصر و مفيد با اندكي حرص بنويسم:

 

اصلا به من چه كه

"من زندگي را دوست دارم "

يك ساله شد؟!

 

و بعد هم واسه خنك شدن دلم هم كه شده  كمي تا مقداري به اين مدير وبلاگ بد و بيراه بگم كه آخه جناب بديع الدوله مگه قحطي ماه بود كه اومدي تو اين ماه  مبارك و به شدت ميمون(ايهام تناسب دارد!) وبلاگ گروهي تاسيس كردي؟! ها؟!

***********

و اين بود انشاي من در مورد يك سالگي لاويورلايف!

 **********

 

خب حالا!

 واسه اينكه ديگه زيادي هم اين يك سالگي خشك و خالي نباشه، من اجازه دارم به عنوان يكي از نويسنده ها(!) نظرم رو در مورد نوشته هاي بقيه بگم!؟....{البته!معلومه كه اجازه دارم دي:}

 

تذكر1:‌ما يك معلمي داشتيم دوران ابتدايي، به خاطر اينكه از تبعيض هاي طبقاتي موجود در دفتر كلاسي جلوگيري كنه هميشه از آخر به اول شروع مي كرد به درس پرسيدن(آي ما كيف مي كرديم با اين روش...) و از اونجايي كه ما هم به شدت مخالف تبعيضات طبقاتي هستيم و مريد راستين معلم خويش از آخر شروع مي كنيم به گفتن، باشد كه مقبول افتد!

تذكر 2: نوشته هاي داخل پرانتز يك مقدار خصوصي ترن، و اگه واقعا با كمبود شديد وقت مواجهيد و اون پاراگراف مربوط به شخص شما نيست و حس فضوليتون هم دست از سرتون بر مي داره مي تونيد بي خيال خوندنش بشيد!

 تذكر3: هيچي ديگه! همين!

 

 اين شما و اين هم افاضات ما:

مسعود: من در تموم اين عمر چهار پنج ساله ي وبگرديم، آدمي رو نديدم كه نوشته هاش اينقدر ساده و روون باشه!...و جالبش اينجاست كه اين بشر پيچيده ترين مفاهيم رو هم اونقدر راحت مي نويسه كه يه وقتايي از شدت راحتي  و روون بودنش حس مي كني شايد  نفهميديش!

مسعود اگر واقعا اين حس رو تو بقيه مراحل زندگي هم داشته باشي... مي تونم به جرات بگم يه 10، 20 قدم از بقيه جلوتري و من از اين جهت به شدت بهت حسوديم مي شه!

 

مريم: از اون استعدادهاي كشف نشده كه اگر كشف بشه ببين چه ها كه نمي كنه! مي خواين قبول كنين، مي خوايين نكنين! اما اين آدم به شدت استعداد نويسندگي داره ولي حيف كه اين استعدادش رو زياد تحويل نمي گيره، آهاي مريم خانم! حواست باشه اين استعداده به خاطر كمبود توجه فرار نكنه بره ها! از ما گفتن بود!(خوبي تو دختر؟!..دل ما آي برات تنگ شده...آي تنگ شده!)

 

سينا: يه چيزي  تو پست هاي سينا هست كه من خيلي دوسش دارم و اون صريح و رك بودن نوشته هاشه! نه مثل من قبلش شونصدتا صغري كبري مي چينه، نه آسمون ريسمون به هم مي بافه! خيلي راحت مي ره سر اصل مطلب و  رك و راست هر چي كه بايد رو مي گه. (حتي بعضي وقتا اين لحن اونقدر صريح مي شه كه چند دقيقه طول مي كشه تا بتوني هضمش كني!) اين از اون دسته از توانايي هاست كه كمتر آدمي داره و به نظر من در نوع خودش محشره!

 

مونا: آقا بالا برين پايين بياين من همچنان سر حرفم خواهم ايستاد كه تو اين وبلاگ عمرا كسي بتونه به اندازه مونا تا اين حد لطيف و دلنشين بنويسه!...اين ظرافتي كه توي پستهاي مونا هست بي نظيره...اونقدر كه گاهي واقعا نمي دوني چي بايد بگي....اين همه ظرافت و رنگ و بوي زنانگي از نظر من واقعا قابل تحسينه!

 

 مسعود: مسعود زياد مي خونه و زياد هم مي نويسه! نگاه نكنيد كه ديگه اين دور و برا پيداش نيست و در وبلاگشم تخته كرده! اين بشر نمي تونه دست از نوشتن برداره.(اشتباه كه نمي كنم احيانا مسعود خان؟!) ...و خلاصه به همين خاطر هست كه نوشته هاش پختگي خاصي داره. هميشه عميق نگاه مي كنه و اين نگاه رو تو نوشته هاشم پياده مي كنه. و تقريبا مي شه گفت از معدود دوستهاي اينترنتي من هست كه من از سبك نوشتنش زياد ياد گرفتم!( آهاي بچه! تو زنده اي هنوز؟!...يعني چي يهو غيب مي شي و ديگه پيدات نمي شه!؟....بابا آدم حال اون دسته بيله كه گوشه انبار خونشون افتاده  رو هم بيشتر از اينها مي پرسه ها!)

 

زهرا: چه قدر مي چسبه گاهي ميون اون همه نوشته جدي كه از همه جا رو سرت آوار مي شن، خوندن يه شعر خوب!...اين متفاوت نوشتنت رو دوست دارم زهرا ...زياد!(راستي تو هم كه كنكوري هستي ديگه؟!...ايويل! دقت داري كه جمعمون جمعه!...من و تو و مونا كه امسال كنكور داريم...هما پارسال كنكور داشت، مريم هم كه در آستانه كنكوري شدنه!....بابا مي گم زورمون داره زياد مي شه ها! بريم يه صنف تشكيل بديم؟!)

 

مرتضي: همممم.....من الان چي بايد بگم آخه؟!....راستش من هنوز درست نمي دونم اصلا شما اينجا رو مي خوني يا نه!...ولي اون چند وقت پيشا كه تو ايميلت برام از هدفت براي اومدن به "love your life" گفتي، به نظرم هدف قشنگي بود....ولي آخه اين هدف قرار نيست عملي بشه!؟!.....(ببينم كسي از مرتضي خبري هم داره؟!)

 

نوشين:....آخه خيلي سخته وقتي من از نوشين همينقدر مي دونم كه خواهر ياسينه و تا حالا هم نوشته هاش رو نخوندم ، بخوام با خوندن يك پست قضاوت كنم! انصافا سخته ديگه!...كاش مي شد بيشتر بنويسي نوشييييين!

 

صبا: هيچ وقت نشده من نوشته هاي آدمايي كه با كتاب حسابي رفيق اند رو بخونم و يه چيز قشنگ ياد نگيرم!... اينقده دوست دارم كه بيشتر نوشته هات رو بخونم دختر(كاملا جدي!)

 

موفو: من يكي وقتي نوشته هاي اين بشر رو مي خونم به شدت ياد اين اصطلاح  زيباي(!) زبان فارسي مي افتم كه " بابا زدي تو خال"!..... مي گرده مي گرده اون عادي ترين و روزمره ترين اتفاق هاي زندگي كه هيچ كي تحويلشون نمي گيره رو  انتخاب مي كنه  و در موردشون مي نويسه و بعد تو وقتي پست هاشو مي خوني همينجوري تو كف مي موني كه : "اي بابا اين موضوعه چه قده جالب بوده و من تا به حال بهش فكر نكرده بودم!!!"(راستي آقا ما از اين اسم مستعار شما خفنناك محظوظ شديم! اين همه خلاقيت  رو شما از كجا آورديد؟!)

 

ياسين: ياسين با قلمش دوسته(اينجا قلم مي تونه استعاره از كيبرد هم باشه!!!)...واسه نوشتن دنبال بهونه نيست. راحت با وا‍ژه ها بازي مي كنه و راحت حس ها رو خلق مي كنه! و دقيقا همين نقطه عطف نوشته هاشه و البته شرط اول نويسنده شدن! اما اگه بخواد به آرزوهاي گنده گنده اي كه داره برسه بايد به نظر من خيلي خيلي بيشتر بخونه و هدفمندتر بنويسه!(مگه نه!؟)

 

هما: كوشي تووووووووووووووووو؟!


پ.ن: مي شه بقيه هم بنويسن در مورد اون بقيه ديگه؟!...توي همين كامنتا،...همون چند كلمه مختصر هم كافيه!

پ.ن: نه...انگاري واقعا يك سال گذشته ها.... 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط | 
وقتی دو نفر نسل دوم انقلابی به حساب مهربون به هم می رسن، دائماً یا غیبت هم محله ها و فامیلشونو می کنن
یام که در حسرت گذشته به سر می برن
همش به هم می گن چه روزگاری شده
دیگه هیچ کی به هیچ کی کاری نداره
همه نسبت به هم بی اعتنا شدن
صف گوشت:
A:[با لحن شدیدی]آقا اون گوشتا مال کیه؟برای چی قایم میکنی؟
مردم این همه تو صف می ایستن، بعد گوشت مال اونایی میشه که همیشه خرید زیادی می کنن
B:به تو ربطی نداره.
بقیه هم که توی صف وایستادن،
از اونجایی که ماشالله آدمای زرنگین،
همه ساکتن و مثل بچه های خوب به دعواهای اونا خوب گوش می کنن
تا برای بقیه که می خوان صحبت کنن، خوب و با هیجان تعریف کنن و دائماً از زمانه شکایت کنن

بیاین ما تا جایی که می تونیم وظیفه ی انسانی مون رو ایفا کنیم
البته نه این که انقلاب رفتاری کنیم
بیاین از خانواده ی خودمون شروع کنیم
بیاین وقتی یکی خطا یا اشتباه می کنه، سریعاً با دعوا کارشو بهش گوش زد نکنیم(A:نه باید بفهمه  کار بدی/اشتباهی کرده...)
بلکه با رفتار و کردار خودمون بهش نشون بدیم
چون محبت و آرامش باعث میشه که همه خدایی و الهی شوند
ممکنه بعضی ها بگن "ای بابا فایده نداره!"ولی من در دراز مدت نتیجه گرفتم.
وقتی توی یک اجتماع رسمی می بینیم حق یکی داره خورده میشه،
به مسئول اون اجتماع با لحن خیلی آروم و مهربون-طوری که فکر کنه ما برای اون هم ارزش قائل شدیم-بگیم که حق با اونه
نه که مثل آدمای زرنگ و (مثلاً)باحال ساکت بشیم
ویا بر عکس، شورشو در بیاریم و دعوا کردنمون گل کنه
من فکر می کنم اینا همه از عوارض فناوری و امکانات و ثروت باشه
چرا که از وقتی که توی ایران همه کامپیوتر دار شدن، همه از هم دیگه فاصله گرفتن
حتماً روشنفکراش می گن "اصلاً قبول ندارم؛ این قدر مثل قدیمی ها فکر نکن!"
درسته که با وجود فناوری و ثروت میشه بودا شد ولی بودا که ابراهیم نشد،شد؟
اگه الآن بعضی ها از کار فاصله گرفتن، به خاطر سرگرمی به انواع ارتباطات پیشرفته و فناوری است
اگه الآن بعضی ها به مسائل، سطحی نگاه می کنن ؛
به خاطر سرمایه داران و سیاستمداران بزرگ دنیااست که می دونن چطوری انسان رو از کردار نیک دور کنن
ببینن الآن مهم برای ما خوب بودن و با هم بودن است نه شاهکار کردن و مرد بودن
اتفاقاً مرد بودن و شاهکار کردن به ترک کردار های سطحی است
البته ببخشید که من به شما که از من بهترین، توصیه می کنم
از این که به صحبتای من گوش کردین، ممنون
منتظر انتقادای قشنگتون هستم
دوست دارم کوبنده و دریایی از نقد باشه

+ نوشته شده در  جمعه 28 اردیبهشت1386ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط مسعود علوی مقدم | 
هنوز دو چیز در زندگی من هست که دوستش دارم و به عشق آنها ادامه می دهم...

انگار برای زندگی کردن باید دنبال دلیل خوبی گشت. می دانم که امروز همه آدم ها از بهانه های ساده خوشبختی سخن می گویند. همه از پیچیدگی های خسته کننده ذهن و روح خویش خسته و عاصی شده اند و به دنبال آرامش دست نیافته ای می گردند که پشت سادگی یک زندگی عادی پنهان شده است.

من نیز چون همه آدم های امروز دچار این هیجان شگفت شده ام که چقدر بی تفاوتی نسبت به عظمت زندگی می تواند قشنگ و آرامبخش باشد.

 مثل وقتی که صبح بیدار می شوم و یک فنجان چای داغ و چند لقمه کره و عسل می خورم و کمی نفس می کشم. و مثل وقتی که کنار یک خیابان شلوغ حدود ساعت ۹ شب قدم می زنم بی آنکه به هیچ چیز جز شکل راه رفتن آدم ها و مدل لباس هایشان فکر کنم! و اینها عمیقاً جذاب و فریبنده اند. و وقتی این جمله فوق العاده را می شنویم که: هی فلانی، شاید زندگی همین باشد! انگار بار بزرگی از مسئولیت را از دوشمان برداشته اند و می توانیم آسوده تر باشیم. و این خیال که لازم نیست دنبال چیز تازه ای بگردیم و هنر این است که بتوانیم از همه لحظه ها و دقایق خود لذت ببریم و شادی را در زیر پوست خود و در رگ هایمان جاری سازیم، ما را به وجد می آورد. و اگر کسی از این چیزها برایمان بگوید و بنویسد بیشتر خوشمان می آید.

ولی انگار من زیاد در این مود دوام نمی آورم! انگار چیزی هست که مرا هل می دهد و از این بهشت خیالی بیرون می کشد... این است که من هنوز برای زندگی به دنبال دلیلی می گردم که دوستش داشته باشم...

و درست در همین لحظه که می نویسم دو چیز هست: دانستن و خلق کردن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اردیبهشت1386ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط | 
در روز های آخر اسفند  وقتی بنفشه ها را در جعبه های کوچک چوبین

(خانه ی سیارشان)به این جا و آنجا می برند  .

با خود فکر می کنم

                    

   ای کاش آدمی می توانست وطنش را با خود هر جا ببرد.

                                                         هر کجا که دلش خواست......!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط زهرا مومنی پور | 

 

خوابم نمی بَرد.همه اش فکر و خیال درهم برهم! اعصابم را به هم ریخته! یک آن حس کردم یک عالمه حرف دارم برای گفتن...کامپیوتر را روشن کردم که بنویسمشان. آنقدر بنویسم تا خوابم ببرد.

اما...اما حالا که کامپیوتر روشن است...چیزی به ذهنم نمی رسد. هیچ چیز جر یک مشت حرف در هم برهم.

راستی چه می خواستم بنویسم؟!

 

....فکر می کنم می خواستم از خودم بنویسم و عقاید متغیرم. از آن همه تعصبی که روز به روز تحلیل می رود. و حتی جایش را به چیزی دیگر نمی دهد...هیچ می شود...هیچ!و من نیز  هیچ نمی توانم بکنم جر نظاره آنها. نظاره این خلائی که در وجودم رسوخ می کند و دیگر حتی مرا زجر نمی دهد...سرشارم می کند از لذتی وصف ناشدنی!

 

می خواستم از ولنتاین بنویسم. از آن همه جار جنجالی که سالهای قبل به پا می کردم برای جایگزینی اسفندگان به جای ولنتاین! از آن همه جست و جویی که می کردم برای اثبات ایرانی بودن ریشه این جشن. می خواستم بنویسم که امروز چه قدر همه آن تلاش ها به نظرم پوچ می آید. می خواستم از این اعتقادات لعنتی بنویسم که وقتی پایش به میان می آید دیگر راه هر چه عقل و حتی قلب است به خود می بندد. می خواستم  از قانون شکنی و الگو شکنی بنویسم و از این جمله زیبای  پست یاسین ، " از آن کس که لوح ارزش هاشان را در هم شکند، از شکننده، از قانون شکن" و اینکه اینروزها چه قدر قانون شکن ها را دوست می دارم.

 

می خواستم از امروز بنویسم. از ولنتاین. از آن همه زیبایی که در خودش جمع کرده بود. از بزرگ و همگانی بودنش!...ازآن همه شور و شوق که این روزها بر همه جا حاکم بود. از همه آن دوستت دارم ها! از همه آن بوسه ها،از همه آن لبخندها،  از همه آن عشقی که تقدیم می شد و در گوشه گوشه قلب ها به یادگار می ماند.

می خواستم از معجزه بادکنک ها بنویسم! می خواستم بنویسم از ناظم بداخلاقی که وقتی با 40 عدد بادکنک و نیم ساعت تاخیر به مدرسه رفتم برخلاف همیشه خنده ی شیرینی تحویلم داد و یک بادکنک را برای خودش برداشت.

 

می خواستم  از 29 بهمن بنویسم، از اسفندگان. می خواستم بنویسم از زیباییهایش، از ارزش هایش، از آداب و رسومش! می خواستم از فرهنگمان بنویسم، از جشن هایمان، از آن قدیمی ها، از یلدا ها، از سده ها، از مهرگان ها، از.... !

می خواستم بنویسم حتی از کریسمس، از هالوین، ،از عید پاک, از عید فطر، ازلیله الرغائب، از  غدیر خم، از عید مبعث، از ...!

 

می خواستم بنویسم از زیبایی های تمام این جشن ها وقتی  که کنار هم جمع می شوند. می خواستم از بهانه بودنشان بنویسم. از این که همه آنها  بهانه هایی  اند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن، برای تازه ماندن، برای از نو متولد شدن، برای دور هم جمع شدن، برای خندیدن، برای شادی کردن وبرای قدر یکدیگر را دانستن! می خواستم بنویسم از دوست داشتن این بهانه ها و حتی از خلق بهانه های جدید.

می خواستم تصور کنم دنیایی را که هر روزش با یک بهانه آغاز می شد، با یک هدف! با یک انگیزه!

 

می خواستم از این وبلاگ بگویم. از اینکه اینجا نیز خود بهانه ایست برای هر ازچندگاهی نوشتن. نوشتن هایی که از میان تمام دردها و سختی های زندگی  فقط می شود در آن زندگی را دوست داشت و بس! و اینکه همین هرازچندگاه خود دلیل بودن و ماندن این وبلاگ است! می خواستم بنویسم از کافی بودن همین یک دلیل برای بودن و ماندن! چه برسد به اینکه دلیل ها زیادتر هم بشود!

 

..........خلاصه که از چیزهای زیادی می خواستم بنویسم! می خواستم آنقدر بنویسم  تا خوابم ببرد. اما خب نمی شود که! هم من فردا کلی کار و زندگی دارم هم شما آنقدرها وقت زیادی ندارید  برای خواندن آن چه که من می خواستم بنویسم.

پس عقل حکم می کند که من یک قرص بخورم و بخوابم و شما هم بروید به کارو زندگیتان برسید!

شب خوش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط | 
چند جمله تکان دهنده از کتاب "چنین گفت زرتشت" شاهکار ویلهلم نیچه:

بهر آن آمده ام که بسیاری را از گله بیرون کشانم. مردم و گله از من خشمگین خواهند شد و شبانان زرتشت را دزد خواهند نامید.

من شبان می گویم، اما آنان خود را نیکان و عادلان می خوانند. من شبان می گویم، اما آنان خود را مومنان دین راستین می خوانند.

نیکان و عادلان را بنگرید! از چه کس از همه بیش بیزارند؟ از آن کس که لوح ارزش هاشان را در هم شکند، از شکننده، از قانون شکن: لیک او همانا آفریننده است!

مومنان همه دین ها را بنگرید! از چه کس از همه بیش بیزارند؟ از آن کس که لوح ارزش هاشان را در هم شکند، از شکننده، از قانون شکن: لیک او همانا آفریننده است!

آفریننده، جویای یاران است، نه نعش ها و گله ها و مومنان. آفریننده جویای آفرینندگان قرین خویش است. جویای آنانی که ارزش های نو را بر لوح های نو می نگارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط |